{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۶۲
عطیه: کی بوده که حتی شماره تلفنشم داشته؟
با فکري که به ذهنم رسید به ماهان که هنوزم خیره
ي محدثه بود نگاه کردم.
انگار سنگین نگاهمو حس کرد که سرشو بالا آورد.
با اخم گفتم: محدثه چرا اومد پیشت؟
نگاهی به مهرداد و بعد به من انداخت.
-همینطوري.
پوزخندي زدم و به عطیه نگاه کردم.
-چرا رفت؟
اونم به مهرداد بعد به من نگاه کرد.
تا خواست حرفی بزنه مهرداد با اخم گفت: چرا به
من نگاه میکنید؟
به ماهان نگاه کردم.
-قضیه خیلی داره جدي میشه، بهتره به مهرداد
بگی.
استرس نگاهشو پر کرد.
-نه لازم نیست.
مهرداد با اخم به سمتش رفت.
-چی شده؟ چیکار کردي؟
ماهان سرشو پایین انداخت.
-چیزه داداش من...
عطیه از جاش بلند شد و معلوم بود میخواد بگه تا
حرصش خالی بشه.
چشم و ابرو واسش رفتم که با اخم گفت: بگم دلم
خنک میشه، شاید محدثه بخاطر اونه که اینجا
افتاده.
مهرداد سردرگم بهمون نگاه کرد.
ماهان سر به زیر با غم گفت: اگه میدونستم این بلا
سرش میاد نمیذاشتم بهم نزدیک بشه.
اخمهاي مهرداد درهم رفت و تا خواست حرفی بزنه
عطیه تیر خلاصیو زد.
-بدون اینکه بفهمه دوست دختر عوضیش سیگاري بهش میداده که ترکیبی از هروئین بوده و الانم
ایشون فکر کنم معتاد شده.
اخمهاي مهرداد از هم باز شدند و بهت زده به ماهان
نگاه کرد.
استرس از نگاه ماهان میبارید... خودمم دست کمی
از اون نداشتم.
کم کم باز اخمهاش درهم رفت و غرید: چی میگه ماهان؟ تو چه غلطی کردي؟
چنان صورتش رو به کبودي رفت که منم ترسیدم.
هل گفت: بخدا... بخدا نمیدونستم مهرداد.
به سمتش رفتم و تا خواست سیلی بهش بزنه سریع
جلوش پریدم.
-نزنش.
غرید: برو کنار تا میخوره بزنم این احمقو، آخه به
تو...
به سمتش رفت که سعی کردم عقب نگهش دارم.
-مهرداد آروم باش.
با چشمهاي به خون نشسته به ماهان نگاه کرد.
-بیا برو آزمایش بده تا ببینم چه خاکی تو سرت بریزم، یالا.
ماهان با التماس گفت: به بابا نگو.
مهرداد چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم
فشار داد.
باز به سمتش هجوم آورد که اینبار دستهامو دور
کمرش حلقه و بغلش کردم.
-بخاطر من نزنش.
صداي نفس عصبی عمیقشو شنیدم.
دستشو پشت سرم گذاشت و سرمو به سینهش
چسبوند که لبخند محوي از شنیدن صداي قلبش
روي لبم نشست.
-بیا برو آزمایش بده، دکتر کریمی اینجا هم هست
برو بهش بگو ازت آزمایش بگیره.
با صداي آرومی گفت: چشم.
بعد از کنارمون رد شد.
دست زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد.
-گرسنته؟
سري تکون دادم.
از خودش جدام کرد و بوسهاي به گونم زد و رفت که
با لبخند بدرقهش کردم.
با یادآوري عطیه لبخندم جمع شد و لبمو گزیدم.
آروم آروم بهش نگاه کردم که دیدم دست به سینه
با لبخند معناداري بهم نگاه میکنه.
اخم ریزي کردم.
-چیه؟
به سمتم اومد.
یه دفعه دست روي شونم کوبید.
دیدگاه ها (۲۱)

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱فصل اول : النه واز ) در زبان ُکردی به ...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۲_ من اینجام تا یه سال باقی مونده رو بر...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۱گوشیمو از جیبم درآوردم و با دست ل...

رمان:#کوچولو#پارت_۷در اتاقو بستم و مثل یک مرده از خستگی روی ...

p7لونا:(یهو بابام یقه ام رو گرفت خواست سیلی بزنه دستش رو گرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط