{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهارم (اخر)

پارت چهارم (اخر)


ات، دیگه اون آدم سابق نبود.
شروع کرد به تمرین با تهیونگ:

▪ چطور از نور و سایه استفاده کنه.
▪ چطور ذهن قربانی رو قبل از زدن ضربه، بشکنه.
▪ چطور خودش رو گم و بعد دوباره پیدا کنه.


ولی چیزی که تهیونگ نفهمید، این بود:
ات فقط یه شاگرد نبود. اون داشت تهیونگ رو هم زیر نظر می‌گرفت.

اون داشت یاد می‌گرفت که ازش بهتر بشه.
نه فقط برای زنده موندن…

برای حذف کردن خود قدیمیش و ساختن یه هیولا.



---



امشب، شبِ اولین شکار تنها بود.

تهیونگ لباس مشکی مخصوص شکار رو روی تخت گذاشت و فقط گفت:

– "خودت انتخاب کن. کی؟ کجا؟ چرا؟"

ات سکوت کرد.
لباس رو پوشید.
بی‌کلام.
دیگه نیازی به تایید تهیونگ نداشت.
اون یه قاتل بود حالا.
ولی بیشتر از اون… آزاد بود.


شکارش یه دختر بود.
جوان، بلندقد، با انرژی زیادی تو خیابونای شب. یه مدل از خودِ قدیمی ات.
چشماش پر از زندگی بود.
همون چیزی که تهیونگ از قربانی‌ها می‌گرفت.


اما وقتی ات آماده‌ی زدن ضربه شد… یه لحظه تردید کرد.
نه از ترس.
بلکه از خاطره.

یاد خودش افتاد.
شبی که با لباس براق و ذهن شکسته تو اون کوچه راه می‌رفت.
شبی که تهیونگ اومد…
و همه‌چی عوض شد.

اما چیزی عمیق‌تر از ترس توی قلبش نشست.
اون امشب، مثل تهیونگ نبود. اون حالا خودش بود.

دختر رو بی‌هوش کرد، ولی نکشت. با دقت، حرفه‌ای، ردها رو پاک کرد، و بعد برگشت… مستقیم به چشمای تهیونگ نگاه کرد.

– "نکشتمش."

تهیونگ پلک زد.
نه از خشم، بلکه از چیزی شبیه سردرگمی.

– "چرا؟ فکر کردم دیگه آماده‌ای."

ات جلو رفت.

– "آماده‌م. اما من مثل تو نمی‌کشم. من انتخاب می‌کنم."

تهیونگ آروم لبخند زد.

– "داری خطرناک می‌شی، ات."

و اون لحظه بود که یه سکوت سنگین بین‌شون افتاد.
نه سکوت بین استاد و شاگرد.
بلکه سکوت بین دو موجود تاریک، که حالا دیگه فرق بین نفرت و وابستگی رو نمی‌فهمیدن.

ات آروم گفت:

– "تو منو ساختی، تهیونگ. ولی حالا... تو رو می‌فهمم. نه بخاطر اونایی که کشتی. بلکه بخاطر تنهاییت."

تهیونگ برای اولین بار، ن*فسش برید.
اون قاتل بی‌احساس، حالا واقعاً داشت حس می‌کرد.

– "تو تنها کسی هستی که… منو دیدی، بدون اینکه بترسه."

ات آروم بهش نزدیک شد.

– "و تو تنها کسی هستی که فهمید… من همیشه یه تاریکی کوچیک تو دلم داشتم. تو فقط بیدارش کردی."

تهیونگ لبخند زد.

– "پس یعنی… تو هم مثل منی؟"

ات در گوشش زمزمه کرد:

– "نه. من چیزی بدترم."

و بعد، برای اولین بار، ل*ب‌هاشون به هم رسید.
نه عاشقانه. نه شاعرانه.
بلکه با ع*طش دو ذهن شکسته، که تنها راه نجاتشون… یکی‌ بود.

ع*شقشون، یه قرارداد خونین بود.

پایان
دیدگاه ها (۱۲)

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم پارت اول عنوان : «شبِ گمشد...

پارت دوم (اخر)وقتی درِ آپارتمان کوچک جیمین باز شد، بوی چای ت...

پارت سومات روی صندلی فلزی نشسته بود. دست‌هاش با بندهای چرمی ...

پارت دوم نفسش تند بود. صداهای مبهمی می‌شنید. بوی مواد ضدعفون...

وحشی پارت 20 +۱۸تهیونگ: باش فقط به خاطر توات: مرسی بیا اول ل...

از ماشین پیاده شدیم.کوک صورتمو سمت خودش چرخوند و گفت: ببینمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط