{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به عکس ساده اش نگاه می کنم ، بی قید و جست .

به عکس ساده اش نگاه می کنم ، بی قید و جست .

چشم می بندم . عطرش مثل حباب های کوچکی می آیند .

میان آن همه خاطرات معمولی ، لحظه ای جان می گیرم .

من حاضرم ادعا کنم عطرها صاحب سبز ترین خاطره های طبیعی اند .

حالا لحظه ای مانده است میان گذشته های دور . گذشته هایی که نه می آیند و نه می میرند و هیچ وقت عادی نمی شوند .

از من بپرسی می گویم در این عکس به من علاقه مند بودی و عطر آن روزت عطر رودربایستی و عشق بود .

هرگز آن روز را از من نگیر
دیدگاه ها (۶)

مَعبودِ خَاموشِ مَن،مَن دیوانه‌وار دلباخته‌ی آن لَحظه‌هایی ب...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑤_بخش دوم _چشمهایم را می‌بندم و...

عاشقانه های شبنم

نمی‌شود از ڪنارِ گذشته رد شدفقط چون سال‌ها از آن گذشته استبع...

سناریو تهیونگ

وارث سایه‌ها — پارت ۱۱صدای باران روی شیشه‌های بلند عمارت می‌...

حالی به باغ نیست

Dana-Apada

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط