{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
Part:21


نفسی راحت کشید و درو بست.
رفت پرده رو کنار زد.
که دید جونگکوک نیست.

تعجب کرد.
یهو از بغل گوشش یکی گفت:پخخ
دیار تو جاش پرید و دستشو رو قلبش گذاشت.
برگشت و با اخم و عصبانیت به جونگکوک نگاه کرد.

جونگکوک خنده ای بلند سر داد.
_چقدر راحت می‌ترسی..سرگرم کننده ای

دیار مشتی محکمی به سینه جونگکوک زد.
که حتی یک سانتم تکون نخورد.
حرصی شده بود از دستش.

جونگکوک یهو هر دوتا دستاشو گرفت.
دستای مشت شده‌ی دیار کاملا تو مشت های جونگکوک جا میشدن.
نیشخندی زد و گفت:تو با این دستای کوچولو چطوری میخوای منو بزنی آخه
دیار اخماشو بیشتر کردو تلاش کرد دستاشو آزاد کنه.

جونگکوک دستاشو ول کرد.
_امشب رو تخت کنار تو بخوابم؟

دیار چشم غوره ای رفت.
شروع کرد به فکر کردن...

مامانش که تو اتاق بود پس فقط باید بی صدا خارجش میکرد.
دست جونگکوکو گرفت و با احتیاط از اتاق بیرون اومدن.
آروم آروم تو تاریکی قدم برمیداشتن.
که یهو یه صدایی اومد.

ظاهراً پای جونگکوک به جایی برخورد کرده بود.

_آخخخ...گ*ه توش..امروز چرا انقدر تخ*یه

دیار محکم به بازوی جونگکوک زد و به راهشون ادامه دادن.

یهو جونگکوک در گوش دیار گفت:البته نه همه بخشاش

دیار تصمیم گرفت به حرفاش اهمیتی نده.
به در رسیدن.

دیار زود درو باز کرد که یکم صدای جیر داد.

جونگکوک خواست چیزی بگه که دیار فوری بیرونش کردو درو بست.




منتظر نظراتتون هستم✨✨
دیدگاه ها (۳۷)

Chapter:1Part:22۶فوریه۱۲:۰۰ شب. هی تو تختش وول میخورد. نمیتو...

Chapter:1Part:23۷ فوریه5:46 غروب پشت خونه روی تاب بزرگ تکیه ...

Chapter:1Part:20دیار خواست بره و ببینه کیه که جونگکوک مانعش ...

Chapter:1Part:19وقتی به داخل خونه رفتن دیار درو بست و برقارو...

Chapter:1Part:27۷:۴۴ صبح بعد از آماده شدن موهاشو دم اسبی بست...

Chapter:1Part:28دیار به حرف جونگکوک گوش داد و دستاشو مشت کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط