{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ندادرون پارت

نـداےدَرون◍༻ پارت۴
«همونان… دوباره اومدن.»

«نگران نباش.» دستش محکم شد و با هم شروع به راه رفتن کردیم. من که تا شانه‌ی او می‌رسیدم، به سختی می‌توانستم ضربان قلبم را کنترل کنم.

«اسم شما…» پرسیدم.

«ادوارد. ادوارد اَشفُرد.»

«می‌تونم صدات کنم ادوارد؟»

«حتماً.»

«کجا میریم؟»

«نمی‌تونیم مسیر خونه بریم. باید بفهمم این آدم‌ها کی هستن و چی می‌خوان.»

«نه!» با وحشت گفتم. «خواهش می‌کنم، ادوارد. دردسر میشه. ولشون کن!»

اما او لجباز بود، همان‌طور که رفتار خشمگینانه‌اش نشان می‌داد. «جایی برای نگرانی نیست، گریس.
باید درست بشن تا دیگه همچین غلطی نکنن هرچند این عوضیا ی پست ادم بشو نیستن.»
داشتیم راه میرفتیم که انها با ماشین نزدیک ما شدن ادوارد گفت چیزی لازم دارین؟
اما اون پسر با تمام وقاحت گفت همونی که تو بغلته بخیل نباش داداش یه امشبه رو بدش به ما بقیه ش برا خودت.
ادوارد از شدت اعصبانیت رگ گردن و شقیقه ش زده بود بیرون داد زد چه گوهی خوردی بی شرف.
ادوارد مرا پشت سرش نگه داشت. با حرکتی سریع و کاملاً حرفه‌ای، جلو رفت و درگیری شروع شد. آن‌ها سه نفر بودند، اما ادوارد مثل یک ماشین جنگی عمل می‌کرد. من هم ترسیده بودم، اما نمی‌توانستم تماشا کنم. اسپری فلفلم را بیرون آوردم و با تمام توان به صورت کسی که داشت جلو می اومد پاشیدم.

درگیری به سرعت پایان یافت، اما نه بدون هزینه. شیشه ماشین خورد شده و دو نفر دیگر می‌لنگیدند و داغون بودند و ان یکی هم به لطف اسپری من داشت کور میشد.
وقتی رفتن و سوار ماشین شدن ادوارد برگشت، گونه‌ی راست و گوشه‌ی لب چپش با خونی تازه خراشیده شده بود.

«ادوارد!» جیغ زدم و به سمتش رفتم.

«حالت خوبه، گریس؟» مهم نبود که زخمی شده بود، فقط حال مرا می‌پرسید.

«نه، تو زخمی شدی! باید بریم خونه.»




ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نـداےدَرون◍༻ پارت۳«ببخشید،» حرفم را قطع کردم و مستقیم به چش...

نـداےدَرون◍༻ پارت۲#گریس: زنگ تلفن الارا، حتی در این ساعت ...

نینا ریچی | اوسی توکیو ریونجرز

در نیمه های شب پارت ششم (ادامه)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط