درخواستی جیمین
درخواستی جیمین
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان : «شبِ گمشده، قلبِ پیدا»
---
سئول – اواخر تابستون.
هوای گرمی که بوی عطر شب رو با خودش میکشید بین خیابونای شلوغ شهر.
نورا جلوی آینه وایساده بود، رژ قرمز تندی روی لبهاش، موهاش باز و کمی حالتدار افتاده بودن روی شونههاش.
لباس مشکی کوتاه و جسورانهای تنش بود که برای خودش هم غیرمعمول بود.
چشمش به گوشیاش افتاد.
ده تماس بیپاسخ از جیمین.
دلش فشرده شد، اما نگاهش رو برگردوند.
"امشب رو میخوام فراموش کنم. همه چیزو. حتی اون رو."
ساعاتی قبل، یه بحث بیمعنی بینشون اتفاق افتاده بود.
یه پیام ساده، یه تأخیر کوچیک، و بعدش سوءتفاهم.
اما چیزی توی اون دعوا، یه تلخی عمیق داشت. شاید چون نورا حس کرده بود جیمین دیگه بهش اعتماد نداره...
در کلاب کوچکی در مرکز شهر، نورا بین جمعیت گم شد.
موزیک بلند بود، نورها چشمک میزدن و پسرهایی که بهش لبخند میزدن.
نورا هم لبخند زد. هرچند ته دلش خالی بود.
اما اون نمیدونست... جیمین، همون موقع، تنها توی خونه نشسته بود، گوشی توی دستش، و GPS فعال.
قلبش تند میزد.
نگرانی؟ شک؟ ترکیبی از هردو.
جیمین زیر ل*ب زمزمه کرد:
"نورا... تو هیچ وقت این شکلی نبودی. چرا جواب نمیدی؟"
نیمساعت بعد، جلوی همون کلاب ایستاده بود.
از شیشههای بخارگرفته، نگاهش افتاد به دختری که بین نورهای نئون میرقصید... با یه پسر.
ن*فسش برید.
نه به خاطر رقص... به خاطر نگاه نورا.
نگاهی که همیشه برای خودش بود... حالا در حال درخشیدن برای یه غریبه.
وارد شد.
جمعیت رو کنار زد.
مستقیم به سمتش رفت.
"نورا!"
صدای جیمین، محکم بود.
نورا برگشت، چشمهاش برق میزد... ولی نه از شادی.
از تعجب.
از دلتنگی.
از ترس.
پسر کنارش بیهوا عقب کشید.
"جیمین... تو اینجا چیکار میکنی؟"
"تو جواب نمیدی، با غریبهها میرقصی، و میپرسی من اینجا چیکار میکنم؟"
ل*بهای نورا لرزید.
صداش پایین اومد.
"فقط میخواستم حالم بهتر شه... نمیخواستم اذیتت کنم..."
جیمین ن*فس ع*میقی کشید، دستهاش رو به دو طرف صورت نورا گذاشت و نگاهش کرد.
"تو نمیدونی... دیدنت اینجا، با این لباس، با اون نگاه... دیو*ونهم کرد."
چشماش پر اشک شد، ولی لبخند زد.
"تو هنوز دیو*ونهمی... این یعنی چیزی بینمون تموم نشده، نه؟"
نورا ل*بهاش رو گ*از گرفت.
فاصلهشون ک*م بود.
زیادی کم.
گر*مای ن*فسهای جیمین روی پو*ستش ل*رزش انداخت.
قلبش م*حکم میک*وبید.
هم از ترس، هم از اشتیاق.
و اونجا... وسط شلوغترین نقطهی شهر... دنیا براشون ساکت شد.
جیمین سر*ش رو نزد*یک آورد، پیشونیشون به هم خورد.
"بیا بریم خونه... با هم. دعوا کنیم، آشتی کنیم... هرچی. فقط دیگه نذار این فاصله بینمون بیفته."
نورا با یه ن*فس لرزون جواب داد:
"فقط بغ*لم کن... همین حالا."
بازو*هاشون دور هم گره* خوردن.
گ*رم، عاش*قانه، و نجاتدهنده.
و اون شب...
نه با رقص، نه با موزیک،
بلکه با صدای قلبی که دوباره پیدا شده بود، تموم شد.
ادامه دارد....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان : «شبِ گمشده، قلبِ پیدا»
---
سئول – اواخر تابستون.
هوای گرمی که بوی عطر شب رو با خودش میکشید بین خیابونای شلوغ شهر.
نورا جلوی آینه وایساده بود، رژ قرمز تندی روی لبهاش، موهاش باز و کمی حالتدار افتاده بودن روی شونههاش.
لباس مشکی کوتاه و جسورانهای تنش بود که برای خودش هم غیرمعمول بود.
چشمش به گوشیاش افتاد.
ده تماس بیپاسخ از جیمین.
دلش فشرده شد، اما نگاهش رو برگردوند.
"امشب رو میخوام فراموش کنم. همه چیزو. حتی اون رو."
ساعاتی قبل، یه بحث بیمعنی بینشون اتفاق افتاده بود.
یه پیام ساده، یه تأخیر کوچیک، و بعدش سوءتفاهم.
اما چیزی توی اون دعوا، یه تلخی عمیق داشت. شاید چون نورا حس کرده بود جیمین دیگه بهش اعتماد نداره...
در کلاب کوچکی در مرکز شهر، نورا بین جمعیت گم شد.
موزیک بلند بود، نورها چشمک میزدن و پسرهایی که بهش لبخند میزدن.
نورا هم لبخند زد. هرچند ته دلش خالی بود.
اما اون نمیدونست... جیمین، همون موقع، تنها توی خونه نشسته بود، گوشی توی دستش، و GPS فعال.
قلبش تند میزد.
نگرانی؟ شک؟ ترکیبی از هردو.
جیمین زیر ل*ب زمزمه کرد:
"نورا... تو هیچ وقت این شکلی نبودی. چرا جواب نمیدی؟"
نیمساعت بعد، جلوی همون کلاب ایستاده بود.
از شیشههای بخارگرفته، نگاهش افتاد به دختری که بین نورهای نئون میرقصید... با یه پسر.
ن*فسش برید.
نه به خاطر رقص... به خاطر نگاه نورا.
نگاهی که همیشه برای خودش بود... حالا در حال درخشیدن برای یه غریبه.
وارد شد.
جمعیت رو کنار زد.
مستقیم به سمتش رفت.
"نورا!"
صدای جیمین، محکم بود.
نورا برگشت، چشمهاش برق میزد... ولی نه از شادی.
از تعجب.
از دلتنگی.
از ترس.
پسر کنارش بیهوا عقب کشید.
"جیمین... تو اینجا چیکار میکنی؟"
"تو جواب نمیدی، با غریبهها میرقصی، و میپرسی من اینجا چیکار میکنم؟"
ل*بهای نورا لرزید.
صداش پایین اومد.
"فقط میخواستم حالم بهتر شه... نمیخواستم اذیتت کنم..."
جیمین ن*فس ع*میقی کشید، دستهاش رو به دو طرف صورت نورا گذاشت و نگاهش کرد.
"تو نمیدونی... دیدنت اینجا، با این لباس، با اون نگاه... دیو*ونهم کرد."
چشماش پر اشک شد، ولی لبخند زد.
"تو هنوز دیو*ونهمی... این یعنی چیزی بینمون تموم نشده، نه؟"
نورا ل*بهاش رو گ*از گرفت.
فاصلهشون ک*م بود.
زیادی کم.
گر*مای ن*فسهای جیمین روی پو*ستش ل*رزش انداخت.
قلبش م*حکم میک*وبید.
هم از ترس، هم از اشتیاق.
و اونجا... وسط شلوغترین نقطهی شهر... دنیا براشون ساکت شد.
جیمین سر*ش رو نزد*یک آورد، پیشونیشون به هم خورد.
"بیا بریم خونه... با هم. دعوا کنیم، آشتی کنیم... هرچی. فقط دیگه نذار این فاصله بینمون بیفته."
نورا با یه ن*فس لرزون جواب داد:
"فقط بغ*لم کن... همین حالا."
بازو*هاشون دور هم گره* خوردن.
گ*رم، عاش*قانه، و نجاتدهنده.
و اون شب...
نه با رقص، نه با موزیک،
بلکه با صدای قلبی که دوباره پیدا شده بود، تموم شد.
ادامه دارد....
- ۱۲.۵k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط