{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter:1

Chapter:1
Part:22



۶فوریه

۱۲:۰۰ شب.

هی تو تختش وول میخورد.
نمیتونست از فکر دیار بیرون بیاد.
نمی‌فهمید چرا..چرا باید بهش فکر میکرد؟
مگه ازش خوشش میومد؟

دیگه نمی‌خواست به چیزی فکر کنه.
فورا بلند شدو رو تخت نشست.

رو شماره تهیونگ کلیک کرد و منتظر جواب موند.

بعد چند دقیقه با صدای خواب آلود جواب داد: ها؟

_چطوری مخ یه دخترو بزنم
تهیونگ خیلی تلاش کرد فوش نده ، گفت:سلام منم خوبم..جونگکوک منو بخاطر چی بیدار کردی..مخ کی؟

_تو فوضول اونش نباش

تهیونگ هوفی کشید و گفت:فقط سرد باش..زیاد بهش رو نده..اگه کیوت بازی در آورد نخند..همیشه به ظاهرت برس

_سخته یکم ولی باشه

تهیونگ گفت:کیه حالا
جونگکوک بدون دادن جوابی بهش قطع کرد.

دستشو زیر سرش گذاشت و دراز کشید.
با فکر فردا خوابید.
دیدگاه ها (۱۳)

Chapter:1Part:23۷ فوریه5:46 غروب پشت خونه روی تاب بزرگ تکیه ...

Chapter:1Part:24و بعد کنارش رو تا به نشست.دستی به موهای خیسش...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:21نفسی راحت کشید و درو بست.رفت پرده...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:20دیار خواست بره و ببینه کیه که جون...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:۷عروسک رو از دست دیار گرفت و با دقت...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:۶ناگهان کتابی رو مقابل چشماش دید. پ...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:22آروم آروم پاهاش شل شدن. ولی در لح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط