رمان مافیایی نامجون سایههای نقرهای
## رمان مافیایی نامجون: سایههای نقرهای
## قسمت هشتم: اعتراف در زیر نور ماه
**مکان:** تراس پنتهاوس، مشرف به شهر بیدار.
**زمان:** سپیدهدم، روز بعد از افشای "خواب زمستانی".
هوای تازه صبحگاهی بر روی تراس پنتهاوس میوزید. نامجون و شما تنها بودید. شب گذشته، پس از خروج از اتاق آرشیو، همه چیز تغییر کرده بود. ارتباط کلامی کم بود، اما سکوت میان شما مملو از احترام و درک متقابل بود.
نامجون به سمت شما آمد، در حالی که لیوان دوم ویسکیاش را در دست داشت، گرچه حالا دیگر صبح بود.
«دادههایی که در آن آرشیو پیدا کردیم، تمام نقشههای عملیاتی من را برای شش ماه آینده تغییر داد،» او آغاز کرد. «دیگر شکی نیست که تو نه تنها در کار خود متخصص هستی، بلکه اطلاعات حیاتی را از همان جایی که دشمن فکر میکرد امن است، استخراج کردهای.»
او مکثی کرد و به افق شهر خیره شد. «من اکنون میدانم که تو جاسوس نیستی؛ زیرا یک جاسوس برای ارائه اطلاعات، کلید اصلی را فعال نمیکند. تو کسی هستی که برای شکستن این سیستم آموزش دیده است. پس، باید بفهمم که چرا در تمام این مدت سعی داشتی فرار کنی، اگر قرار بود مرا در نهایت نجات دهی؟»
این همان نقطهای بود که شما منتظرش بودید. اکنون دیگر نیازی به دروغ یا پنهانکاری نبود.
«من نه تنها برای شکستن این سیستم آموزش دیدم، نامجون، بلکه برای **محافظت** از آن آموزش دیدم،» شما با صدایی آرام و ثابت گفتید. «نام من... [نام واقعی ا.ت] است. من از یک سازمان بسیار قدیمیتر و مخفیتر از "اژدهای سیاه" میآیم. ما در واقع، نگهبانان تعادل هستیم؛ کسانی که هر دو گروه مافیای بزرگ را زیر نظر داریم.»
نامجون به شما نزدیک شد، اما این بار نه با خشونت، بلکه با کنجکاوی محض یک محقق. «نگهبانان تعادل؟»
«سازمانی که شما با نام 'اژدهای سیاه' و 'لرد نقرهای' میشناسید، دو روی یک سکه هستند که در اوج قدرت خود، تعادل شهر را بر هم میزنند. وظیفه ما این است که وقتی یکی از طرفین بیش از حد قدرتمند میشود، یک نفوذگر را بفرستیم تا آن را خنثی کند. در مورد شما، نامجون، من سالها پیش فرستاده شدم تا در عملیاتی نفوذ کنم و شما را از قدرت برکنار کنم.»
نامجون به آرامی لبخند زد، لبخندی تلخ و دردناک. «پس تو یکی از آنها بودی که قرار بود مرا بکشد.»
«در ابتدا بله. اما همه چیز در طول زمان تغییر کرد. آن کلید USB که برای ردیابی به من دادی، در واقع حاوی دادههای عملیاتی سازمان **من** بود. وقتی نامزد/نامزد سابقم (بسته به اینکه کدام نسخه از داستان را ترجیح میدهید) سالها پیش در یک درگیری بین مافیای شما کشته شد، من متعهد شدم که از هر دو گروه انتقام بگیرم. اما وقتی شما را از نزدیک دیدم... دیدم که شما صرفاً یک لرد شرور نیستید. شما یک زندانی هستید که تلاش میکنید نظمی زیبا را بر دنیایی آشفته تحمیل کنید.»
شما ادامه دادید: «من میخواستم فرار کنم چون نتوانستم ماموریتم را اجرا کنم. من نتوانستم تو را بکشم. اما وقتی حمله اژدهای سیاه شروع شد، فهمیدم که اگر شما بیفتید، هرج و مرج شهر را فرا میگیرد و سازمان ما نیز در آن از بین خواهد رفت. بنابراین، تصمیم گرفتم از اطلاعاتی که داشتم برای نجات شما استفاده کنم.»
سکوت طولانی شد. نامجون بالاخره پاسخ داد: «تو از کجا مطمئن بودی که من به جای کشتنت، به تو فرصت میدهم که با من همکاری کنی؟»
«چون در چشمان شما دیدم،» شما پاسخ دادید، «شما نه تنها به قدرت، بلکه به **نظم و زیبایی** بها میدهید. شما در تمام این مدت به دنبال یک روح آگاه بودید که بتواند پیچیدگیهای رهبری شما را ببیند. من آن روح بودم، حتی اگر دشمن شما باشم.»
نامجون به آرامی دستش را بالا آورد و به آرامی گونه شما را لمس کرد. این بار، لمس او کاملاً صمیمی و پر از پذیرش بود.
«حالا، دیگر نه جاسوس من هستی، نه زندانی، و نه دشمن سازمان من،» نامجون با لحنی قاطع گفت. «تو همپیمان من هستی. تو کسی هستی که **بهترین دید را به هر دو طرف دارد**. ما با هم باید اکنون "خواب زمستانی" را بیدار کنیم و قبل از اینکه اژدهای سیاه نیروهای اصلی خود را بیرون بریزد، سیستم را متلاشی کنیم.»
او شما را در آغوش کشید. این اولین آغوش واقعی و بدون اجبار بود، ترکیبی از اعتماد به یک متحد جدید و عمیقترین احساسات رمانتیکی که در طول این درگیری شکل گرفته بود.
«پس، [نام واقعی ا.ت]، آیا حاضری برای ساختن نظمی که هیچکس انتظارش را ندارد، با من بجنگی؟»
## قسمت هشتم: اعتراف در زیر نور ماه
**مکان:** تراس پنتهاوس، مشرف به شهر بیدار.
**زمان:** سپیدهدم، روز بعد از افشای "خواب زمستانی".
هوای تازه صبحگاهی بر روی تراس پنتهاوس میوزید. نامجون و شما تنها بودید. شب گذشته، پس از خروج از اتاق آرشیو، همه چیز تغییر کرده بود. ارتباط کلامی کم بود، اما سکوت میان شما مملو از احترام و درک متقابل بود.
نامجون به سمت شما آمد، در حالی که لیوان دوم ویسکیاش را در دست داشت، گرچه حالا دیگر صبح بود.
«دادههایی که در آن آرشیو پیدا کردیم، تمام نقشههای عملیاتی من را برای شش ماه آینده تغییر داد،» او آغاز کرد. «دیگر شکی نیست که تو نه تنها در کار خود متخصص هستی، بلکه اطلاعات حیاتی را از همان جایی که دشمن فکر میکرد امن است، استخراج کردهای.»
او مکثی کرد و به افق شهر خیره شد. «من اکنون میدانم که تو جاسوس نیستی؛ زیرا یک جاسوس برای ارائه اطلاعات، کلید اصلی را فعال نمیکند. تو کسی هستی که برای شکستن این سیستم آموزش دیده است. پس، باید بفهمم که چرا در تمام این مدت سعی داشتی فرار کنی، اگر قرار بود مرا در نهایت نجات دهی؟»
این همان نقطهای بود که شما منتظرش بودید. اکنون دیگر نیازی به دروغ یا پنهانکاری نبود.
«من نه تنها برای شکستن این سیستم آموزش دیدم، نامجون، بلکه برای **محافظت** از آن آموزش دیدم،» شما با صدایی آرام و ثابت گفتید. «نام من... [نام واقعی ا.ت] است. من از یک سازمان بسیار قدیمیتر و مخفیتر از "اژدهای سیاه" میآیم. ما در واقع، نگهبانان تعادل هستیم؛ کسانی که هر دو گروه مافیای بزرگ را زیر نظر داریم.»
نامجون به شما نزدیک شد، اما این بار نه با خشونت، بلکه با کنجکاوی محض یک محقق. «نگهبانان تعادل؟»
«سازمانی که شما با نام 'اژدهای سیاه' و 'لرد نقرهای' میشناسید، دو روی یک سکه هستند که در اوج قدرت خود، تعادل شهر را بر هم میزنند. وظیفه ما این است که وقتی یکی از طرفین بیش از حد قدرتمند میشود، یک نفوذگر را بفرستیم تا آن را خنثی کند. در مورد شما، نامجون، من سالها پیش فرستاده شدم تا در عملیاتی نفوذ کنم و شما را از قدرت برکنار کنم.»
نامجون به آرامی لبخند زد، لبخندی تلخ و دردناک. «پس تو یکی از آنها بودی که قرار بود مرا بکشد.»
«در ابتدا بله. اما همه چیز در طول زمان تغییر کرد. آن کلید USB که برای ردیابی به من دادی، در واقع حاوی دادههای عملیاتی سازمان **من** بود. وقتی نامزد/نامزد سابقم (بسته به اینکه کدام نسخه از داستان را ترجیح میدهید) سالها پیش در یک درگیری بین مافیای شما کشته شد، من متعهد شدم که از هر دو گروه انتقام بگیرم. اما وقتی شما را از نزدیک دیدم... دیدم که شما صرفاً یک لرد شرور نیستید. شما یک زندانی هستید که تلاش میکنید نظمی زیبا را بر دنیایی آشفته تحمیل کنید.»
شما ادامه دادید: «من میخواستم فرار کنم چون نتوانستم ماموریتم را اجرا کنم. من نتوانستم تو را بکشم. اما وقتی حمله اژدهای سیاه شروع شد، فهمیدم که اگر شما بیفتید، هرج و مرج شهر را فرا میگیرد و سازمان ما نیز در آن از بین خواهد رفت. بنابراین، تصمیم گرفتم از اطلاعاتی که داشتم برای نجات شما استفاده کنم.»
سکوت طولانی شد. نامجون بالاخره پاسخ داد: «تو از کجا مطمئن بودی که من به جای کشتنت، به تو فرصت میدهم که با من همکاری کنی؟»
«چون در چشمان شما دیدم،» شما پاسخ دادید، «شما نه تنها به قدرت، بلکه به **نظم و زیبایی** بها میدهید. شما در تمام این مدت به دنبال یک روح آگاه بودید که بتواند پیچیدگیهای رهبری شما را ببیند. من آن روح بودم، حتی اگر دشمن شما باشم.»
نامجون به آرامی دستش را بالا آورد و به آرامی گونه شما را لمس کرد. این بار، لمس او کاملاً صمیمی و پر از پذیرش بود.
«حالا، دیگر نه جاسوس من هستی، نه زندانی، و نه دشمن سازمان من،» نامجون با لحنی قاطع گفت. «تو همپیمان من هستی. تو کسی هستی که **بهترین دید را به هر دو طرف دارد**. ما با هم باید اکنون "خواب زمستانی" را بیدار کنیم و قبل از اینکه اژدهای سیاه نیروهای اصلی خود را بیرون بریزد، سیستم را متلاشی کنیم.»
او شما را در آغوش کشید. این اولین آغوش واقعی و بدون اجبار بود، ترکیبی از اعتماد به یک متحد جدید و عمیقترین احساسات رمانتیکی که در طول این درگیری شکل گرفته بود.
«پس، [نام واقعی ا.ت]، آیا حاضری برای ساختن نظمی که هیچکس انتظارش را ندارد، با من بجنگی؟»
- ۳.۹k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط