ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 24
قلبم ریخت..
بدو بدو رفتم طبقه بالا وچیزی دیدم که خونمو به جوش آورد..
جیمین روی زمین افتاده بود... و کنار پهلوش خون پخش شده بود.
تهیونگ داشت جلوی یه مرد نقابدارو میگرفت.
تهیونگ:«این عوضی به جیمین چاقو زد!»
چشمام تار شد..
بدون فکر رفتم سمت مرد... یقه شو گرفتم و محکم کوبیدمش به دیوار..
جونگکوک:«کی فرستادتت؟!»
مرد خندید..
_«شما خیلی دیر رسیدین...»
جونگکوک:«منظورت چیه؟!»
_«گنج... دیگه مال شما نیست.»
عصبانی تر مشت زدم تو صورتش...
ولی قبل حرف زدن بیشتر، یه کپسول دود پرت کرد زمین و کل اتاق پر دود شد.
تهیونگ:«لعنتی فرار کرد!»
سریع رفتم کنار جیمین..
جیمین با درد خندید..
جیمین:«عهههه... حداقل بگو قشنگ زخمی شدم...»
جونگکوک:«خفه شو احمق.»
دستمو فشار داد روی زخمش تا خون بند بیاد.
تهیونگ رنگش پریده بود...
تهیونگ:«جیمین چیزی نمیشه نه؟!»
نامجون و جین هم دویدن بالا..
همین که نامجون خون رو دید، نگاهش خطرناک شد...
نامجون:«کی اینکارو کرد؟»
جونگکوک:«یکی از اون مردای نقاب دار لعنتی فرار کرد...»
نامجون چند ثانیه ساکت موند... بعد خیلی آروم گفت..
نامجون:«پس بازی شروع شده.»
[ فردای آن روز ]
از زبان جونگکوک:
بعد از حمله دیشب تقریبا هیچکس نخوابید...
جیمین زخمش عمیق نبود ولی باید استراحت میکرد..
منم دوباره پرونده های زیرزمینو میگشتم...
باید یه چیزی پیدا میکردم...
هرچی بیشتر میخوندم، بیشتر حس میکردم این داستان خیلی قدیمی تر از چیزیه که فکر میکردیم..
داشتم برگه ها رو ورق میزدم که یه پوشه قهوه ای افتاد زمین..
اخم کردم و برداشتمش...
روی جلدش نوشته بود:
[ پرونده محرمانه — پروژه فواره ]
قلبم تند شد...
سریع بازش کردم...
داخلش چندتا عکس قدیمی بود... عکس ساخت فواره مدرسه...
و پایین آخرین صفحه یه جمله تایپ شده بود:
[ گنج دیگر به شکل شمش وجود ندارد. ]
چشمام گشاد شد...
و زیر اون جمله، یه خط با خودکار قرمز نوشته شده بود:
[ طلا داخل فواره پنهان شده است. ]
ᴘᴀʀᴛ: 24
قلبم ریخت..
بدو بدو رفتم طبقه بالا وچیزی دیدم که خونمو به جوش آورد..
جیمین روی زمین افتاده بود... و کنار پهلوش خون پخش شده بود.
تهیونگ داشت جلوی یه مرد نقابدارو میگرفت.
تهیونگ:«این عوضی به جیمین چاقو زد!»
چشمام تار شد..
بدون فکر رفتم سمت مرد... یقه شو گرفتم و محکم کوبیدمش به دیوار..
جونگکوک:«کی فرستادتت؟!»
مرد خندید..
_«شما خیلی دیر رسیدین...»
جونگکوک:«منظورت چیه؟!»
_«گنج... دیگه مال شما نیست.»
عصبانی تر مشت زدم تو صورتش...
ولی قبل حرف زدن بیشتر، یه کپسول دود پرت کرد زمین و کل اتاق پر دود شد.
تهیونگ:«لعنتی فرار کرد!»
سریع رفتم کنار جیمین..
جیمین با درد خندید..
جیمین:«عهههه... حداقل بگو قشنگ زخمی شدم...»
جونگکوک:«خفه شو احمق.»
دستمو فشار داد روی زخمش تا خون بند بیاد.
تهیونگ رنگش پریده بود...
تهیونگ:«جیمین چیزی نمیشه نه؟!»
نامجون و جین هم دویدن بالا..
همین که نامجون خون رو دید، نگاهش خطرناک شد...
نامجون:«کی اینکارو کرد؟»
جونگکوک:«یکی از اون مردای نقاب دار لعنتی فرار کرد...»
نامجون چند ثانیه ساکت موند... بعد خیلی آروم گفت..
نامجون:«پس بازی شروع شده.»
[ فردای آن روز ]
از زبان جونگکوک:
بعد از حمله دیشب تقریبا هیچکس نخوابید...
جیمین زخمش عمیق نبود ولی باید استراحت میکرد..
منم دوباره پرونده های زیرزمینو میگشتم...
باید یه چیزی پیدا میکردم...
هرچی بیشتر میخوندم، بیشتر حس میکردم این داستان خیلی قدیمی تر از چیزیه که فکر میکردیم..
داشتم برگه ها رو ورق میزدم که یه پوشه قهوه ای افتاد زمین..
اخم کردم و برداشتمش...
روی جلدش نوشته بود:
[ پرونده محرمانه — پروژه فواره ]
قلبم تند شد...
سریع بازش کردم...
داخلش چندتا عکس قدیمی بود... عکس ساخت فواره مدرسه...
و پایین آخرین صفحه یه جمله تایپ شده بود:
[ گنج دیگر به شکل شمش وجود ندارد. ]
چشمام گشاد شد...
و زیر اون جمله، یه خط با خودکار قرمز نوشته شده بود:
[ طلا داخل فواره پنهان شده است. ]
- ۱۸۹
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط