رمان=عشق و نفرت
رمان=عشق و نفرت
پارت⁷
مامانم اومد خونه گفت=بدو دختر تا ساعت ۱بتید آماده بشی میری عقد کنی خیر سرتا خوشگل خانوم دخترم خانوم شده ،و بعد از روی خوشحالیش خندیده هی مامان چه فکرای رویایی میکرد درباره زندگی من که خندم میگیره سعت ۱۰بود رفتم حموم و به طور کل همه جامو شیو کردم از حموم اومدمم صورتمم شیو کردم ساعت نزدیکای ۱۲ونیم بود من چون خاب بودم مامانم و خواهر شوهرم و مادرشوهرم رفتن لباس خوشگل با عشق و سلیقه خودشون خریدن واه واه چه غلطا چی گفتی مادرشوهر زر زر زیاد میکنی میزنم میمیریا خندیدم لباس رو پوشیدم فیت تنم بود به به چه خوشگلی
بعد یه روسری سفید چون حجابی بودم برای اون و یه کمربند طلایی دور کمرم که برای لباس بود و یه کیف نگینی سفید با کمک خودم یه آرایش لایت و ملایم کردم و بعد رفتم دم در دیدم یه ماشین جلو پام زد رو ترمز با تعجب نگا کردم چادر سفیدمم سرم بود چون لباسم واقعن جذب بود نگاه کردم بعله این برج زهرماری رسید گوشیم زنگ خورد مامانم بود گفت=اقاسپنتا اومد دنبالت در جلو ماشین رو باز کردم نشستم و گفتم=باشه عشقم خدافز ،گفت=کی بود ،گفتم=وا چیکار داری،گفت=داری عصابم رو بهم میریزی ،گفتم=هوف مامانم برو دیره ،بلخره قانع شد و حرکت کرد رفتیم و رسیدیم پیاده شدم و سعی کردم با لبخند برم تو که دستمو گرفت دستمو کشیدم گفتم=فعلا محرم نیستیم ، برگه ایی رو گرفت جلوم گفت=بگیر امضاش کن ،نگاه کردم ب برگه قرارداد مون بود امضا کردن خودشم جلو چشمم امضا کرد حالا خیالم راحته خانوادم جاشون امنه نفس عمیق کشیدم و با لبخند رفتم تو همه دست میزدن و اینا نشستم پای سفره الکی قرآن جلوم باز بود نگاه میکردم با خودم میگفتم خدایا کمکم کن بدبخت نشم شانسم گوه نباشه یا امام حسین جان وای دوباره روضه من شروع شد الان بازم گریم میگیره با صدایی که ته حلقم بود گفتم =بله..
..
پارت⁷
مامانم اومد خونه گفت=بدو دختر تا ساعت ۱بتید آماده بشی میری عقد کنی خیر سرتا خوشگل خانوم دخترم خانوم شده ،و بعد از روی خوشحالیش خندیده هی مامان چه فکرای رویایی میکرد درباره زندگی من که خندم میگیره سعت ۱۰بود رفتم حموم و به طور کل همه جامو شیو کردم از حموم اومدمم صورتمم شیو کردم ساعت نزدیکای ۱۲ونیم بود من چون خاب بودم مامانم و خواهر شوهرم و مادرشوهرم رفتن لباس خوشگل با عشق و سلیقه خودشون خریدن واه واه چه غلطا چی گفتی مادرشوهر زر زر زیاد میکنی میزنم میمیریا خندیدم لباس رو پوشیدم فیت تنم بود به به چه خوشگلی
بعد یه روسری سفید چون حجابی بودم برای اون و یه کمربند طلایی دور کمرم که برای لباس بود و یه کیف نگینی سفید با کمک خودم یه آرایش لایت و ملایم کردم و بعد رفتم دم در دیدم یه ماشین جلو پام زد رو ترمز با تعجب نگا کردم چادر سفیدمم سرم بود چون لباسم واقعن جذب بود نگاه کردم بعله این برج زهرماری رسید گوشیم زنگ خورد مامانم بود گفت=اقاسپنتا اومد دنبالت در جلو ماشین رو باز کردم نشستم و گفتم=باشه عشقم خدافز ،گفت=کی بود ،گفتم=وا چیکار داری،گفت=داری عصابم رو بهم میریزی ،گفتم=هوف مامانم برو دیره ،بلخره قانع شد و حرکت کرد رفتیم و رسیدیم پیاده شدم و سعی کردم با لبخند برم تو که دستمو گرفت دستمو کشیدم گفتم=فعلا محرم نیستیم ، برگه ایی رو گرفت جلوم گفت=بگیر امضاش کن ،نگاه کردم ب برگه قرارداد مون بود امضا کردن خودشم جلو چشمم امضا کرد حالا خیالم راحته خانوادم جاشون امنه نفس عمیق کشیدم و با لبخند رفتم تو همه دست میزدن و اینا نشستم پای سفره الکی قرآن جلوم باز بود نگاه میکردم با خودم میگفتم خدایا کمکم کن بدبخت نشم شانسم گوه نباشه یا امام حسین جان وای دوباره روضه من شروع شد الان بازم گریم میگیره با صدایی که ته حلقم بود گفتم =بله..
..
- ۵.۸k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط