{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( معجزه زندگی )

( معجزه زندگی )
پارت پانزده


تهیونگ هیچ حرفی نگفت انگار آرامش قبل از طوفان بود .. محکم بازوش‌رو گرفت و هولش داد سمت صندلی پشت و رویش نشوند
تهیونگ: ببینم بلند شدی قلم پاتو خورد میکنم
محکم و عصبی گفت و از آشپزخانه خارج شد بلافاصله بعد از ثانیه ای جعبه سفید رنگ به دست وارد آشپزخانه شد سپس محکم صندلی رو جلو ات گذاشت و نشست همان تور در سکوت مشغول پانسمان اش بود تا آینه عصبی گفت
تهیونگ: احمق ! .. مگه احمقی چرا به خودت آسیب میزنی
دخترک ترسیده و درست مثل دختر بچه ای که کار اشتباه ای کرده باشه و پدرش عصبی سرش داد میزد می‌بود آورم گفت
ات: من نمیتونم با تو زندگی کنم
تهیونگ: نه اینکه من بازم دل میخواد که با یه زن دیگه تو خونه زندگی کنم
باند سفید رنگ را دور دستش پیچاند دست ای که صبح زخمی کرده بود تا این حد زخمش وخیم نبود
ات آروم و خجالت زده کمی هم ترسیده گفت
ات: منو می‌ندازی بیرون!
تهیونگ: دستم بود همین صبح میزاشتم ترو جلو در تا زباله دونی ترو ببره ولی دونگ هو بیشتر بهت نیاز داره
دخترک کمی چشم هایش را گشاد کرد
ات : زباله دونی منو کجا می‌بره جای بدی ؟
زل‌زد به چشم های تهیونگ... تهیونگ همچنین دست به سینه شد و زل زد تو چشم های دخترک
تهیونگ: تو احمقی ؟ این یه اصطلاح بود
دخترک شوکه تر گفت
ات ؛ چی اینکه منو می‌زاری جلو در
تهیونگ به این تصور دخترک تو گلو به شدت از ته قلبش خندید سپس بلند شد و مشغول شستن دست هایش شد ..
تهیونگ: بچه ای .. واقعا بچه ای
ات : من .. بچه نیستم اینجوری نگو خجالت میکشم
چندین دستمال برداست سپس دست هایش را خشک کرد بلافاصله صدا ناز و نوزاد کوچولو به گوششون خورد تهیونگ با عشق خندید سپس سمت ات رفت محکم مچ دستش را گرفت و گفت
تهیونگ: قرار شد بچمون رو سیر کنی سپس با قدم های محکمی سمت اتاق دونگ هو رفت
همین که وارد اتاق شد پسر کوچولوی را دید که از ته قلبش با بغض‌زیاد اشک می‌ریخت انگار بخاطر امروز از دست مادرش ناراحت بود
تهیونگ تند در آغوشش گرفت بلافاصله دونگ هو تند به اطراف نگاه کرد بلکه مادرش‌را ببینه
دیدگاه ها (۱)

ات ویورفتم بیرون دیدم تهیونگ شلوار مردعنکبوتی منو پوشیدههههه...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

دردسر های بچه داری پارت۵

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

دو سال گذشته بود.تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگی‌ش...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 31کیم سونگ‌هو از ماشین پیاده شد.چ...

مربی موتور سوار

پارت:۷یک دختر با ناز و عشوه میاد سمت میزات اینا و ات رو از پ...

dark life = 27

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط