تکپارتی
تکپارتی
موضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی همکارای خانومش گرم گرفته بود و تو.. )
هان/ا.ت
هان یه آهنگ ساز بود که بخاظر پروژه هایی که این چند وقت ریخته بود سرش، بیشتر وقتش رو تو استودیو میگذروند ولی خب اگه یروزی میتونست بیاد خونه مستقیم میرفت تو اتاق کارش و فقط برای غذا خوردن بیرون میومد.
این موضوع یکم بیشتر از حد انتظارت اذیتت میکرد اما خب بازم بهش حق میدادی و سعی میکردی هم درکش کنی هم تو این شرایط کمکش کنی..
همچیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه یروز...
هان دوباره رفته بود سرکار و تو، تو خونه تنها بودی.
حوصلت به شدت سررفته بود برای همین تصمیم گرفتی تا بلند شی و برای هان چیز کیک مورد علاقهش رو درست کنی..!
همچی طبق روال بود و داشت به صورت خیلی عادی پیش میرفت تا اینکه ( یه موشک خورد تو خونتون😑😂) تو با احساس دردی تو قسمت زیر شکمت متوقف شدی..
یه دستت رو گذاشتی رو شکمت و با دست دیگت لبه اون رو گرفته بودی تا تعادلت رو حفظ کنی.
مدتی که گذشت اون درد یکم بهتر شد و تو تونستی درست بایستی..
اول فکر کردی چیز خاصی نیستی ولی با چیزی که یادت اومد سریع رفتی سراغ تقویم و با دیدن اون خط قرمز که دور یه عدد بود، فهمیدی اوضاع از چه قراره برای همین سریع رفتی بالا تو اتاق..
.
.
بعد از انجام کارات برگشتی پایین و رفتی تو آشپزخونه و به پختن چیزکیکت ادامه دادی..
یک ساعت بعد چیزکیک شکلاتی هان آماده شد و تو اونو گذاشتی تو یه جعبه خوشگل و آماده شدی تا اونو براش ببری..!
مطمئن بودی که اون سنجاب کوچولو الان خیلی خستست برای همین این تنها گزینه و بهترین گزینهای بود که میتونست یکم سرحالش کنه!
از خونه بیرون رفتی و به سمت اون شرکت که تو مرکز شهر قرار رفتی.
وسطای راه یه چندتا لیوان قهوه هم برای هان و بقیه همکاراش خریدی و به راهت ادامه دادی..
زمانی که رسیدی با راهنمایی های منشی به طرف قسمتی که هان توش کار میکرد رفتی و وقتی رسیدی اول در زدی و بعد با دریافت اجازه ورود وارد شدی..
همه همکارای هان تورو میشناختن و قبلا زیاد همو دیده بودید برای همین اونا با دیدنت خیلی ذوق کردن..
نگاهت بین جمعیت گشت اما هان رو پیدا نکرد..!
از کسی که بهت نزدیک بود پرسیدی که هان گذاشت و اون بهت گفت که هان برای تحویل دادن پروژهای که دستش بود رفته به اتاق رئیس.
سرتو تموم دادی و باشهای آروم گفتی و به سمت میز هان قدم برداشتی..
جعبه چیزکیک رو با یه لیوان قهوه تازه گذاشتی رو میزش و از اون اتاقک بیرون رفتی..
تو راه رو که قدم میزدی هان رو دیدی..اون ته راه رو بود و داشت با یه دختر که بظاهر همکارش میومد به سمت تو حرکت میکرد..
هنوز تورو ندیده بود و متوجهت نشده بود و همونطور با همکارش میگفت و میخندید تا اینکه به فاصله پنج متری از تو رسید و بلاخره تورو دید!
با دیدن تو لبخندش محو شد و یه قدم به سمتت برداشت که تو سریع فرار کردی و برگشتی تو همون اتاقک و پیش همکاراش نشستی..
چند دقیقه بعد هان با عجله وارد اتاق شد و درحالی که نفس نفس میزد اومد سمتت و جلوت زانو زد و دستش رو گذاشت رو دستت..
هان: ا.ت اون فقط همکارم بود خب؟ رئیس هرجفتمون رو صدا زد و وقتی که داشتیم برمیگشتیم بخاطر یکی بودن مسیرمون کنار هم بودیم!
لبخندی زدی و چیزی نگفتی ولی بجاش دستت رو گذاشتی رو شونش و با انگشت گوشنش رو نوازش کردی..
هان: من معذرت میخوام ا.ت
-قراره نبود همچین اتفاقی بیفته اصن قرار نبود اون اونجا باشه!
ا.ت: اشکالی نداره
-الان خستهای بشین و یکم استراحت کن( آرامش قبل از طوفانه؟؟؟🤨 )
هان با تعجب به این صورت بیخیالت نگاه کرد و بعد با کمی شک و تردید از جاش بلند شد و رو صندلیش نشست و مشغول خوردن چیزکیکش شد..
کمی بعد یکی از همکارای هان گفت که شب همه باهم برید بار شماهم قبول کردید و قرار شد شب ساعت ۸ به بار برید..
.
.
زمانی که برگشتید خونه هان رفت و رو مبل دراز کشید تو هم برگشتی بالا تو اتاق تا آماده بشی..
میخاستی از همون موقع یه لباس انتخاب کنی تا بعدا وقتت تلف نشه برای همین کمدت رو باز کردی و به لباس های توش نگاه کردی..
همون لحظه در باز شد و هان اومد داخل..
نیم نگاهی بهش کردی و دیدی که دوتا دکمه اول لباسش بازه و موهاش بهم ریختست..
چند قدمی به سمتت برداشت و بلاخره شروع کرد به حرف زدن..
هان: پس درست حدس زدم اون چهره آروم و آرامش واسه همچین چیزی بود..داشتی به این فکر میکردی که چجوری تلافی کنی اره؟(یه صدای دیپ)
ا.ت: چیو تلافی کنم دقیقا؟
هان: با من بازی نکن خانوم جوان من تورو بهتر از هرکس دیگه ای تو این دنیا میشناسم، میدونم تو اون ذهنت چی میگذره!
ا.ت: اوو خب حالا قرار جلومو بگیری؟
هان: نه
ا.ت: پس چی؟
هان: تو میتونی اون لباسو بپوشی اما..
ا.ت: اما چی؟
موضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی همکارای خانومش گرم گرفته بود و تو.. )
هان/ا.ت
هان یه آهنگ ساز بود که بخاظر پروژه هایی که این چند وقت ریخته بود سرش، بیشتر وقتش رو تو استودیو میگذروند ولی خب اگه یروزی میتونست بیاد خونه مستقیم میرفت تو اتاق کارش و فقط برای غذا خوردن بیرون میومد.
این موضوع یکم بیشتر از حد انتظارت اذیتت میکرد اما خب بازم بهش حق میدادی و سعی میکردی هم درکش کنی هم تو این شرایط کمکش کنی..
همچیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه یروز...
هان دوباره رفته بود سرکار و تو، تو خونه تنها بودی.
حوصلت به شدت سررفته بود برای همین تصمیم گرفتی تا بلند شی و برای هان چیز کیک مورد علاقهش رو درست کنی..!
همچی طبق روال بود و داشت به صورت خیلی عادی پیش میرفت تا اینکه ( یه موشک خورد تو خونتون😑😂) تو با احساس دردی تو قسمت زیر شکمت متوقف شدی..
یه دستت رو گذاشتی رو شکمت و با دست دیگت لبه اون رو گرفته بودی تا تعادلت رو حفظ کنی.
مدتی که گذشت اون درد یکم بهتر شد و تو تونستی درست بایستی..
اول فکر کردی چیز خاصی نیستی ولی با چیزی که یادت اومد سریع رفتی سراغ تقویم و با دیدن اون خط قرمز که دور یه عدد بود، فهمیدی اوضاع از چه قراره برای همین سریع رفتی بالا تو اتاق..
.
.
بعد از انجام کارات برگشتی پایین و رفتی تو آشپزخونه و به پختن چیزکیکت ادامه دادی..
یک ساعت بعد چیزکیک شکلاتی هان آماده شد و تو اونو گذاشتی تو یه جعبه خوشگل و آماده شدی تا اونو براش ببری..!
مطمئن بودی که اون سنجاب کوچولو الان خیلی خستست برای همین این تنها گزینه و بهترین گزینهای بود که میتونست یکم سرحالش کنه!
از خونه بیرون رفتی و به سمت اون شرکت که تو مرکز شهر قرار رفتی.
وسطای راه یه چندتا لیوان قهوه هم برای هان و بقیه همکاراش خریدی و به راهت ادامه دادی..
زمانی که رسیدی با راهنمایی های منشی به طرف قسمتی که هان توش کار میکرد رفتی و وقتی رسیدی اول در زدی و بعد با دریافت اجازه ورود وارد شدی..
همه همکارای هان تورو میشناختن و قبلا زیاد همو دیده بودید برای همین اونا با دیدنت خیلی ذوق کردن..
نگاهت بین جمعیت گشت اما هان رو پیدا نکرد..!
از کسی که بهت نزدیک بود پرسیدی که هان گذاشت و اون بهت گفت که هان برای تحویل دادن پروژهای که دستش بود رفته به اتاق رئیس.
سرتو تموم دادی و باشهای آروم گفتی و به سمت میز هان قدم برداشتی..
جعبه چیزکیک رو با یه لیوان قهوه تازه گذاشتی رو میزش و از اون اتاقک بیرون رفتی..
تو راه رو که قدم میزدی هان رو دیدی..اون ته راه رو بود و داشت با یه دختر که بظاهر همکارش میومد به سمت تو حرکت میکرد..
هنوز تورو ندیده بود و متوجهت نشده بود و همونطور با همکارش میگفت و میخندید تا اینکه به فاصله پنج متری از تو رسید و بلاخره تورو دید!
با دیدن تو لبخندش محو شد و یه قدم به سمتت برداشت که تو سریع فرار کردی و برگشتی تو همون اتاقک و پیش همکاراش نشستی..
چند دقیقه بعد هان با عجله وارد اتاق شد و درحالی که نفس نفس میزد اومد سمتت و جلوت زانو زد و دستش رو گذاشت رو دستت..
هان: ا.ت اون فقط همکارم بود خب؟ رئیس هرجفتمون رو صدا زد و وقتی که داشتیم برمیگشتیم بخاطر یکی بودن مسیرمون کنار هم بودیم!
لبخندی زدی و چیزی نگفتی ولی بجاش دستت رو گذاشتی رو شونش و با انگشت گوشنش رو نوازش کردی..
هان: من معذرت میخوام ا.ت
-قراره نبود همچین اتفاقی بیفته اصن قرار نبود اون اونجا باشه!
ا.ت: اشکالی نداره
-الان خستهای بشین و یکم استراحت کن( آرامش قبل از طوفانه؟؟؟🤨 )
هان با تعجب به این صورت بیخیالت نگاه کرد و بعد با کمی شک و تردید از جاش بلند شد و رو صندلیش نشست و مشغول خوردن چیزکیکش شد..
کمی بعد یکی از همکارای هان گفت که شب همه باهم برید بار شماهم قبول کردید و قرار شد شب ساعت ۸ به بار برید..
.
.
زمانی که برگشتید خونه هان رفت و رو مبل دراز کشید تو هم برگشتی بالا تو اتاق تا آماده بشی..
میخاستی از همون موقع یه لباس انتخاب کنی تا بعدا وقتت تلف نشه برای همین کمدت رو باز کردی و به لباس های توش نگاه کردی..
همون لحظه در باز شد و هان اومد داخل..
نیم نگاهی بهش کردی و دیدی که دوتا دکمه اول لباسش بازه و موهاش بهم ریختست..
چند قدمی به سمتت برداشت و بلاخره شروع کرد به حرف زدن..
هان: پس درست حدس زدم اون چهره آروم و آرامش واسه همچین چیزی بود..داشتی به این فکر میکردی که چجوری تلافی کنی اره؟(یه صدای دیپ)
ا.ت: چیو تلافی کنم دقیقا؟
هان: با من بازی نکن خانوم جوان من تورو بهتر از هرکس دیگه ای تو این دنیا میشناسم، میدونم تو اون ذهنت چی میگذره!
ا.ت: اوو خب حالا قرار جلومو بگیری؟
هان: نه
ا.ت: پس چی؟
هان: تو میتونی اون لباسو بپوشی اما..
ا.ت: اما چی؟
- ۱۷۴
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط