Chapter
Chapter:1
Part:19
وقتی به داخل خونه رفتن دیار درو بست و برقارو روشن کرد.
به سرعت تو آشپزخونه رفت و یه لیوان آب برای جونگکوک آورد.
از حالت ابرو های دیار ناراحتی رو میشد از چهرش خوند.
جونگکوک آب و گرفت و کمی ازش خورد.
_زودتر بخیه رو بزن..خیلی خون رفته ازم
با دقت به خونه کوچیک و قشنگشون نگاه میکرد.
سرشو به عنوان تأیید تکون داد.
دیار یکم خجالت میکشید اما فقط میخواست زود تمومش کنه.
برای همین به جونگکوک اشاره کرد که دنبالش بره.
وارد شدن.
جونگکوک با دقت به اتاقش نگاه کرد.
از اتاقش خوشش اومده بود.
اتاقش خیلی بامزه بود و تمام دیوار هاش پر نقاشی بود.
تو یه حرکت تیشرتشو در آورد و عضله هاشو به نمایش گذاشت.
دیار به سرعت رفت و جعبه کمک های اولیه رو آورد.
رو تخت نشست.
و وسایل پانسمان و بخیه رو یه گوشه چید.
دیار با دیدن جونگکوک یه لحظه احساس کرد گونه هاش عین انار سرخ شدن.
فوری دستپاچه شدو به سمت دیگه نگاه کرد.
با بالا پایین شدن تخت فهمید که جونگکوک نشسته رو تخت.
با شنیدن صداش خیلی بیشتر خجالت کشید.
_روتو برگردون اینور.
با تردید و خجالت سرشو برگردوند و خیلی تلاش کرد تا زیاد بهش نگاه نکنه.
وقتی چشمش خورد بهش فهمید که نصف بدنش خونه.
حموم که نمیتونست بره.
برای همین دیار پا شدو به آشپز خونه رفت.
یه پارچه تمیز و یه لگن پر آب برداشت.
وقتی به اتاق رسید دید که جونگکوک کمی بی حاله.
این حالت طبیعی بود چون خیلی خون از دست داده بود و دیار از این میترسید.
_تا کی میخوای منو نگاه کنی؟
دیار از فکر بیرون اومد و نیشخند جونگکوکو دید.
روی تخت نشست و با آب و پارچه بدنشو تمیز کرد.
تمام مدت که داشت کارشو انجام میداد..هر وقت چشمش به جونگکوک میخورد متوجه میشه که داره نگاهش میکنه.
بعد پاک کردن خون از اول بدنشو ضد عفونی کرد.
جونگکوک رو شکم دراز کشید تا دیار بتونه زخمشو بخیه کنه.
دیار ابتدا زخمو ضد عفونی کرد و بعد شروع کرد به بخیه زدن.
تمام مدتی که داشت بخیه میزد هیچ صدایی از جونگکوک نشنید.
بعد تموم کردن کارش روشو پانسمان کرد.
_تموم شد؟
سری تکون داد و شروع کرد به جمع کردن وسایل.
جونگکوک رو تخت نشست و دیار هم بعد جمع کردن وسیله ها کنارش نشست.
_دیار خوب گوش کن..دیگه حق نداری تنها از اون خیابون عبور کنی...خودت که اینجا بزرگ شدیو میدونی چقدر خطرناکه
دیار سر تکون دادو لبخند زد.
جونگکوک با لبخندش، تکخندی زد و گفت:زبونتم که موش خورده..یکی بگیرتت بقیه چطور بفهمن؟
دیار خمیازه ای کشید و دوششو به معنی نمیدونم بالا و پایین برد.
یهو صدای درو از بیرون شنیدن.
هردو با تعجب به هم نگاه کردن.
Part:19
وقتی به داخل خونه رفتن دیار درو بست و برقارو روشن کرد.
به سرعت تو آشپزخونه رفت و یه لیوان آب برای جونگکوک آورد.
از حالت ابرو های دیار ناراحتی رو میشد از چهرش خوند.
جونگکوک آب و گرفت و کمی ازش خورد.
_زودتر بخیه رو بزن..خیلی خون رفته ازم
با دقت به خونه کوچیک و قشنگشون نگاه میکرد.
سرشو به عنوان تأیید تکون داد.
دیار یکم خجالت میکشید اما فقط میخواست زود تمومش کنه.
برای همین به جونگکوک اشاره کرد که دنبالش بره.
وارد شدن.
جونگکوک با دقت به اتاقش نگاه کرد.
از اتاقش خوشش اومده بود.
اتاقش خیلی بامزه بود و تمام دیوار هاش پر نقاشی بود.
تو یه حرکت تیشرتشو در آورد و عضله هاشو به نمایش گذاشت.
دیار به سرعت رفت و جعبه کمک های اولیه رو آورد.
رو تخت نشست.
و وسایل پانسمان و بخیه رو یه گوشه چید.
دیار با دیدن جونگکوک یه لحظه احساس کرد گونه هاش عین انار سرخ شدن.
فوری دستپاچه شدو به سمت دیگه نگاه کرد.
با بالا پایین شدن تخت فهمید که جونگکوک نشسته رو تخت.
با شنیدن صداش خیلی بیشتر خجالت کشید.
_روتو برگردون اینور.
با تردید و خجالت سرشو برگردوند و خیلی تلاش کرد تا زیاد بهش نگاه نکنه.
وقتی چشمش خورد بهش فهمید که نصف بدنش خونه.
حموم که نمیتونست بره.
برای همین دیار پا شدو به آشپز خونه رفت.
یه پارچه تمیز و یه لگن پر آب برداشت.
وقتی به اتاق رسید دید که جونگکوک کمی بی حاله.
این حالت طبیعی بود چون خیلی خون از دست داده بود و دیار از این میترسید.
_تا کی میخوای منو نگاه کنی؟
دیار از فکر بیرون اومد و نیشخند جونگکوکو دید.
روی تخت نشست و با آب و پارچه بدنشو تمیز کرد.
تمام مدت که داشت کارشو انجام میداد..هر وقت چشمش به جونگکوک میخورد متوجه میشه که داره نگاهش میکنه.
بعد پاک کردن خون از اول بدنشو ضد عفونی کرد.
جونگکوک رو شکم دراز کشید تا دیار بتونه زخمشو بخیه کنه.
دیار ابتدا زخمو ضد عفونی کرد و بعد شروع کرد به بخیه زدن.
تمام مدتی که داشت بخیه میزد هیچ صدایی از جونگکوک نشنید.
بعد تموم کردن کارش روشو پانسمان کرد.
_تموم شد؟
سری تکون داد و شروع کرد به جمع کردن وسایل.
جونگکوک رو تخت نشست و دیار هم بعد جمع کردن وسیله ها کنارش نشست.
_دیار خوب گوش کن..دیگه حق نداری تنها از اون خیابون عبور کنی...خودت که اینجا بزرگ شدیو میدونی چقدر خطرناکه
دیار سر تکون دادو لبخند زد.
جونگکوک با لبخندش، تکخندی زد و گفت:زبونتم که موش خورده..یکی بگیرتت بقیه چطور بفهمن؟
دیار خمیازه ای کشید و دوششو به معنی نمیدونم بالا و پایین برد.
یهو صدای درو از بیرون شنیدن.
هردو با تعجب به هم نگاه کردن.
- ۱۵.۶k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط