ندادرون پارت
نـداےدَرون◍༻ پارت۳
«ببخشید،» حرفم را قطع کردم و مستقیم به چشمان سبزش خیره شدم، «شما منو میشناسید؟»
یک لحظه، برق شوکه عجیبی در چشمانش دیدم، مثل اینکه خودم را در آینهای شکسته دیده باشد. اما سریعاً خود را جمع کرد. لبخندی محتاطانه زد و گفت: «شما از خانوادهی معروفِ اینجایین، نه؟ بیشتر مردم شما رو میشناسن.»
توضیحش منطقی به نظر میرسید.
ما در این شهر بزرگ شده بودیم و خانوادهی ما هم در محافل خاصی شناختهشده بودند.
سعی کردم خودم را قانع کنم، اما آن حس آشنایی همچنان مثل یک سوزن کوچک در ذهنم فرو رفته بود.
خرید هدیهی تولد و تزیینات خانه با ویلیام و الارا، این حس را به تعویق انداخت، اما آرامشی نداشت.
هوا تاریک شده بود.
برای خریدن ربان برای تزیین بادکنک ها که الارا خانوم یادش رفته بود به فروشگاه رفتم. وقتی از مغازه بیرون آمدم، حس کردم سایهها زیادی بلند شدهاند.
همینطور که قدم میزدم، ماشینی اومد که پسرهایی که در اون بودن حالت عادی نداشتن یکیشون گفت:اووو چه خوشگله داداش بزن کنار همینو ببریم.از شدت ترس نمی دونستم چیکار کنم فقط داد زدم و گفتم خفه شو عوضی و دویدم.
از ماشین پیاده شدو صدای قدمهایی که مرا دنبال میکردند را شنیدم.
وحشت، مثل یک موج سرد، وجودم را فرا گرفت..
بدون فکر، به سمت اولین نوری که دیدم دویدم.
در کافهای نیمهتاریک پناه گرفتم و تقریباً خودم را روی پیشخوان انداختم.
وقتی سرم را بالا آوردم، او آنجا بود.
همان پسر خوشتیپ کافه. او داشت میزها را تمیز میکرد، اما با دیدن من، دستش خشک شد. آن شوک دوباره در چشمانش نمایان شد.
«گریس!»
این بار، هیچ تظاهری در کار نبود. نگرانی در صدایش موج میزد. با گامهای بلند به سمتم آمد. دستانش بزرگ، سفید و پررگ بودند، درست زیر بازوهای عضلانیاش. محکم اما با دقتی باورنکردنی، بازوی مرا در چنگ گرفت.
چیشده؟ اینجا چیکار میکنی؟»
صدایش در آن کافهی خالی، برایم حکم یک لنگر را داشت. اشکی در چشمانم حلقه زد. «چند نفر… دنبالم میکردن.»
بدون هیچ حرف دیگری، صورتش در هم رفت. خشم، خشم خالص، جایگزین نگرانی شد. «غلط کردن!» زیر لب غرید. مرا با خود به سمت یکی از صندلیهای خلوت هل داد، اما نه با خشونت، بلکه با مراقبت.
«بشین. فشار خونت اومده پایین. رنگت پریده.»
از یخچال تکهای کیک شکلاتی بیرون آورد و جلویم گذاشت. «بخور. نگران نباش. خودم همراهت میام. نمیذارم اتفاقی برات بیفته.»
همین جمله کافی بود تا ته دلم گرم شود.
این امنیت…
این حس حمایتِ ناگهانی از یک غریبه، برایم بیگانه بود.
انگار هزار سال بود که منتظر چنین کلماتی بودم.
در چشمان سبز او خیره شدم. چیزی فراتر از جذابیت ظاهری بود؛ عمقی بود که مرا به آرامش میکشاند.
سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و با صدایی لرزان تشکر کردم.
او پیشبندش را کند و پالتوی طوسی رنگش را پوشید. پالتو روی شانههای پهنش فوقالعاده به نظر میرسید. دستم را گرفت و با هم از کافه بیرون رفتیم.
به محض اینکه چند قدم دور شدیم، صدای همان ماشین و پسر هارو و ان یکی که گفت اومد اوناهاش.
از دور شنیدم. دست او را محکم فشردم. با نگرانی به او نگاه کردم.
او برگشت، دستش را روی کمرم گذاشت و با لحنی مطمئن پرسید: «جانم؟ چی شده؟»
ادامه دارد...
«ببخشید،» حرفم را قطع کردم و مستقیم به چشمان سبزش خیره شدم، «شما منو میشناسید؟»
یک لحظه، برق شوکه عجیبی در چشمانش دیدم، مثل اینکه خودم را در آینهای شکسته دیده باشد. اما سریعاً خود را جمع کرد. لبخندی محتاطانه زد و گفت: «شما از خانوادهی معروفِ اینجایین، نه؟ بیشتر مردم شما رو میشناسن.»
توضیحش منطقی به نظر میرسید.
ما در این شهر بزرگ شده بودیم و خانوادهی ما هم در محافل خاصی شناختهشده بودند.
سعی کردم خودم را قانع کنم، اما آن حس آشنایی همچنان مثل یک سوزن کوچک در ذهنم فرو رفته بود.
خرید هدیهی تولد و تزیینات خانه با ویلیام و الارا، این حس را به تعویق انداخت، اما آرامشی نداشت.
هوا تاریک شده بود.
برای خریدن ربان برای تزیین بادکنک ها که الارا خانوم یادش رفته بود به فروشگاه رفتم. وقتی از مغازه بیرون آمدم، حس کردم سایهها زیادی بلند شدهاند.
همینطور که قدم میزدم، ماشینی اومد که پسرهایی که در اون بودن حالت عادی نداشتن یکیشون گفت:اووو چه خوشگله داداش بزن کنار همینو ببریم.از شدت ترس نمی دونستم چیکار کنم فقط داد زدم و گفتم خفه شو عوضی و دویدم.
از ماشین پیاده شدو صدای قدمهایی که مرا دنبال میکردند را شنیدم.
وحشت، مثل یک موج سرد، وجودم را فرا گرفت..
بدون فکر، به سمت اولین نوری که دیدم دویدم.
در کافهای نیمهتاریک پناه گرفتم و تقریباً خودم را روی پیشخوان انداختم.
وقتی سرم را بالا آوردم، او آنجا بود.
همان پسر خوشتیپ کافه. او داشت میزها را تمیز میکرد، اما با دیدن من، دستش خشک شد. آن شوک دوباره در چشمانش نمایان شد.
«گریس!»
این بار، هیچ تظاهری در کار نبود. نگرانی در صدایش موج میزد. با گامهای بلند به سمتم آمد. دستانش بزرگ، سفید و پررگ بودند، درست زیر بازوهای عضلانیاش. محکم اما با دقتی باورنکردنی، بازوی مرا در چنگ گرفت.
چیشده؟ اینجا چیکار میکنی؟»
صدایش در آن کافهی خالی، برایم حکم یک لنگر را داشت. اشکی در چشمانم حلقه زد. «چند نفر… دنبالم میکردن.»
بدون هیچ حرف دیگری، صورتش در هم رفت. خشم، خشم خالص، جایگزین نگرانی شد. «غلط کردن!» زیر لب غرید. مرا با خود به سمت یکی از صندلیهای خلوت هل داد، اما نه با خشونت، بلکه با مراقبت.
«بشین. فشار خونت اومده پایین. رنگت پریده.»
از یخچال تکهای کیک شکلاتی بیرون آورد و جلویم گذاشت. «بخور. نگران نباش. خودم همراهت میام. نمیذارم اتفاقی برات بیفته.»
همین جمله کافی بود تا ته دلم گرم شود.
این امنیت…
این حس حمایتِ ناگهانی از یک غریبه، برایم بیگانه بود.
انگار هزار سال بود که منتظر چنین کلماتی بودم.
در چشمان سبز او خیره شدم. چیزی فراتر از جذابیت ظاهری بود؛ عمقی بود که مرا به آرامش میکشاند.
سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و با صدایی لرزان تشکر کردم.
او پیشبندش را کند و پالتوی طوسی رنگش را پوشید. پالتو روی شانههای پهنش فوقالعاده به نظر میرسید. دستم را گرفت و با هم از کافه بیرون رفتیم.
به محض اینکه چند قدم دور شدیم، صدای همان ماشین و پسر هارو و ان یکی که گفت اومد اوناهاش.
از دور شنیدم. دست او را محکم فشردم. با نگرانی به او نگاه کردم.
او برگشت، دستش را روی کمرم گذاشت و با لحنی مطمئن پرسید: «جانم؟ چی شده؟»
ادامه دارد...
- ۵۰
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط