#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۲۵: شبی که خواب به چشم ولیعهد نمیآمد
اتاق جونگکوک تاریک بود.
پردهها کشیده شده بودند و تنها نور کمرنگ چراغهای حیاط از لای آنها داخل میآمد.
جونگکوک روی لبه تخت نشسته بود.
کتش هنوز روی تنش بود.
اما انگار اصلاً حوصله نداشت حتی آن را دربیاورد.
نگاهش به زمین خیره مانده بود.
ذهنش مدام همان صحنه را تکرار میکرد.
صدای سوآ.
«تو فقط یه پله بودی.»
جونگکوک با عصبانیت نفسش را بیرون داد.
— «لعنتی…»
دستش را داخل موهایش برد.
— «چرا باید همچین حرفی بزنی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام زمزمه کرد:
— «من که همه کار برات کردم…»
چشمهایش کمکم خیس شد.
— «هرکاری…»
خاطرهها یکی یکی برمیگشتند.
خندههای سوآ.
شیطنتهایش.
وقتی اولین بار دستش را گرفته بود.
وقتی نزدیک بود او را از دست بدهد…
جونگکوک ناگهان سرش را پایین انداخت.
اشک از چشمش افتاد روی دستش.
— «پس چرا…؟»
صدایش شکست.
— «چرا اینجوری تمومش کردی؟»
همان لحظه در اتاق باز شد.
جین داخل آمد.
چند ثانیه بدون حرف به جونگکوک نگاه کرد.
بعد گفت:
— «خودتو جمع و جور کن، جونگکوک.»
جونگکوک بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
— «اون دختره با من اینجوری کرد…»
صدایش خسته و شکسته بود.
— «بعد انتظار داری خودمو جمع و جور کنم؟»
جین ابرویش را بالا برد.
— «اول اینکه اون دختر اسم داره.»
یک قدم جلو آمد.
— «اسمش سوآست.»
چند لحظه مکث کرد.
بعد با لحن جدیتری گفت:
— «دوم اینکه حواست باشه چی میگی.»
نگاهش را در چشمهای جونگکوک دوخت.
— «یادت که نرفته منم سوآ رو دوست دارم؟»
جونگکوک بالاخره سرش را بلند کرد.
چشمهایش قرمز شده بودند.
— «دوستش داشتی؟»
پوزخند تلخی زد.
— «پس خیلی هم بهش اهمیت ندادی.»
جین اخم کرد.
— «منظورت چیه؟»
جونگکوک بلندتر گفت:
— «اگه واقعاً دوستش داشتی، الان باید به خاطر اینکه از قصر بیرونش کردم عصبانی میبودی!»
جین چند ثانیه ساکت نگاهش کرد.
بعد آهی کشید.
— «تو توی مدرسه و دانشگاه خیلی احمق بودی.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
جین ادامه داد:
— «همیشه تو کسی بودی که از من شکست میخوردی.»
لبخند کوچکی زد.
— «ولی این بار…»
چند لحظه مکث کرد.
— «برای اولین بار من ازت شکست خوردم.»
به جونگکوک اشاره کرد.
— «تو بردی به هرحال حوصله رقابت با تو رو ندارم.»
— «و سوآ رو مال خودت کردی...و اینکه سوآ تو رو دوست داره.»
جونگکوک اخم کرد.
— «جدا از اون حرفایی که سوآ بهم زد…»
با ناراحتی گفت:
— «مگه سوآ اسباببازیه که اینو میگی؟»
جین لبخند کوتاهی زد.
— «دقیقاً زدم وسط هدف.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
جین ادامه داد:
— «تو هنوزم سوآ رو دوست داری.»
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— «اینقدر تابلو هستم؟»
جین خندید.
— «یه چیزی فراتر از اون.»
بعد جدیتر گفت:
— «کل قصر فهمیده.»
جونگکوک نگاهش را از او دزدید.
چند لحظه بعد آهسته گفت:
— «هنوز نمیتونم باور کنم بهم اون حرفا رو زد.»
دستش را مشت کرد.
— سوآ همچین آدمی نبود.
جین آرام گفت:
— «دقیقاً.»
جونگکوک سرش را بالا آورد.
— «چی؟»
جین شانه بالا انداخت.
— «من سوآ رو میشناسم.»
— «اون دختری نیست که از آدمها استفاده کنه.»
جونگکوک ساکت شد.
جین ادامه داد:
— «برای همین یه چیزی این وسط درست نیست.»
جونگکوک با تردید گفت:
— «منظورت چیه؟»
جین چند لحظه فکر کرد.
— «نمیدونم.»
— «ولی حس میکنم یه چیزی پشت این قضیه هست.»
جونگکوک آرام گفت:
— «اگه واقعاً همچین چیزی باشه…»
چشمهایش تیره شد.
— «خودم پیداش میکنم.»
— «هرچی که باشه.»
بعد آرام زیر لب گفت:
— «حتی اگه مجبور بشم کل این قصر رو زیر و رو کنم.»
جین نگاهش کرد.
لبخند خیلی کوچکی زد.
— «بالاخره داری شبیه یه ولیعهد واقعی رفتار میکنی.»
جونگکوک با خستگی روی تخت تکیه داد.
اما این بار…
در ذهنش فقط یک سؤال میچرخید.
«واقعاً چرا سوآ اون حرفها رو زد؟»
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
پارت ۱۲۵: شبی که خواب به چشم ولیعهد نمیآمد
اتاق جونگکوک تاریک بود.
پردهها کشیده شده بودند و تنها نور کمرنگ چراغهای حیاط از لای آنها داخل میآمد.
جونگکوک روی لبه تخت نشسته بود.
کتش هنوز روی تنش بود.
اما انگار اصلاً حوصله نداشت حتی آن را دربیاورد.
نگاهش به زمین خیره مانده بود.
ذهنش مدام همان صحنه را تکرار میکرد.
صدای سوآ.
«تو فقط یه پله بودی.»
جونگکوک با عصبانیت نفسش را بیرون داد.
— «لعنتی…»
دستش را داخل موهایش برد.
— «چرا باید همچین حرفی بزنی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام زمزمه کرد:
— «من که همه کار برات کردم…»
چشمهایش کمکم خیس شد.
— «هرکاری…»
خاطرهها یکی یکی برمیگشتند.
خندههای سوآ.
شیطنتهایش.
وقتی اولین بار دستش را گرفته بود.
وقتی نزدیک بود او را از دست بدهد…
جونگکوک ناگهان سرش را پایین انداخت.
اشک از چشمش افتاد روی دستش.
— «پس چرا…؟»
صدایش شکست.
— «چرا اینجوری تمومش کردی؟»
همان لحظه در اتاق باز شد.
جین داخل آمد.
چند ثانیه بدون حرف به جونگکوک نگاه کرد.
بعد گفت:
— «خودتو جمع و جور کن، جونگکوک.»
جونگکوک بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
— «اون دختره با من اینجوری کرد…»
صدایش خسته و شکسته بود.
— «بعد انتظار داری خودمو جمع و جور کنم؟»
جین ابرویش را بالا برد.
— «اول اینکه اون دختر اسم داره.»
یک قدم جلو آمد.
— «اسمش سوآست.»
چند لحظه مکث کرد.
بعد با لحن جدیتری گفت:
— «دوم اینکه حواست باشه چی میگی.»
نگاهش را در چشمهای جونگکوک دوخت.
— «یادت که نرفته منم سوآ رو دوست دارم؟»
جونگکوک بالاخره سرش را بلند کرد.
چشمهایش قرمز شده بودند.
— «دوستش داشتی؟»
پوزخند تلخی زد.
— «پس خیلی هم بهش اهمیت ندادی.»
جین اخم کرد.
— «منظورت چیه؟»
جونگکوک بلندتر گفت:
— «اگه واقعاً دوستش داشتی، الان باید به خاطر اینکه از قصر بیرونش کردم عصبانی میبودی!»
جین چند ثانیه ساکت نگاهش کرد.
بعد آهی کشید.
— «تو توی مدرسه و دانشگاه خیلی احمق بودی.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
جین ادامه داد:
— «همیشه تو کسی بودی که از من شکست میخوردی.»
لبخند کوچکی زد.
— «ولی این بار…»
چند لحظه مکث کرد.
— «برای اولین بار من ازت شکست خوردم.»
به جونگکوک اشاره کرد.
— «تو بردی به هرحال حوصله رقابت با تو رو ندارم.»
— «و سوآ رو مال خودت کردی...و اینکه سوآ تو رو دوست داره.»
جونگکوک اخم کرد.
— «جدا از اون حرفایی که سوآ بهم زد…»
با ناراحتی گفت:
— «مگه سوآ اسباببازیه که اینو میگی؟»
جین لبخند کوتاهی زد.
— «دقیقاً زدم وسط هدف.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
جین ادامه داد:
— «تو هنوزم سوآ رو دوست داری.»
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— «اینقدر تابلو هستم؟»
جین خندید.
— «یه چیزی فراتر از اون.»
بعد جدیتر گفت:
— «کل قصر فهمیده.»
جونگکوک نگاهش را از او دزدید.
چند لحظه بعد آهسته گفت:
— «هنوز نمیتونم باور کنم بهم اون حرفا رو زد.»
دستش را مشت کرد.
— سوآ همچین آدمی نبود.
جین آرام گفت:
— «دقیقاً.»
جونگکوک سرش را بالا آورد.
— «چی؟»
جین شانه بالا انداخت.
— «من سوآ رو میشناسم.»
— «اون دختری نیست که از آدمها استفاده کنه.»
جونگکوک ساکت شد.
جین ادامه داد:
— «برای همین یه چیزی این وسط درست نیست.»
جونگکوک با تردید گفت:
— «منظورت چیه؟»
جین چند لحظه فکر کرد.
— «نمیدونم.»
— «ولی حس میکنم یه چیزی پشت این قضیه هست.»
جونگکوک آرام گفت:
— «اگه واقعاً همچین چیزی باشه…»
چشمهایش تیره شد.
— «خودم پیداش میکنم.»
— «هرچی که باشه.»
بعد آرام زیر لب گفت:
— «حتی اگه مجبور بشم کل این قصر رو زیر و رو کنم.»
جین نگاهش کرد.
لبخند خیلی کوچکی زد.
— «بالاخره داری شبیه یه ولیعهد واقعی رفتار میکنی.»
جونگکوک با خستگی روی تخت تکیه داد.
اما این بار…
در ذهنش فقط یک سؤال میچرخید.
«واقعاً چرا سوآ اون حرفها رو زد؟»
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
- ۲.۷k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط