「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 4
✦.................................
[ عصر همان روز ]
نور نارنجی خورشید، کمکم داشت پشت ابرها گم میشد و سایههای کشیده روی آسفالت خیس جاده میافتاد. آیلین توی آینهی راهرو آخرین نگاه رو به خودش انداخت:
ژاکت چرمی مشکی، موهای قهوهای و بلندی که تا زیر کمرش ریخته بودن،
کیفش رو برداشت و از خونه زد بیرون. هوای خنک عصر به صورتش خورد و یه نفس عمیق کشید الان وقت سرعت بود، وقت باد توی صورت و غرش موتور.
موتور کای از دور معلوم بود. جادهی خلوت کنار تپههای شمال شهر جای ثابت خودشون. کای با همون حالت همیشگی تکیه داده بود به موتور مشکیاش، یه پاش رو زمین و دستش روی زین. کلاه ایمنی رو از روی زین برداشت و یه لبخند نصفهنیمه انداخت.
کای:بالاخره اومدی فکر کردم امروز هم من باید تنها مسابقه بدم.
صداش ترکیبی بود از طعنه و محبت انگار هیچوقت نمیتونست جدی باهاش حرف بزنه.
آیلین بدون معطلی رفت سمت موتور مشکی براق خودش. کلاه رو برداشت، یه حرکت تند با دست موهاش رو پشت گوشش انداخت، و نگاهش رو به کای دوخت نگاهی که هم چالش بود، هم گرما.
+هیچوقت این مسابقه رو از دست نمیدم.
صداش محکم بود، اما تهش یه خندهی کوتاه نشسته بود.
ــ ــ ــ
غرش دو موتور سکوت عصر رو شکست. آیلین اول از همه گاز داد و جلو زد. باد سرد صورتش رو نوازش میداد و سرعت عقربههاش رو بالا میبرد. ولی کای طولی نکشید که بهش رسید.
یه لحظه چشماشون از پشت شیشهی کلاهها به هم رسید کای ناگهان سرعت رو زیاد کرد و ازش جلو زد.
قلب آیلین توی سینهش کوبید. هیجان مثل آتش توی رگهاش میدوید. گاز موتور رو تا آخر چرخوند و موتور مثل تیری از پیچ خورد و خودش رو به کای رسوند. ولی کای ولکن نبود دوباره ازش جلو زد.
آیلین بلند خندید. یه خندهی واقعی، از ته دل
دوباره گاز داد
این بار نه برای رسیدن، برای بردن.
توی یه حرکت ناگهانی و دقیق، مثل مار از کنار کای رد شد. بدنش کاملاً هماهنگ با موتور بود، خم شد روی زین و سرعت رو به حداکثر رسوند. دیگه فقط صدای باد توی گوشش بود و ضربان قلبش.
ــ ــ ــ
چند دقیقه گذشت. هیچ خبری از کای نبود.
آیلین اول فکر کرد داره شوخی میکنه ولی بعد یه حس بد مثل یخ از پشت گردنش پایین رفت. سرعت رو کم کرد، به راست پیچید و برگشت.
چشمهاش رو دوروبور چرخوند. هیچی. جاده خالی بود.
موتور رو کنار زد، یه جای امن پیدا کرد و پیاده شد. دستش کمی میلرزید وقتی گوشی رو از جیب شلوارش درآورد. شمارهی کای رو گرفت.
یه بوق... دو بوق... سه بوق...
کای:الو آیلین...
صداش عادی بود، اما تو پسزمینه صدای بحث شنیده میشد. یه نفر دیگه داشت باهاش حرف میزد تند و جدی.
+حالت خوبه؟ کجایی؟!
جواب نداد. ولی صدای بحث بلندتر شد.
آیلین گوشی رو قطع کرد و گذاشت توی جیب عقب شلوارش. کلاه رو سرش کرد و سوار موتورش شد. برگشت به سمت همون مسیر.
چند دقیقه بعد، موتوری توی دوردست دید دقیقاً شبیه موتور کای. اما کنارش یه ماشین پلیس پارک بود.
...
موتور رو پارک کرد، پیاده شد و کلاه رو از سر برداشت. محکم و بیپروا قدم برداشت سمتشون.
کای تا دیدش، نگاه معنیداری انداخت.
کای:واقعاً فاز این پلیسارو نمیفهمم!
پلیس سری به نشانه تاسف تکون داد، یه چیزی روی برگه نوشت و به کای داد.
👮🏻♂️:شما باید با ما به اداره پلیس بیاین.»
آیلین یه قدم جلوتر رفت، مستقیم توی چشمهای پلیس نگاه کرد. صداش سرد و محکم بود اون لحنی که میفهموند شوخی نداره.
+به چه دلیل؟
پلیس اخم کرد.
👮🏻♂️:سرعت زیاد
آیلین نگاه تیزی به کای انداخت، زیر لب یه «لعنت بهت» آروم گفت، ولی جلوی پلیس سکوت کرد.
سربازها موتور کای رو زنجیر کردن. پلیس دست کای رو گرفت و به سمت ماشین برد. کای سرش رو خم کرد از شرمندگی، نه از ترس و زیر لب زمزمه کرد:
کای:بیشرفها...
ماشین پلیس روشن شد و حرکت کرد.
آیلین کلاه رو محکم زد سرش، سوار موتورش شد و بدون معطلی گاز داد. دنبالشون.
ــ ــ ــ
ماشین جلوی بازداشتگاه ایستاد.
یکی از سربازها از صندلی عقب پیاده شد، دست کای رو محکم گرفت اونقدر محکم که رگ دستش پیدا بود و از ماشین کشیدش بیرون.
کای مقاومت نکرد. فقط نگاهش به زمین دوخته شده بود.
همه پیاده شدن. قرار بود کای رو ببرن توی ساختمان که یهو...همه با حضور شخصی ایستادن..
(بچه ها اگه بجای آیلین نوشتم لارا ببخشید هرچقد میخوام بنویسم آیلین باز لارا درمیاد🤦🏻♀️😂)
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 4
✦.................................
[ عصر همان روز ]
نور نارنجی خورشید، کمکم داشت پشت ابرها گم میشد و سایههای کشیده روی آسفالت خیس جاده میافتاد. آیلین توی آینهی راهرو آخرین نگاه رو به خودش انداخت:
ژاکت چرمی مشکی، موهای قهوهای و بلندی که تا زیر کمرش ریخته بودن،
کیفش رو برداشت و از خونه زد بیرون. هوای خنک عصر به صورتش خورد و یه نفس عمیق کشید الان وقت سرعت بود، وقت باد توی صورت و غرش موتور.
موتور کای از دور معلوم بود. جادهی خلوت کنار تپههای شمال شهر جای ثابت خودشون. کای با همون حالت همیشگی تکیه داده بود به موتور مشکیاش، یه پاش رو زمین و دستش روی زین. کلاه ایمنی رو از روی زین برداشت و یه لبخند نصفهنیمه انداخت.
کای:بالاخره اومدی فکر کردم امروز هم من باید تنها مسابقه بدم.
صداش ترکیبی بود از طعنه و محبت انگار هیچوقت نمیتونست جدی باهاش حرف بزنه.
آیلین بدون معطلی رفت سمت موتور مشکی براق خودش. کلاه رو برداشت، یه حرکت تند با دست موهاش رو پشت گوشش انداخت، و نگاهش رو به کای دوخت نگاهی که هم چالش بود، هم گرما.
+هیچوقت این مسابقه رو از دست نمیدم.
صداش محکم بود، اما تهش یه خندهی کوتاه نشسته بود.
ــ ــ ــ
غرش دو موتور سکوت عصر رو شکست. آیلین اول از همه گاز داد و جلو زد. باد سرد صورتش رو نوازش میداد و سرعت عقربههاش رو بالا میبرد. ولی کای طولی نکشید که بهش رسید.
یه لحظه چشماشون از پشت شیشهی کلاهها به هم رسید کای ناگهان سرعت رو زیاد کرد و ازش جلو زد.
قلب آیلین توی سینهش کوبید. هیجان مثل آتش توی رگهاش میدوید. گاز موتور رو تا آخر چرخوند و موتور مثل تیری از پیچ خورد و خودش رو به کای رسوند. ولی کای ولکن نبود دوباره ازش جلو زد.
آیلین بلند خندید. یه خندهی واقعی، از ته دل
دوباره گاز داد
این بار نه برای رسیدن، برای بردن.
توی یه حرکت ناگهانی و دقیق، مثل مار از کنار کای رد شد. بدنش کاملاً هماهنگ با موتور بود، خم شد روی زین و سرعت رو به حداکثر رسوند. دیگه فقط صدای باد توی گوشش بود و ضربان قلبش.
ــ ــ ــ
چند دقیقه گذشت. هیچ خبری از کای نبود.
آیلین اول فکر کرد داره شوخی میکنه ولی بعد یه حس بد مثل یخ از پشت گردنش پایین رفت. سرعت رو کم کرد، به راست پیچید و برگشت.
چشمهاش رو دوروبور چرخوند. هیچی. جاده خالی بود.
موتور رو کنار زد، یه جای امن پیدا کرد و پیاده شد. دستش کمی میلرزید وقتی گوشی رو از جیب شلوارش درآورد. شمارهی کای رو گرفت.
یه بوق... دو بوق... سه بوق...
کای:الو آیلین...
صداش عادی بود، اما تو پسزمینه صدای بحث شنیده میشد. یه نفر دیگه داشت باهاش حرف میزد تند و جدی.
+حالت خوبه؟ کجایی؟!
جواب نداد. ولی صدای بحث بلندتر شد.
آیلین گوشی رو قطع کرد و گذاشت توی جیب عقب شلوارش. کلاه رو سرش کرد و سوار موتورش شد. برگشت به سمت همون مسیر.
چند دقیقه بعد، موتوری توی دوردست دید دقیقاً شبیه موتور کای. اما کنارش یه ماشین پلیس پارک بود.
...
موتور رو پارک کرد، پیاده شد و کلاه رو از سر برداشت. محکم و بیپروا قدم برداشت سمتشون.
کای تا دیدش، نگاه معنیداری انداخت.
کای:واقعاً فاز این پلیسارو نمیفهمم!
پلیس سری به نشانه تاسف تکون داد، یه چیزی روی برگه نوشت و به کای داد.
👮🏻♂️:شما باید با ما به اداره پلیس بیاین.»
آیلین یه قدم جلوتر رفت، مستقیم توی چشمهای پلیس نگاه کرد. صداش سرد و محکم بود اون لحنی که میفهموند شوخی نداره.
+به چه دلیل؟
پلیس اخم کرد.
👮🏻♂️:سرعت زیاد
آیلین نگاه تیزی به کای انداخت، زیر لب یه «لعنت بهت» آروم گفت، ولی جلوی پلیس سکوت کرد.
سربازها موتور کای رو زنجیر کردن. پلیس دست کای رو گرفت و به سمت ماشین برد. کای سرش رو خم کرد از شرمندگی، نه از ترس و زیر لب زمزمه کرد:
کای:بیشرفها...
ماشین پلیس روشن شد و حرکت کرد.
آیلین کلاه رو محکم زد سرش، سوار موتورش شد و بدون معطلی گاز داد. دنبالشون.
ــ ــ ــ
ماشین جلوی بازداشتگاه ایستاد.
یکی از سربازها از صندلی عقب پیاده شد، دست کای رو محکم گرفت اونقدر محکم که رگ دستش پیدا بود و از ماشین کشیدش بیرون.
کای مقاومت نکرد. فقط نگاهش به زمین دوخته شده بود.
همه پیاده شدن. قرار بود کای رو ببرن توی ساختمان که یهو...همه با حضور شخصی ایستادن..
(بچه ها اگه بجای آیلین نوشتم لارا ببخشید هرچقد میخوام بنویسم آیلین باز لارا درمیاد🤦🏻♀️😂)
- ۶۶۴
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)