درخواستی تهیونگ
درخواستی تهیونگ
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان : "یادته پس برگرد"
ژانر: عاشقانه، درام، هیجان
شخصیتها:
کیم تهیونگ: پسر جذاب و مرموز که قبل از تصادف، عاشق "تو" بوده.
تو: دختری که با وجود سختیها، عاشق تهیونگ بودی اما حالا باید با بیمهری او بعد از تصادف روبهرو شود.
---
باران با شدت روی آسفالت خیابان میکوبید. شب سردی بود و مه روی چراغهای خیابان را پوشانده بود.
تو درست وسط پل ایستاده بودی، دستهایت از سرما میلرزید.
قرار بود تهیونگ بیاید، گفته بود
"میخوام یه چیزی بهت بگم که تا آخر عمر یادت بمونه".
اما قبل از اینکه او را ببینی، صدای جیغ لاستیکها در هوا پیچید.
نوری از روبهرو، ترمز... و بعد صدای وحشتناک برخورد.
وقتی به سمت خیابان دویدی، تهیونگ را دیدی که بیحرکت روی زمین افتاده بود.
خون روی پیشانیاش پخش شده بود.
قلبت داشت از جایش کنده میشد.
---
دو هفته بعد، در بیمارستان.
تهیونگ چشمهایش را باز کرد، اما وقتی نگاهش به تو افتاد، تنها جملهای که گفت این بود:
"شما... کی هستید؟"
احساس کردی زمین زیر پایت خالی شد. پزشک گفت او دچار فراموشی موقت شده و ممکن است بعضی خاطرات برنگردد.
از آن روز، هر بار که میخواستی حرفی از گذشته بگویی، او با سردی جواب میداد:
"لطفاً بیشتر از این جلو نرو."
---
تو سعی میکردی با صبر دوباره او را به یاد گذشته برگردانی.
مکانهایی که با هم رفته بودید.
آهنگهایی که با هم گوش میدادید.
حتی دستخطش را نشانش میدادی.
اما او فقط با تعجب نگاهت میکرد و میگفت:
"اینها هیچ حسی به من نمیده."
هر بار که برمیگشتی خانه، بالش خیس از اشکهایت میشد.
تهیونگ کمکم دوباره به زندگی معمولش برگشت، اما بیروح و بیخبر از عشقی که زمانی زندگی هر دویتان بود.
ادامه دارد.....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان : "یادته پس برگرد"
ژانر: عاشقانه، درام، هیجان
شخصیتها:
کیم تهیونگ: پسر جذاب و مرموز که قبل از تصادف، عاشق "تو" بوده.
تو: دختری که با وجود سختیها، عاشق تهیونگ بودی اما حالا باید با بیمهری او بعد از تصادف روبهرو شود.
---
باران با شدت روی آسفالت خیابان میکوبید. شب سردی بود و مه روی چراغهای خیابان را پوشانده بود.
تو درست وسط پل ایستاده بودی، دستهایت از سرما میلرزید.
قرار بود تهیونگ بیاید، گفته بود
"میخوام یه چیزی بهت بگم که تا آخر عمر یادت بمونه".
اما قبل از اینکه او را ببینی، صدای جیغ لاستیکها در هوا پیچید.
نوری از روبهرو، ترمز... و بعد صدای وحشتناک برخورد.
وقتی به سمت خیابان دویدی، تهیونگ را دیدی که بیحرکت روی زمین افتاده بود.
خون روی پیشانیاش پخش شده بود.
قلبت داشت از جایش کنده میشد.
---
دو هفته بعد، در بیمارستان.
تهیونگ چشمهایش را باز کرد، اما وقتی نگاهش به تو افتاد، تنها جملهای که گفت این بود:
"شما... کی هستید؟"
احساس کردی زمین زیر پایت خالی شد. پزشک گفت او دچار فراموشی موقت شده و ممکن است بعضی خاطرات برنگردد.
از آن روز، هر بار که میخواستی حرفی از گذشته بگویی، او با سردی جواب میداد:
"لطفاً بیشتر از این جلو نرو."
---
تو سعی میکردی با صبر دوباره او را به یاد گذشته برگردانی.
مکانهایی که با هم رفته بودید.
آهنگهایی که با هم گوش میدادید.
حتی دستخطش را نشانش میدادی.
اما او فقط با تعجب نگاهت میکرد و میگفت:
"اینها هیچ حسی به من نمیده."
هر بار که برمیگشتی خانه، بالش خیس از اشکهایت میشد.
تهیونگ کمکم دوباره به زندگی معمولش برگشت، اما بیروح و بیخبر از عشقی که زمانی زندگی هر دویتان بود.
ادامه دارد.....
- ۱۲.۰k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط