تکپارتی
تکپارتی
موضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکاری خانومش گرم گرفته بود و تو.. )
هیونجین/ا.ت
این چند روز هیونجین بخاطر کاراش و قرارداد های کمتر میومد خونه.
یعنی صبح های خیلی زود از خواب بیدار میشد و از خونه بیرون میرفت و شب ساعت ۲ یا ۳ برمیگشت خونه..
تو این چند روز اصن درست و حسابی ندیده بودیش و خب این اذیتت میکرد، یجورایی دلت حسابی براش تنگ شده بود..
اون روز تصمیم گرفته بودی که بری شرکت و براش غذا ببری، هیونجین مطمئنن خیلی خوشحال میشد چون بار ها بهت پیام داده بود که دلش برات تنگ شده ولی این کارا نمیزاره تورو درست ببینه..!
از خواب که بیدار شدی بعد از خوردن صبحونت بلند شدی تا براش غذا درست کنی..
.
.
یک ساعت بعد زمانی که غذا کاملا آماده شد تو اونارو تو ظرف ریختی و بعد درش رو بستی و رفتی تا آماده بشی..
یه تیشرت نسکافه ای با دامن کوتاه سفید پوشیدی و از اتاق بیرون رفتی..
ظرف غذا رو گذاشتی تو یه ساک دستی و از چک کردن دوباره همچی از خونه بیرون رفتی.
.
.
زمانی که به شرکت رسیدی رفتی سمت آسانسور و دکمه آخرین طبقه رو زدی و صبر کردی..
کمی بعد آسانسور ایستاد و تو تونستی ازش خارج بشی.
داشتی به طرف میز منشی میرفتی که دیدی هیونجین اونجا جلوی نیز وایساده و داره با منشیش حرف میزنه و میخنده..
این صحنه مثل یه خنجر وارد قبلت شد..میخواستی برگردی اما پاهات قفل کرده بود..
قطع های کوچیک اشک از گوشه چشمت پایین ریخت..
برای لحظهای اون سرش رو برگردوند و با تو مواجه شد..
حتی فکرشم نمیکرد که تو رو اینجا ببینه..!
اومد سمتت و رو به روت وایساد، دستاش رو دور صورتت قاب کرد و به چشمای اشک آلودن خیره شد..
هیونجین: ا.ت میدونم الان ناراحتی میدونم فکر میکنی داشتم خیانت میکردم ولی باور کن اون هیچ ارزشی برام نداره!
-اونی که مهمه توعی بجز تو کس دیگه ای نمیتونه باعث خنده های از ته دلم بشه اینو بهت قول میدم.
چیزی نگفتی..یعنی چیزی نداشتی که بگی!
فقط بهش نگاه کردی و گریه کردی و در آخر تو بغلش فرو رفتی تا آروم بشی..
اون پسر خیلی خوب تورو میشناخت و همین باعث شده بود که همه جوره عاشقش باشی!
جلو چشمای خودت اون دختر رو اخراج کرد و دستور داد یه پسر رو به عنوان منشیش استخدام کنن..
بعد از اون تورو برد تو اتاق کارش و نشست رو صندلیش و تورو گذاشت رو پاش..
محکم بغلت کرده بود و مدام موهای خرمایی و لختت رو نوازش میکرد و هر از گاهی روش بوسههای آروم میزد..
اون بهت گفت که امشب به دعوت یکی از شرکاش باید به بار برید تو هم قبول کردی و بعدش غذاش رو بهش دادی..(محض اطلاعتون هیونجین یه مافیاست)
.
.
چند ساعت بعد شما باهم برگشتید خونه تا تو بتونی لباسات رو عوض کنی و بعدش باهم برید بار..
خودش رو مبل نشست و از تو خواست که بری و لباسات رو عوض کنی، تو هم قبول کردی و رفتی تو اتاق..
خوشبختانه جنابعالی بقدری کینهای هستی که تا وقتی که اون صحنه امروز رو تلافی نمیکردی آروم نمیگرفتی برای همین یکی از کوتاه ترین و باز ترین لباس هات رو انتخاب کردی و پوشیدی☺️
علاوه بر اون لباس یه میکاپ خیلی غلیظ هم انجام دادی و بعدش آماده رفتن شدی..
از اتاق بیرون رفتی و به سمت هیونجین قدم برداشتی..
اون با شنیدن صدای کفشات سرش رو برگردوند و وقتی تورو با اون لباس دید چشماش یه برق عجیب و خطرناکی زد و به سمتت اومد..
تورو بین دیوار و خودش گیر انداخت و کنار گوشت لب زد..
هیونجین: مهمونی امشب کنسله پرنسس، بجاش تو قرارع یه مهمونی خاص تر رو با من تجربه کنی و یه دلیل قانع کننده برای پوشیدن این لباس برام بیاری!
و بعد از اون تورو بغل میکنه و میبرتت تو اتاق و پرتت میکنه رو تخت و...
چیه توقع داری ادامشم بنویسم؟
نخیرم جناب نمینویسم!
چرا؟
چون هیونجین درو قفل کرد🫠
End.
موضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکاری خانومش گرم گرفته بود و تو.. )
هیونجین/ا.ت
این چند روز هیونجین بخاطر کاراش و قرارداد های کمتر میومد خونه.
یعنی صبح های خیلی زود از خواب بیدار میشد و از خونه بیرون میرفت و شب ساعت ۲ یا ۳ برمیگشت خونه..
تو این چند روز اصن درست و حسابی ندیده بودیش و خب این اذیتت میکرد، یجورایی دلت حسابی براش تنگ شده بود..
اون روز تصمیم گرفته بودی که بری شرکت و براش غذا ببری، هیونجین مطمئنن خیلی خوشحال میشد چون بار ها بهت پیام داده بود که دلش برات تنگ شده ولی این کارا نمیزاره تورو درست ببینه..!
از خواب که بیدار شدی بعد از خوردن صبحونت بلند شدی تا براش غذا درست کنی..
.
.
یک ساعت بعد زمانی که غذا کاملا آماده شد تو اونارو تو ظرف ریختی و بعد درش رو بستی و رفتی تا آماده بشی..
یه تیشرت نسکافه ای با دامن کوتاه سفید پوشیدی و از اتاق بیرون رفتی..
ظرف غذا رو گذاشتی تو یه ساک دستی و از چک کردن دوباره همچی از خونه بیرون رفتی.
.
.
زمانی که به شرکت رسیدی رفتی سمت آسانسور و دکمه آخرین طبقه رو زدی و صبر کردی..
کمی بعد آسانسور ایستاد و تو تونستی ازش خارج بشی.
داشتی به طرف میز منشی میرفتی که دیدی هیونجین اونجا جلوی نیز وایساده و داره با منشیش حرف میزنه و میخنده..
این صحنه مثل یه خنجر وارد قبلت شد..میخواستی برگردی اما پاهات قفل کرده بود..
قطع های کوچیک اشک از گوشه چشمت پایین ریخت..
برای لحظهای اون سرش رو برگردوند و با تو مواجه شد..
حتی فکرشم نمیکرد که تو رو اینجا ببینه..!
اومد سمتت و رو به روت وایساد، دستاش رو دور صورتت قاب کرد و به چشمای اشک آلودن خیره شد..
هیونجین: ا.ت میدونم الان ناراحتی میدونم فکر میکنی داشتم خیانت میکردم ولی باور کن اون هیچ ارزشی برام نداره!
-اونی که مهمه توعی بجز تو کس دیگه ای نمیتونه باعث خنده های از ته دلم بشه اینو بهت قول میدم.
چیزی نگفتی..یعنی چیزی نداشتی که بگی!
فقط بهش نگاه کردی و گریه کردی و در آخر تو بغلش فرو رفتی تا آروم بشی..
اون پسر خیلی خوب تورو میشناخت و همین باعث شده بود که همه جوره عاشقش باشی!
جلو چشمای خودت اون دختر رو اخراج کرد و دستور داد یه پسر رو به عنوان منشیش استخدام کنن..
بعد از اون تورو برد تو اتاق کارش و نشست رو صندلیش و تورو گذاشت رو پاش..
محکم بغلت کرده بود و مدام موهای خرمایی و لختت رو نوازش میکرد و هر از گاهی روش بوسههای آروم میزد..
اون بهت گفت که امشب به دعوت یکی از شرکاش باید به بار برید تو هم قبول کردی و بعدش غذاش رو بهش دادی..(محض اطلاعتون هیونجین یه مافیاست)
.
.
چند ساعت بعد شما باهم برگشتید خونه تا تو بتونی لباسات رو عوض کنی و بعدش باهم برید بار..
خودش رو مبل نشست و از تو خواست که بری و لباسات رو عوض کنی، تو هم قبول کردی و رفتی تو اتاق..
خوشبختانه جنابعالی بقدری کینهای هستی که تا وقتی که اون صحنه امروز رو تلافی نمیکردی آروم نمیگرفتی برای همین یکی از کوتاه ترین و باز ترین لباس هات رو انتخاب کردی و پوشیدی☺️
علاوه بر اون لباس یه میکاپ خیلی غلیظ هم انجام دادی و بعدش آماده رفتن شدی..
از اتاق بیرون رفتی و به سمت هیونجین قدم برداشتی..
اون با شنیدن صدای کفشات سرش رو برگردوند و وقتی تورو با اون لباس دید چشماش یه برق عجیب و خطرناکی زد و به سمتت اومد..
تورو بین دیوار و خودش گیر انداخت و کنار گوشت لب زد..
هیونجین: مهمونی امشب کنسله پرنسس، بجاش تو قرارع یه مهمونی خاص تر رو با من تجربه کنی و یه دلیل قانع کننده برای پوشیدن این لباس برام بیاری!
و بعد از اون تورو بغل میکنه و میبرتت تو اتاق و پرتت میکنه رو تخت و...
چیه توقع داری ادامشم بنویسم؟
نخیرم جناب نمینویسم!
چرا؟
چون هیونجین درو قفل کرد🫠
End.
- ۶۰۶
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط