---
---
Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 25
---
📍 ویو: الا
شبِ سئول همیشه یه رنگ خاصی داره.
نه سیاه، نه خاکستری... یه چیزی بینش.
هوا بوی دود و بارون میداد.
چراغهای خیابون تو شیشهی موتورم منعکس میشدن،
انگار هزار تا چشم نگاهم میکردن.
سووجون مأموریتمو عوض کرده بود.
گفته بود:
> "از تهیونگ فاصله بگیر.
اون پرونده تموم شده.
از امشب با سایههای شرق کار میکنی."
اون لحظه فقط یه جمله تو ذهنم چرخید:
دیگه الا، اون الا نیست.
موتور رو کنار یه انبار قدیمی تو بندر اینچئون نگه داشتم.
باد سرد از بین سولههای خالی رد میشد.
از دور، نور زرد چراغی دیده میشد.
رفتم سمتش.
کف پاهام روی زمین خیس صدا میداد.
یه مرد با کت بلند مشکی، ماسک سیاه روی صورت، منتظرم بود.
صدای بم و آرومی داشت.
???: دیر کردی.
الا: ترافیک بود، سئول همیشه خستهست.
???: (با پوزخند) دروغ گفتن به ما اشتباه بزرگیه، کیم الا.
تو همون قاتلی نیستی که یه زمانی با باند سیاه کار میکرد؟
الا: شاید بودم. شاید هنوزم هستم.
چشماش برق زد.
یه چاقو از جیبش درآورد و انداخت جلوی پام.
???: سادهست.
ده دقیقه وقت داری یکی از نگهبانهامو ساکت کنی.
بدون صدا... بدون حس.
اگه موفق شدی، ما بهت اعتماد میکنیم.
خم شدم، چاقو رو برداشتم.
فلزش سرد بود.
انگار یادم انداخت — اون شبِ تهیونگ... اون خون... اون نگاه...
ولی نه، دیگه تموم شده بود.
من دیگه اون الا نبودم.
الان فقط یه مأمورم.
سرد. خالی. دقیق.
نگاهش کردم و گفتم:
الا: ده دقیقه؟
نه... سه دقیقه کافیه.
رفتم سمت تاریکی انتهای انبار،
و صدای قدمهام تو سکوت پیچید.
---
Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 25
---
📍 ویو: الا
شبِ سئول همیشه یه رنگ خاصی داره.
نه سیاه، نه خاکستری... یه چیزی بینش.
هوا بوی دود و بارون میداد.
چراغهای خیابون تو شیشهی موتورم منعکس میشدن،
انگار هزار تا چشم نگاهم میکردن.
سووجون مأموریتمو عوض کرده بود.
گفته بود:
> "از تهیونگ فاصله بگیر.
اون پرونده تموم شده.
از امشب با سایههای شرق کار میکنی."
اون لحظه فقط یه جمله تو ذهنم چرخید:
دیگه الا، اون الا نیست.
موتور رو کنار یه انبار قدیمی تو بندر اینچئون نگه داشتم.
باد سرد از بین سولههای خالی رد میشد.
از دور، نور زرد چراغی دیده میشد.
رفتم سمتش.
کف پاهام روی زمین خیس صدا میداد.
یه مرد با کت بلند مشکی، ماسک سیاه روی صورت، منتظرم بود.
صدای بم و آرومی داشت.
???: دیر کردی.
الا: ترافیک بود، سئول همیشه خستهست.
???: (با پوزخند) دروغ گفتن به ما اشتباه بزرگیه، کیم الا.
تو همون قاتلی نیستی که یه زمانی با باند سیاه کار میکرد؟
الا: شاید بودم. شاید هنوزم هستم.
چشماش برق زد.
یه چاقو از جیبش درآورد و انداخت جلوی پام.
???: سادهست.
ده دقیقه وقت داری یکی از نگهبانهامو ساکت کنی.
بدون صدا... بدون حس.
اگه موفق شدی، ما بهت اعتماد میکنیم.
خم شدم، چاقو رو برداشتم.
فلزش سرد بود.
انگار یادم انداخت — اون شبِ تهیونگ... اون خون... اون نگاه...
ولی نه، دیگه تموم شده بود.
من دیگه اون الا نبودم.
الان فقط یه مأمورم.
سرد. خالی. دقیق.
نگاهش کردم و گفتم:
الا: ده دقیقه؟
نه... سه دقیقه کافیه.
رفتم سمت تاریکی انتهای انبار،
و صدای قدمهام تو سکوت پیچید.
---
- ۷.۶k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط