{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 24


---

📍 ویو: الا

سه روز بعد از سقوط از پله‌ها، از بیمارستان مرخص شدم.
هیچ‌کس دنبالم نیومد جز سوهو.
سکوت بینمون سنگین بود، حتی اونم نمی‌دونست باید چی بگه.
منم نمی‌خواستم بشنوم.

وقتی رسیدیم عمارت، هوا گرفته بود.
مثل خودم.
درِ بزرگ عمارت باز شد، سووجون اون‌جا وایساده بود.
مثل همیشه، کت مشکی، نگاه سرد، ولی این‌بار یه‌چیزی تو چشماش فرق داشت...
انگار می‌خواست چیزی بگه که خودش هم از گفتنش مطمئن نبود.

سووجون: بیا تو الا، باید حرف بزنیم.

رفتم تو.
در پشت سرم بسته شد.
اون نشست پشت میز کارش، منم روبه‌روش.
دستاشو روی میز گذاشت، با صدایی آروم ولی محکم گفت:

سووجون: دیگه نمی‌خوام مأموریت تهیونگ رو ادامه بدی.

یه لحظه قلبم ایستاد، ولی هیچی نگفتم.
فقط نگاش کردم.

سووجون ادامه داد:
اون پرونده تموم شد، حالا یه چیز مهم‌تر داریم.
یه سری افراد جدید وارد شهر شدن، ردّشون به باند "سایه‌های شرق" می‌خوره.
می‌خوام ازشون اطلاعات دربیاری، بدون اینکه کسی بفهمه.

الا: یعنی... جاسوسی؟

سووجون (لبخند خفیفی زد):
اسمش هرچی می‌خوای بذار، ولی این‌بار، نمی‌خوام احساستو قاطی کار کنی، الا.
تو برای من یه ابزار نیستی، یه سلاحی.
و من می‌خوام اون سلاح دوباره بیدار شه.

نگاهش کردم.
یه لحظه، اون دختری که قبلاً بودم برگشت —
دختر سرد، دقیق، بی‌احساس.

الا: باشه.
فقط بگو کی و کجا.

سووجون: همینو می‌خواستم بشنوم.

بلند شدم، بدون هیچ حس خاصی از اتاق رفتم بیرون.
انگار یه نسخه‌ی جدید از خودم دوباره متولد شده بود...
یا شاید نسخه‌ی اصلی بالاخره برگشته بود.
دیدگاه ها (۳)

---Chapter: 1Rāz dar Rag-hāPart 25---📍 ویو: الاشبِ سئول همیش...

---Chapter: 1Rāz dar Rag-hāPart 26---📍 ویو: الایه لحظه نفس ع...

---Chapter: 1Rāz dar Rag-hāPart 23---📍 ویو: الاسکوتِ اتاق، د...

---Chapter: 1Rāz dar Rag-hāPart 22---📍 ویو: الاهمه‌چی تار بو...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁰ویو اِلا___صدای در عمارت با...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁴ویو اِلا___نفس عمیقی کشیدم، ...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁸ویو اِلا___همه‌چی تو یه لحظه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط