فهمیدم شما میخواهید داستان را به سمتی ببریم که ات با ا
فهمیدم. شما میخواهید داستان را به سمتی ببریم که ا.ت با استفاده از کلید USB که پیدا کرده، به نامجون در مقابله با بحران کمک کند و در نتیجه، پایههای اعتماد بین آنها شکل بگیرد.
## رمان مافیایی نامجون: سایههای نقرهای
## قسمت هفتم: ائتلاف موقت
**مکان:** اتاق عملیات، لحظاتی پس از دفع حمله اولیه.
**زمان:** اواخر شب.
با عقبنشینی نیروهای "اژدهای سیاه" و فروکش کردن اولین موج حمله، سکوت سنگینی اتاق عملیات را فرا گرفت. نامجون با اطمینان کامل، دستورات نهایی را برای تمیزکاری و بررسی خسارتها صادر کرد. این یک پیروزی قاطع بود، اما مشخص بود که استراحت کوتاهی در راه است.
نامجون به سمت شما بازگشت. او هنوز در لباس رسمیاش بود، اما آستینهایش بالا زده شده بود و نشان میداد که درگیر شده است.
«حالا که خون ریخته شد و تو دیدی، دیگر نمیتوانی وانمود کنی که یک تماشاگر بیتفاوت هستی، ا.ت،» او گفت و به کلید USB که در دست شما بود اشاره کرد. «وقت آن است که این طلسم قدیمی را باز کنیم.»
شما به سمت یکی از مانیتورهای کمکی رفتید که حالا برای ورود دادهها آماده شده بود.
«این کلید قدیمی است،» شما گفتید، «احتمالاً حاوی اطلاعات قدیمی است که سرورهای جدید اژدها آن را بهروز نکردهاند. اگر دادههای آن را مستقیماً به شبکه اصلی وصل کنیم، ممکن است ویروسی باشد که نه تنها ما، بلکه کل زیرساخت امنیتی شما را از کار بیندازد.»
چشمان نامجون باریک شد. او حدس میزد شما چیزی میدانید، اما شنیدن این تحلیل تخصصی از زبان او، تأثیر دیگری داشت.
«پس چه کنیم؟» او پرسید. او انتظار نداشت شما راهکار ارائه دهید؛ او انتظار داشت فرار کنید یا اعتراض کنید. اما شما منتظر این لحظه بودید.
«من یک محیط قرنطینه سریع برای خواندن دادهها نیاز دارم. یک کامپیوتر منزوی با قابلیت فایروال قوی. این کلید احتمالاً یک طرح دفاعی پنهان یا یک هشدار سری را در خود دارد که اژدهای سیاه برای محافظت از داراییهای اصلیاش استفاده میکند.»
جیهوپ که پشت سر نامجون ایستاده بود، با تعجب پرسید: «آقا، ما یک دستگاه ایزوله در اتاق آرشیو قدیمی داریم، اما...»
نامجون دستش را بالا برد و حرف جیهوپ را قطع کرد. نگاهش به شما ثابت بود. «برو آن را بیاور. و برای ما دو لیوان ویسکی بیاور. بدون یخ.»
***
در عرض چند دقیقه، شما پشت یک میز کوچک در اتاق آرشیو، تنها با نامجون، نشستهاید. شما کلید را با احتیاط در پورت دستگاه ایزوله قرار دادید و یک رابط کاربری مبتنی بر متن (Command Line Interface) بالا آمد.
شما شروع به تایپ کردید. دستورات شما سریع و دقیق بودند؛ رشتهای از کدها و فرمانها که به نظر میرسید با آن آشنا هستید. نامجون که حالا کاملاً مجذوب شده بود، روی صندلی تکیه داد و فقط تماشا میکرد.
«این روش... تو از آن استفاده کردهای،» نامجون زمزمه کرد. «این یک ساختار امنیتی مربوط به ده سال پیش است. سیستمهای مافوق امنیتی مدارس نظامی قدیمی.»
شما بدون اینکه نگاهتان را از صفحه بردارید، پاسخ دادید: «من قبلاً در یک تیم امنیتی کار میکردم. تیمی که برای نفوذ به همین نوع سیستمها آموزش دیده بود. حالا، برای خواندن این فایل، نیاز به یک کلید دسترسی ثانویه دارم.»
«کلید ثانویه چیست؟»
«نام مستعارِ آخرین کارمند ارشد اژدها که این پروتکل را نوشته بود. او همیشه خودش را با یک نقل قول از یک شاعر یونانی معرفی میکرد.»
نامجون به آرامی لیوان ویسکی خود را برداشت. «سیمون بلایس. او عاشق سارتر بود. نقل قول مورد علاقهاش؟»
شما سریعاً پاسخ دادید: «*L’existence précède l’essence.* (هستی پیش از ماهیت است.)»
نامجون با لبخندی محتاطانه به شما نگاه کرد و گفت: «این را از کجا میدانی؟»
شما تایپ کردید: `ENTER SIMONE_BLAIS_PASSKEY: L'EXISTENCE PRÉCÈDE L'ESSENCE`
صفحه نمایش سبز شد. فایلها شروع به باز شدن کردند. این فایلها، مدارک و اسنادی نبودند که نامجون انتظار داشت؛ بلکه **لیست بلند بالایی از اشخاصی بود که نامجون فکر میکرد در حمله قبلی کشته شدهاند، اما حالا در لیست "پشتیبان" اژدهای سیاه قرار داشتند.**
«خدای من...» نامجون با ناباوری زمزمه کرد. «خیانت در سطوح بالاتر از آنچه فکر میکردم.»
شما به دادهها خیره شدید. «نه، نامجون. این خیانت نیست. این **خواب زمستانی** است. اژدها نیروهای ضربتی خود را به خواب برده بود و منتظر لحظهای بود که شما فکر کنید پیروز شدهاید تا از زیر زمین بیرون بیایند. و کلید اصلی شما... شمایی، ا.ت، چون نام شما رمز ورود آخرین مرحله فعالسازی کل سیستم است.»
## رمان مافیایی نامجون: سایههای نقرهای
## قسمت هفتم: ائتلاف موقت
**مکان:** اتاق عملیات، لحظاتی پس از دفع حمله اولیه.
**زمان:** اواخر شب.
با عقبنشینی نیروهای "اژدهای سیاه" و فروکش کردن اولین موج حمله، سکوت سنگینی اتاق عملیات را فرا گرفت. نامجون با اطمینان کامل، دستورات نهایی را برای تمیزکاری و بررسی خسارتها صادر کرد. این یک پیروزی قاطع بود، اما مشخص بود که استراحت کوتاهی در راه است.
نامجون به سمت شما بازگشت. او هنوز در لباس رسمیاش بود، اما آستینهایش بالا زده شده بود و نشان میداد که درگیر شده است.
«حالا که خون ریخته شد و تو دیدی، دیگر نمیتوانی وانمود کنی که یک تماشاگر بیتفاوت هستی، ا.ت،» او گفت و به کلید USB که در دست شما بود اشاره کرد. «وقت آن است که این طلسم قدیمی را باز کنیم.»
شما به سمت یکی از مانیتورهای کمکی رفتید که حالا برای ورود دادهها آماده شده بود.
«این کلید قدیمی است،» شما گفتید، «احتمالاً حاوی اطلاعات قدیمی است که سرورهای جدید اژدها آن را بهروز نکردهاند. اگر دادههای آن را مستقیماً به شبکه اصلی وصل کنیم، ممکن است ویروسی باشد که نه تنها ما، بلکه کل زیرساخت امنیتی شما را از کار بیندازد.»
چشمان نامجون باریک شد. او حدس میزد شما چیزی میدانید، اما شنیدن این تحلیل تخصصی از زبان او، تأثیر دیگری داشت.
«پس چه کنیم؟» او پرسید. او انتظار نداشت شما راهکار ارائه دهید؛ او انتظار داشت فرار کنید یا اعتراض کنید. اما شما منتظر این لحظه بودید.
«من یک محیط قرنطینه سریع برای خواندن دادهها نیاز دارم. یک کامپیوتر منزوی با قابلیت فایروال قوی. این کلید احتمالاً یک طرح دفاعی پنهان یا یک هشدار سری را در خود دارد که اژدهای سیاه برای محافظت از داراییهای اصلیاش استفاده میکند.»
جیهوپ که پشت سر نامجون ایستاده بود، با تعجب پرسید: «آقا، ما یک دستگاه ایزوله در اتاق آرشیو قدیمی داریم، اما...»
نامجون دستش را بالا برد و حرف جیهوپ را قطع کرد. نگاهش به شما ثابت بود. «برو آن را بیاور. و برای ما دو لیوان ویسکی بیاور. بدون یخ.»
***
در عرض چند دقیقه، شما پشت یک میز کوچک در اتاق آرشیو، تنها با نامجون، نشستهاید. شما کلید را با احتیاط در پورت دستگاه ایزوله قرار دادید و یک رابط کاربری مبتنی بر متن (Command Line Interface) بالا آمد.
شما شروع به تایپ کردید. دستورات شما سریع و دقیق بودند؛ رشتهای از کدها و فرمانها که به نظر میرسید با آن آشنا هستید. نامجون که حالا کاملاً مجذوب شده بود، روی صندلی تکیه داد و فقط تماشا میکرد.
«این روش... تو از آن استفاده کردهای،» نامجون زمزمه کرد. «این یک ساختار امنیتی مربوط به ده سال پیش است. سیستمهای مافوق امنیتی مدارس نظامی قدیمی.»
شما بدون اینکه نگاهتان را از صفحه بردارید، پاسخ دادید: «من قبلاً در یک تیم امنیتی کار میکردم. تیمی که برای نفوذ به همین نوع سیستمها آموزش دیده بود. حالا، برای خواندن این فایل، نیاز به یک کلید دسترسی ثانویه دارم.»
«کلید ثانویه چیست؟»
«نام مستعارِ آخرین کارمند ارشد اژدها که این پروتکل را نوشته بود. او همیشه خودش را با یک نقل قول از یک شاعر یونانی معرفی میکرد.»
نامجون به آرامی لیوان ویسکی خود را برداشت. «سیمون بلایس. او عاشق سارتر بود. نقل قول مورد علاقهاش؟»
شما سریعاً پاسخ دادید: «*L’existence précède l’essence.* (هستی پیش از ماهیت است.)»
نامجون با لبخندی محتاطانه به شما نگاه کرد و گفت: «این را از کجا میدانی؟»
شما تایپ کردید: `ENTER SIMONE_BLAIS_PASSKEY: L'EXISTENCE PRÉCÈDE L'ESSENCE`
صفحه نمایش سبز شد. فایلها شروع به باز شدن کردند. این فایلها، مدارک و اسنادی نبودند که نامجون انتظار داشت؛ بلکه **لیست بلند بالایی از اشخاصی بود که نامجون فکر میکرد در حمله قبلی کشته شدهاند، اما حالا در لیست "پشتیبان" اژدهای سیاه قرار داشتند.**
«خدای من...» نامجون با ناباوری زمزمه کرد. «خیانت در سطوح بالاتر از آنچه فکر میکردم.»
شما به دادهها خیره شدید. «نه، نامجون. این خیانت نیست. این **خواب زمستانی** است. اژدها نیروهای ضربتی خود را به خواب برده بود و منتظر لحظهای بود که شما فکر کنید پیروز شدهاید تا از زیر زمین بیرون بیایند. و کلید اصلی شما... شمایی، ا.ت، چون نام شما رمز ورود آخرین مرحله فعالسازی کل سیستم است.»
- ۳.۵k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط