Chapter
Chapter:1
Part:23
۷ فوریه
5:46 غروب
پشت خونه روی تاب بزرگ تکیه زده بود و رمان جدیدشو میخواند.
(از این تاب هایی که بالشتک دارن میشه روش خوابید)
اینجارو خیلی دوست داشت.
فضای سبزی که پشت خونشون وجود داشت بهش آرامش میداد.
هوا آفتابی بود.
برگ درختا اجازه ورود خورشید رو بهش نمیدادن.
دامن کوتاهی به رنگ سفید پوشیده بود.
و پاهای لُختشو همراه با خوندن کتاب تکون میداد.
یه لحظه یادش از جونگکوک افتاد.
طبقه بالا از پشت ، بالکن داشت به طوری که اگه میرفتی رو بالکن کل حیاط پشتی تحت نظارت بود.
باورش نمیشد که دلش میخواست جونگکوکو ببینه.
نمیدونست چش شده بودی.
تا دوروز پیش چشم دیدنشو نداشت اما حالا دلش براش تنگ شده بود؟
سرشو تند تند تکون دادو ادامه کتابشو خوند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۷:۳۰ شب
بعد از اینکه از حموم اومد.
یه حوله دور کمرش پیچید و با یه حوله کوچیک شروع کرد به خشک کردن موهاش.
لیوان قهوشو از رو میز برداشت و همونطور که مینوشید به سمت بالکن رفت.
به منظره روبه روش نگاه میکرد که یهو جسم کوچیکی رو روی تاب دید.
با دیدن دیار که رو تاب خوابش برده بود ناخداگاه لبخندی رو لباش اومد.
یه قلوپ دیگه از قهوه نوشیدو تقریبا تمومش کرد.
به سرعت از بالکن خارج شد و لباساشو پوشید.
بدون خشک کردن موهاش که رو پیشانیش ریخته شده بود به بیرون رفت.
ــــــــــــــــ
وقتی به حیاط پشتی رسید آروم به سمت دیار رفت تا مبادا بیدار شه.
وقتی بهش رسید دید که تو خواب عمیقیه.
با دیدن موهاش که کمی تو صورتش ریخته شده بود آروم اونارو از صورتش کنار زد.
وقتی صورت زیباش تو دیدش قرار گرفت لبخندی زد.
دیار یه دفعه چشماشو باز کرد.
جونگکوک فورا لبخندشو محو کرد و سرشو چرخوند.
با سرفه ای ساختگی گفت:هوا چقدر گرمه
دیار که گیج خواب بود دستی به دو طرفش کشید. احساس سرما میکرد.
با دیدن جونگکوک شوکه شد و جنگ زد تو موهاش تا مبادا بهم ریخته باشه.
جونگکوک برگشت به دیار گفت: عه توهم اینجایی؟
Part:23
۷ فوریه
5:46 غروب
پشت خونه روی تاب بزرگ تکیه زده بود و رمان جدیدشو میخواند.
(از این تاب هایی که بالشتک دارن میشه روش خوابید)
اینجارو خیلی دوست داشت.
فضای سبزی که پشت خونشون وجود داشت بهش آرامش میداد.
هوا آفتابی بود.
برگ درختا اجازه ورود خورشید رو بهش نمیدادن.
دامن کوتاهی به رنگ سفید پوشیده بود.
و پاهای لُختشو همراه با خوندن کتاب تکون میداد.
یه لحظه یادش از جونگکوک افتاد.
طبقه بالا از پشت ، بالکن داشت به طوری که اگه میرفتی رو بالکن کل حیاط پشتی تحت نظارت بود.
باورش نمیشد که دلش میخواست جونگکوکو ببینه.
نمیدونست چش شده بودی.
تا دوروز پیش چشم دیدنشو نداشت اما حالا دلش براش تنگ شده بود؟
سرشو تند تند تکون دادو ادامه کتابشو خوند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۷:۳۰ شب
بعد از اینکه از حموم اومد.
یه حوله دور کمرش پیچید و با یه حوله کوچیک شروع کرد به خشک کردن موهاش.
لیوان قهوشو از رو میز برداشت و همونطور که مینوشید به سمت بالکن رفت.
به منظره روبه روش نگاه میکرد که یهو جسم کوچیکی رو روی تاب دید.
با دیدن دیار که رو تاب خوابش برده بود ناخداگاه لبخندی رو لباش اومد.
یه قلوپ دیگه از قهوه نوشیدو تقریبا تمومش کرد.
به سرعت از بالکن خارج شد و لباساشو پوشید.
بدون خشک کردن موهاش که رو پیشانیش ریخته شده بود به بیرون رفت.
ــــــــــــــــ
وقتی به حیاط پشتی رسید آروم به سمت دیار رفت تا مبادا بیدار شه.
وقتی بهش رسید دید که تو خواب عمیقیه.
با دیدن موهاش که کمی تو صورتش ریخته شده بود آروم اونارو از صورتش کنار زد.
وقتی صورت زیباش تو دیدش قرار گرفت لبخندی زد.
دیار یه دفعه چشماشو باز کرد.
جونگکوک فورا لبخندشو محو کرد و سرشو چرخوند.
با سرفه ای ساختگی گفت:هوا چقدر گرمه
دیار که گیج خواب بود دستی به دو طرفش کشید. احساس سرما میکرد.
با دیدن جونگکوک شوکه شد و جنگ زد تو موهاش تا مبادا بهم ریخته باشه.
جونگکوک برگشت به دیار گفت: عه توهم اینجایی؟
- ۱۴.۳k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط