{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#کوچولو

رمان:#کوچولو
#پارت_۷
در اتاقو بستم و مثل یک مرده از خستگی روی زمین افتادم گوشیمو باز کردم با دیدن پیامی از طرف یک ناشناس ابرو هام بالا پریدن "خانوم کوچولو فردا میبینمت" فقط یک نفر به زهنم رسید لبخند کوچیکی زدم و گوشیمو بستم و گذاشتمش روی میز چشمامو بستم.
*****
-مریم کجایی؟
با جدیت گفت:
-چیه چرا داد میزنی؟
نگاه موشکافته ای بهش انداختم.
-دوست پسر داری پس.
-چیمیگی دختر یه چی زدیا‌.
-پس این کیه؟
اشاره ای به بیرون کردم نگاهی کرد بعد چشماش اندازه کاسه گرد کرد.
-من باید از تو بپرسم این کیه خانوم میاد اینجا وایمیسه هروقت تو میری اونم میره.
با تعجب به مرد سیاه پوش نگاه کردم چرا باید منو دنبال کنه نکنه طلبکاره.
سعی کردم موضوعو جمع کنم.
-مریم چی داری میگی برو سر کارت.
-میگما ندوزدنت بدبخت شیم.
خنده ای کردم.
****
نگاهی به دم در انداختم مرد سوار ماشین شد و رفت شونه ای بالا انداختم و مشغول شدم ساعت هشت شد امدیم ببندیم که صدای داد یه نفر سکتم داد نکنه اینجا باشه.
با دیدن رضا چشمام گرد شدن داخل شد از ترس عقب عقب رفتم.
-ساعت هشت تعطیل میشی پس.
از صدای اربدش شیشه ها لرزید چند نفری دم مغازه جمع شدن مریم که از وضعیت من خبر داشت سعی کرد ارومش کنه که بگه امشب زود بستیم که یهو مریمو حل داد و مریم با شتاب زمین خورد.
بدنم لرز گرفت نگاهی به اون مرد ترسناک انداختم این واقعا پدرم بود یا قاتل مادرم به سمتم امد از ترس دهنم باز نمیشد.
-هرزه تربیتت کردم.این چند ساعت چه گوهی میخوردی چشم سفید.
مگه اصلا منو تربیت کرده من تنها چیزی که ازش دیدم کتک بوده به افرادی که دم در تجمع کرده بودن توجهی نکردم و جیغ زدم انقدر که نفسم بند امد ساکت شدم صدام خش برداشت.
-تو...تو اصلا منو بزرگ کردی؟تو کیه من میشی؟بابام؟یا قاتل جونم؟ باعثو بانی مرگ مادرم بابا ولم کن تو که...
حرفم تو دهنم ماسید با برق تو گوشی که بهم زد از درد چشمام بسته شدن.
-خفه شو تا خفت نکردم.
دستمو گرفت و کشون کشون به سمت در برد صدای جیغ مریم میومد: ولش کن کثافت ولش کن اشغال.
کسی دستمو کشید برگشتم با دیدن اون فرد قلبم ضربان پیدا کرد انگار فرشته نجاتمو دیده باشم دلم میخواست فقط پشتش قایم شم و بگم سیگارایی که بهم دادی رو هنوز نکشیدم این فرد که بود که تو این مدت کم من انقدر بهش اعتماد کردم؟
دیدگاه ها (۳)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۱گوشیمو از جیبم درآوردم و با دست ل...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۲عطیه: کی بوده که حتی شماره تلفنشم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۰درحالی که ترس داشتم عصبی به طور ن...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۵۹-باید یه جوري به اون دختره نزدیک ...

داستان هیکاریبخش دومیه دفتر بود با جلد صورتی که روش نوشته بو...

<< وانشات دازای >>موضوع: اگه فکر کنی بهت خیانت کرده <<راهنما...

🦋 Wounded butterfly 🦋Part ²³ویو یانگ‌هی 🦋 صبح با حس کامل شدن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط