شور بختی مَرد در این است که سن خود را نمی بیند ...

شور بختی مَرد در این است که سن خود را نمی بیند ...
جسمش پیر می شود اما تمنایش همچنان جوان می ماند...

اما زن هستی اش با زمان گره خورده .

آن ساعت درونی که نظم می دهد به چرخه ی زایمان ...

آن عقربه که در لحظه ای مقرر می ایستد روی ساعت یائسگی ...

این ها همه پای زن‌ را از راه می برد روی زمین سخت واقعیت ...

هر روز که می ایستد در برابر آینه تا خطی بکشد به چشم یا سُرخی بدهد به لب ، تصویر روبه رو خیره اش می کند به رد پای زمان که ذره ذره چین میدهد به پیشانی اش ...

اما مَرد پایش لب گور هم که باشد چشمش بیفتد به دختری زیبا ، جوانی او را می بیند اما زانوان خمیده و عصای خود را نه ...
دیدگاه ها (۵)

پارت چهارم: بازگشت به نقطه‌ی صفرپله‌های مارپیچ و سنگی برج سا...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②_بخش اول_پیش‌ از آنکه‌ دانه‌ای...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

🖤 OBSESSION | وسواس پارت چهارم: مهمان ناخواندهساعت ۱:۰۶ بامد...

تک پارتی از تهیونگ هوای بارونیِ سئول، شیشه‌های کافه رو تار ک...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_67فصل سی‌ام | د...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

چند پارتیپارت ۴سه روز از آن شبِ وحشتناک گذشت. سکوتِ زیرزمین ...

رمان: آخرین رقص در قصر#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲Part_2فصل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط