{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ندادرون پارت

نـداےدَرون◍༻ پارت۲
#گریس:
زنگ تلفن الارا، حتی در این ساعت صبح، مثل یک نور امید و شادی برای گذروندن روز بود. صدای اروم و شادابش از پشت گوشی تقریباً داشت شیشه‌ی پنجره را می‌لرزاند: “گریس! هنوز خوابی؟ بلند شو مثلا تولد مامانته باید بریم خرید میام دنبالت فقط زود حاضر شو"

با غرولند از رختخواب بیرون آمدم و لباس‌هایم را به سرعت پوشیدم. الارا همیشه بهترین دلیل برای بیدار شدن بود، چه صبح باشد چه ظهر. او مرا کشید و به سمت کافه‌ای هدایت کرد که تا به حال اسمش را نشنیده بودم، کافه‌ای دنج با بوی قوی قهوه و چوب سوخته که حالتی سینمایی و اندکی غمگین داشت.

“اینجا رو دوست دارم، گریس،” الارا گفت و به سمت یک میز کنار پنجره هل دادم. “یه جورایی… مرموزه.”

وقتی نشستیم، نور ملایم کافه روی صورتم افتاد و باعث شد لبخند بزنم. الارا شروع به چک کردن لیست خریدش کرد، اما من ناخودآگاه چشمم به پشت پیشخوان افتاد.

آنجا ایستاده بود. یک باریستا.
وقتی نشستیم، نور ملایم کافه روی صورتم افتاد و باعث شد لبخند بزنم. الارا شروع به چک کردن لیست خریدش کرد، اما من ناخودآگاه چشمم به پشت پیشخوان افتاد.

آنجا ایستاده بود. یک باریستا.

او بلند بود، با هیکلی کشیده و عضلات مشخص که زیر پیراهن مشکی‌اش نمایان بود. موهای طلایی‌اش زیر نور چراغ‌های آویزان کافه می‌درخشید و چیزی در شکل استخوان‌بندی صورتش، به‌خصوص آن چشمان سبز خیره‌کننده، برایم آشنا بود. اما مطمئن بودم که او را قبلاً ندیده‌ام.

الارا داشت در مورد اینکه آیا مادر کیک شکلاتی را ترجیح می‌دهد یا چیز دیگری، بحث می‌کرد که ناگهان، مرد… توقف کرد.
او دستش را که داشت با یک دستمال روی دستگاه اسپرسو می‌کشید، پایین آورد. چشمان سبز او که تا ثانیه‌ای پیش خالی به نظر می‌رسیدند، حالا ناگهان گشاد شدند، انگار که شوک الکتریکی به او وارد شده باشد. او به من خیره شده بود. خیره شده بود، بدون پلک زدن.

لحظه‌ای سکوت سنگینی کافه را پر کرد. فقط صدای غرش خفیف دستگاه قهوه‌ساز بود که این سکوت را می‌شکست. الارا ساکت شد و به من نگاه کرد، انگار او هم حس کرده بود که این نگاهِ مرد عجیب است.

من هم مات مانده بودم. این نگاه… این شدت خیره شدن، عجیب و بیش از حد شخصی بود. انگار او در آینه من را ندیده بود، بلکه چیزی عمیق‌تر و قدیمی‌تر را در من می‌دید.بعد از یک مکث طولانی که شبیه به جا ماندن زمان بود، او به سرعت سرش را پایین انداخت. چشمانش را بست و دوباره باز کرد، انگار می‌خواست خودش را متقاعد کند که این یک توهم است. یک لبخند بسیار کوچک، اما به طرز غریبی تلخ و دردناک، بر لبه لب‌هایش نشست و بلافاصله ناپدید شد.

“سلام الارا،” صدایش کمی خش‌دار بود، انگار مدت‌ها بود حرف نزده بود. “سلام… گریس.”

حتی اسمم را هم درست گفته بود، اما لحنش طوری بود که انگار سال‌ها بود مرا صدا نکرده.

“ببخشید،” او اضافه کرد و سریع به سمت ما برگشت، در حالی که سعی می‌کرد نگاهش را روی من ثابت نگه ندارد. “منظورتون رو می‌فرمایید؟”

من به الارا نگاه کردم، شانه‌هایم را بالا انداختم. این رفتار عجیب بود. او زیبا به نظر می‌رسید، اما این واکنش، فراتر از غریبه‌ای بود که برای اولین بار یک مشتری جذاب را ببیند.
من یک لاته ساده با شیر کم‌چرب و کمی وانیل می‌خوام،” الارا به سرعت مداخله کرد و به او فرصت نداد که بیشتر در آن سکوت معذب بماند.

من هم به سختی گفتم: “یک آمریکانوی تلخ، بدون شکر.”

او سری تکان داد و رفت. ما هر دو دیدیم که چطور پشتش را به سمت ما کرد و چطور دستش هنگام گرفتن لیوان‌ها می‌لرزید.

“وای گریس،” الارا آهسته گفت، “فکر کنم اون یه جورایی عاشق شد؟ یا شایدم تو یه بلایی سرش آوردی؟”

من لبخند زدم، اما سرم گیج می‌رفت. “نه الارا، من مطمئنم که او من رو نمی‌شناسه. فقط… یه جور عجیبی به من نگاه کرد.”




ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نـداےدَرون◍༻ پارت۳«ببخشید،» حرفم را قطع کردم و مستقیم به چش...

نـداےدَرون◍༻ پارت۴«همونان… دوباره اومدن.»«نگران نباش.» دستش...

نـداےدَرون◍༻کف چوبی کافه زیر پاشنه‌هایم صدای تَرَقِ آشنایی م...

#Part4هانا لیوانا رو یکی‌یکی روی پیشخوان می‌چید. اون روز، عج...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۵۱مادر بزرگ با لبخند گفت : داماد می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط