ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 45
از زبان جونگکوک:
در کلبه رو بستیم پشت سرمون...هوای سرد صورتمو نوازش میکرد و صدای بارون توی کل جنگل پیچیده بود...چند دقیقه اول هیچکدوم حرفی نزدیم...فقط کنار هم راه میرفتیم ات آروم دستاشو توی جیب هودیش فرو کرد.
ات:«هوا سرده...»
جونگکوک:«برگردیم؟»
ات:«نه...»
دوباره سکوت بعد از چند قدم بالاخره خودش شروع کرد.
ات:«اون سه سال...»
جونگکوک:«هوم؟»
ات:«کجا بودین؟»
چند ثانیه به مسیر خیس زیر پام خیره شدم..
جونگکوک:«آمریکا.»
ات:«میدونم... ولی اونجا چیکار میکردین؟»
آهی کشیدم...
جونگکوک:«اولش فقط میخواستم فرار کنم.»
ات آروم نگام کرد...
جونگکوک:«از کره... از آدم ها... از همه چی...»
ات:«از منم؟»
قدم هام آروم شد لعنت...مستقیم پرسید.
جونگکوک:«...»
ات:«جواب بدین.»
جونگکوک:«آره.»
ات سرشو پایین انداخت اما چیزی نگفت..
جونگکوک:«اولش چند ماه فقط کار میکردم... بعد رفتم دانشگاه... مدرک مربیگری گرفتم...»
ات:«برای همین معلم ورزش شدین؟»
جونگکوک:«آره.»
ات لبخند کوچیکی زد...
ات:«راستش... بهتون میاد.»
جونگکوک:«منظورت چیه؟»
ات:«همین که دائم اخم میکنین و همه رو میدوونین.»
جونگکوک:«...»
ات خندید..
ات:«ببینید خودتونم خندتون گرفت.»
جونگکوک:«نگرفت.»
ات:«دروغگو.»
جونگکوک:«ویون ات.»
ات:«باشه ساکت شدم.»
بعد از مدت ها...احساس کردم دارم راحت نفس میکشم انگار اون سه سال اصلا وجود نداشت انگار هنوز همون روزهای مدرسه بود ات چند لحظه ساکت موند بعد آروم گفت..
ات:«من دلم براتون تنگ شده بود.»
قلبم محکم کوبید خیلی محکم اما وانمود کردم چیزی نشنیدم.
جونگکوک:«دیر وقته.»
ات:«باز دارین فرار میکنین.»
جونگکوک:«...»
ات:«هر وقت حرف احساسات میشه فرار میکنین.»
جونگکوک:«بریم کلبه.»
ات:«دیدین؟»
جونگکوک:«ویون ات.»
ات:«باشه باشه.»
اما وقتی برگشتم...دیدم یه لبخند کوچیک روی لباش نشسته و لعنتی...همون لبخند هنوزم قلبمو به هم میریخت.
[حدود یک ساعت بعد]
وقتی برگشتیم...همه روی زمین پخش شده بودن.
جیمین:«واااااااااااای بالاخره برگشتن.»
تهیونگ:«یه ساعت کامل؟!»
جین:«مگه رفتین قاره آمریکا؟»
جونگکوک:«خفه شین.»
جیمین:«عهههه قیافشو ببین.»
ات خندشو قورت داد جیمین همون لحظه فهمید.
جیمین:«اوهووووووو.»
جونگکوک:«پارک جیمین.»
جیمین:«ساکت شدم.»
کلبه فقط یه سالن بزرگ داشت...و هیچ اتاقی نداشت برای همین مجبور شدیم دور شومینه بخوابیم تهیونگ سمت دیوار خوابید جیمین کنارش جینم اون طرف و متاسفانه... تنها جای خالی کنار من بود ات آروم نشست کنارم.
ات:«ببخشید...»
جونگکوک:«برای چی؟»
ات:«نمیدونم.»
جونگکوک:«بخواب.»
ات:«باشه...»
همه کم کم خوابشون برد صدای بارون هنوز میومد شعله های شومینه آروم میسوخت و نمیدونم کی...چشمام روی هم افتاد.
[صبح روز بعد]
از زبان جونگکوک:
اولین کسی بودم که بیدار شدم شومینه تقریبا خاموش شده بود نور کم رنگ صبح از پنجره داخل میتابید آروم چشمامو باز کردم...و همون لحظه خشکم زد ات...تو خواب به سمتم چرخیده بود سرش روی بازوم افتاده بود موهاش نصف صورتشو پوشونده بود.
و مثل یه بچه خوابیده بود آروم نفس میکشید بدون اخم بدون نگرانی بدون اون نگاه غمگینی که همیشه داشت فقط...
آروم چند ثانیه بی حرکت نگاهش کردم بعد چند ثانیه شد چند دقیقه لعنت...سه سال تلاش کرده بودم فراموشش کنم.
سه سال اما الان فقط با دیدنش...همه چیز برگشته بود تمامش آروم دستمو جلو بردم و چند تار مو که روی صورتش افتاده بود کنار زدم.
ات توی خواب تکون کوچیکی خورد و ناخودآگاه بازومو محکم تر بغل کرد قلبم نزدیک بود از سینه بیرون بزنه.
احمق، چرا هنوز اینقدر روی من تاثیر داری همون لحظه ات آروم پلک زد و کم کم بیدار شد چشم هاش مستقیم توی چشم های من افتاد.
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم ات خواب آلود گفت..
ات:«صبح بخیر...»
نمیدونم چرا...ولی بعد از مدت ها...لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست.
جونگکوک:«صبح بخیر.»
ات هم اون لبخند رو دید...
ᴘᴀʀᴛ: 45
از زبان جونگکوک:
در کلبه رو بستیم پشت سرمون...هوای سرد صورتمو نوازش میکرد و صدای بارون توی کل جنگل پیچیده بود...چند دقیقه اول هیچکدوم حرفی نزدیم...فقط کنار هم راه میرفتیم ات آروم دستاشو توی جیب هودیش فرو کرد.
ات:«هوا سرده...»
جونگکوک:«برگردیم؟»
ات:«نه...»
دوباره سکوت بعد از چند قدم بالاخره خودش شروع کرد.
ات:«اون سه سال...»
جونگکوک:«هوم؟»
ات:«کجا بودین؟»
چند ثانیه به مسیر خیس زیر پام خیره شدم..
جونگکوک:«آمریکا.»
ات:«میدونم... ولی اونجا چیکار میکردین؟»
آهی کشیدم...
جونگکوک:«اولش فقط میخواستم فرار کنم.»
ات آروم نگام کرد...
جونگکوک:«از کره... از آدم ها... از همه چی...»
ات:«از منم؟»
قدم هام آروم شد لعنت...مستقیم پرسید.
جونگکوک:«...»
ات:«جواب بدین.»
جونگکوک:«آره.»
ات سرشو پایین انداخت اما چیزی نگفت..
جونگکوک:«اولش چند ماه فقط کار میکردم... بعد رفتم دانشگاه... مدرک مربیگری گرفتم...»
ات:«برای همین معلم ورزش شدین؟»
جونگکوک:«آره.»
ات لبخند کوچیکی زد...
ات:«راستش... بهتون میاد.»
جونگکوک:«منظورت چیه؟»
ات:«همین که دائم اخم میکنین و همه رو میدوونین.»
جونگکوک:«...»
ات خندید..
ات:«ببینید خودتونم خندتون گرفت.»
جونگکوک:«نگرفت.»
ات:«دروغگو.»
جونگکوک:«ویون ات.»
ات:«باشه ساکت شدم.»
بعد از مدت ها...احساس کردم دارم راحت نفس میکشم انگار اون سه سال اصلا وجود نداشت انگار هنوز همون روزهای مدرسه بود ات چند لحظه ساکت موند بعد آروم گفت..
ات:«من دلم براتون تنگ شده بود.»
قلبم محکم کوبید خیلی محکم اما وانمود کردم چیزی نشنیدم.
جونگکوک:«دیر وقته.»
ات:«باز دارین فرار میکنین.»
جونگکوک:«...»
ات:«هر وقت حرف احساسات میشه فرار میکنین.»
جونگکوک:«بریم کلبه.»
ات:«دیدین؟»
جونگکوک:«ویون ات.»
ات:«باشه باشه.»
اما وقتی برگشتم...دیدم یه لبخند کوچیک روی لباش نشسته و لعنتی...همون لبخند هنوزم قلبمو به هم میریخت.
[حدود یک ساعت بعد]
وقتی برگشتیم...همه روی زمین پخش شده بودن.
جیمین:«واااااااااااای بالاخره برگشتن.»
تهیونگ:«یه ساعت کامل؟!»
جین:«مگه رفتین قاره آمریکا؟»
جونگکوک:«خفه شین.»
جیمین:«عهههه قیافشو ببین.»
ات خندشو قورت داد جیمین همون لحظه فهمید.
جیمین:«اوهووووووو.»
جونگکوک:«پارک جیمین.»
جیمین:«ساکت شدم.»
کلبه فقط یه سالن بزرگ داشت...و هیچ اتاقی نداشت برای همین مجبور شدیم دور شومینه بخوابیم تهیونگ سمت دیوار خوابید جیمین کنارش جینم اون طرف و متاسفانه... تنها جای خالی کنار من بود ات آروم نشست کنارم.
ات:«ببخشید...»
جونگکوک:«برای چی؟»
ات:«نمیدونم.»
جونگکوک:«بخواب.»
ات:«باشه...»
همه کم کم خوابشون برد صدای بارون هنوز میومد شعله های شومینه آروم میسوخت و نمیدونم کی...چشمام روی هم افتاد.
[صبح روز بعد]
از زبان جونگکوک:
اولین کسی بودم که بیدار شدم شومینه تقریبا خاموش شده بود نور کم رنگ صبح از پنجره داخل میتابید آروم چشمامو باز کردم...و همون لحظه خشکم زد ات...تو خواب به سمتم چرخیده بود سرش روی بازوم افتاده بود موهاش نصف صورتشو پوشونده بود.
و مثل یه بچه خوابیده بود آروم نفس میکشید بدون اخم بدون نگرانی بدون اون نگاه غمگینی که همیشه داشت فقط...
آروم چند ثانیه بی حرکت نگاهش کردم بعد چند ثانیه شد چند دقیقه لعنت...سه سال تلاش کرده بودم فراموشش کنم.
سه سال اما الان فقط با دیدنش...همه چیز برگشته بود تمامش آروم دستمو جلو بردم و چند تار مو که روی صورتش افتاده بود کنار زدم.
ات توی خواب تکون کوچیکی خورد و ناخودآگاه بازومو محکم تر بغل کرد قلبم نزدیک بود از سینه بیرون بزنه.
احمق، چرا هنوز اینقدر روی من تاثیر داری همون لحظه ات آروم پلک زد و کم کم بیدار شد چشم هاش مستقیم توی چشم های من افتاد.
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم ات خواب آلود گفت..
ات:«صبح بخیر...»
نمیدونم چرا...ولی بعد از مدت ها...لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست.
جونگکوک:«صبح بخیر.»
ات هم اون لبخند رو دید...
- ۲۷۱
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط