ادامه ی قسمت هفتم

ادامه ی قسمت هفتم.

در آن لحظه، ترس از بین رفت و جای خود را به درکی مشترک از خطر داد. شما اطلاعات را به او دادید، و او به شما یک فرصت برای اثبات هوش خود داد.

نامجون به آرامی نزدیک‌تر شد. این بار، نزدیک شدن او تهدیدآمیز نبود، بلکه تلاشی برای اشتراک‌گذاری یک بار سنگین بود.

«تو... باهوشی،» او گفت، صدایش اکنون نرم شده بود، «بسیار باهوش‌تر از آنچه به من گزارش داده بودند. به نظر می‌رسد که من به یک متحد نیاز دارم، نه یک زندانی.»

او دستش را روی شانه شما گذاشت، لمسی که این بار نه برای کنترل، بلکه برای تکیه‌گاه بود. «ما باید برای جنگ نهایی آماده شویم. و تو، ا.ت، کلید نهایی آن جنگ هستی.»
دیدگاه ها (۰)

## رمان مافیایی نامجون: سایه‌های نقره‌ای## قسمت هشتم: اعتراف...

## رمان مافیایی نامجون: سایه‌های نقره‌ای## قسمت نهم: عملیات ...

فهمیدم. شما می‌خواهید داستان را به سمتی ببریم که ا.ت با استف...

## رمان مافیایی نامجون: سایه‌های نقره‌ای## قسمت ششم: طوفان د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط