---
---
Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 26
---
📍 ویو: الا
یه لحظه نفس عمیقی کشیدم.
آروم پشت سرش رفتم.
چاقو توی دستم بود، نوکش دقیق، سرد، منتظر فقط یه حرکت من.
دستم میلرزید... نه از ترس، از تضاد.
(درونگویی)
نباید فکر کنم...
فقط یه نگهبانه، یه مأموریت سادهست... فقط یه اسم روی یه لیست.
ولی مغزم نمیفهمید، قلبم نمیذاشت.
دستمو بالا بردم...
اما یه صدای ناگهانی از سمت دیگهی بندر اومد.
صدای افتادن یه جعبه، بعدش دو نفر که داشتن حرف میزدن.
نگهبان سرشو چرخوند.
من سریع عقب رفتم، خودمو پشت ستون آهنی قایم کردم.
نفسم تو سینهم حبس شد.
نگهبان: کی اونجاست؟!
(نور چراغقوه افتاد روی زمین)
لعنت...
اگه منو میدید، کل عملیات لو میرفت.
دستمو روی سینهم گذاشتم، نفسام بریدهبریده بود.
ولی یه صدای آشنا از بیسیمش اومد...
یه اسم... که باعث شد خون تو رگهام یخ بزنه.
📡 بیسیم: «تهیونگ، موقعیت اسکله ۴ بررسی شد. هیچ حرکتی نیست. برگرد.»
چاقو از دستم افتاد.
یه لحظه دنیا وایستاد.
تهیونگ...؟
اینجا؟
دستم بیاختیار لرزید، پشتم به دیوار خورد.
نفسم بالا نمیاومد، مغزم نمیفهمید باید فرار کنم یا بمونم.
اون هنوز زنده بود...
و حالا داشت توی همون بندری میچرخید که من برای کشتن یکی اومده بودم.
(درونگویی)
لعنتی، چرا دوباره باید اینجوری بشه؟
من برگشتم تا بیاحساس باشم، تا اون دختری نباشم که از یه نگاه نابود میشه...
ولی فقط شنیدن اسمش کافی بود تا تموم تصمیمهام فرو بریزه.
یه قدم عقب رفتم، به آهن زنگزده تکیه دادم.
صدای موجا بلندتر شد، مثل تمسخر...
انگار دریا هم داشت میگفت:
«تو هیچوقت نمیتونی ازش فرار کنی، الا...»
---
Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 26
---
📍 ویو: الا
یه لحظه نفس عمیقی کشیدم.
آروم پشت سرش رفتم.
چاقو توی دستم بود، نوکش دقیق، سرد، منتظر فقط یه حرکت من.
دستم میلرزید... نه از ترس، از تضاد.
(درونگویی)
نباید فکر کنم...
فقط یه نگهبانه، یه مأموریت سادهست... فقط یه اسم روی یه لیست.
ولی مغزم نمیفهمید، قلبم نمیذاشت.
دستمو بالا بردم...
اما یه صدای ناگهانی از سمت دیگهی بندر اومد.
صدای افتادن یه جعبه، بعدش دو نفر که داشتن حرف میزدن.
نگهبان سرشو چرخوند.
من سریع عقب رفتم، خودمو پشت ستون آهنی قایم کردم.
نفسم تو سینهم حبس شد.
نگهبان: کی اونجاست؟!
(نور چراغقوه افتاد روی زمین)
لعنت...
اگه منو میدید، کل عملیات لو میرفت.
دستمو روی سینهم گذاشتم، نفسام بریدهبریده بود.
ولی یه صدای آشنا از بیسیمش اومد...
یه اسم... که باعث شد خون تو رگهام یخ بزنه.
📡 بیسیم: «تهیونگ، موقعیت اسکله ۴ بررسی شد. هیچ حرکتی نیست. برگرد.»
چاقو از دستم افتاد.
یه لحظه دنیا وایستاد.
تهیونگ...؟
اینجا؟
دستم بیاختیار لرزید، پشتم به دیوار خورد.
نفسم بالا نمیاومد، مغزم نمیفهمید باید فرار کنم یا بمونم.
اون هنوز زنده بود...
و حالا داشت توی همون بندری میچرخید که من برای کشتن یکی اومده بودم.
(درونگویی)
لعنتی، چرا دوباره باید اینجوری بشه؟
من برگشتم تا بیاحساس باشم، تا اون دختری نباشم که از یه نگاه نابود میشه...
ولی فقط شنیدن اسمش کافی بود تا تموم تصمیمهام فرو بریزه.
یه قدم عقب رفتم، به آهن زنگزده تکیه دادم.
صدای موجا بلندتر شد، مثل تمسخر...
انگار دریا هم داشت میگفت:
«تو هیچوقت نمیتونی ازش فرار کنی، الا...»
---
- ۵.۸k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط