{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 𝟐
✦.................................

آیلین خندید.
خنده‌اش طبیعی بود، ساده بود، و همین سادگی، برای کای از هر حرف دیگری خطرناک‌تر.
چون آیلین باز هم مثل همیشه، جدی نگرفت.
یا شاید خودش را به جدی نگرفتن زد.

اما کای می‌دانست.
او از بچگی تا حالا، هر بار بیشتر از قبل، احساسش را در رفتارش پنهان نکرده بود؛ فقط آیلین بود که بعضی وقت‌ها خودش را به نفهمیدن می‌زد، یا نمی‌خواست بفهمد.

آیلین یک قدم عقب رفت و به سمت ساختمان اصلی مدرسه راه افتاد.
کای هم بی‌صدا پشت سرش آمد.

راهروهای مدرسه پر بود از هیاهوی روز اول
صدای خنده، برخورد کفش‌ها به زمین، باز و بسته شدن درها، و هیجانِ آشنای بچه‌هایی که انگار سال تحصیلی را با این امید شروع می‌کردند که امسال همه‌چیز فرق کند.

آیلین و کای جلوی اتاق مدیر ایستادند.
آیلین در زد، و بعد از شنیدن اجازه، هر دو وارد شدند.

طبق ادب کوتاهی سر فرود آوردند.

مدیر که آن‌ها را دید، لبخندش کمی عمیق‌تر شد و از پشت میز بلند شد.
عینکش را کمی روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و نگاهی بین آیلین و کای رد و بدل شد؛ نگاهی که بیشتر از یک احوال‌پرسی ساده، انگار خاطره‌ی چند سال شناخت را توی خودش داشت.

مدیر:اوه... لی آیلین. بالاخره بعد از سه ماه تعطیلی، دوباره برگشتی.

آیلین لبخند مودبانه‌ای زد، اما ته نگاهش همان شیطنت همیشگی دیده می‌شد.

+فکر نمی‌کردم انقدر دلتنگمون شده باشید، جناب مدیر.

کای کنار او، خیلی نامحسوس، نفس خفه‌ای از خنده بیرون داد.
مدیر هم که بعید نبود از جواب‌های آیلین تعجب نکند، لبش را کمی جمع کرد؛ نه از ناراحتی، بیشتر از همان حالتی که یعنی:
«این دختر باز شروع کرد»

بعد نگاهش روی کای ایستاد.

مدیر:و تو... کای. امیدوارم امسال کمتر از پارسال دردسر درست کنی.

کای با بی‌خیالی دستش را داخل جیب شلوارش برد و شانه بالا انداخت.

کای:بستگی داره شما امسال چقدر سخت‌گیری کنید.

آیلین با آرنج به پهلویش زد، آرام، اما از آن ضربه‌هایی که معنی‌دارند.

+خـفه شو.

مدیر سرفه‌ی کوتاهی کرد، انگار می‌خواست لبخندش را پنهان کند.
بعد پرونده‌ای را از روی میز برداشت و ورق زد.

مدیر:خب، بریم سر اصل مطلب. آیلین و کای...
امسال هم مثل قبل، هر دو در پایه‌ی دهم هستید.
و...

مکث کوتاهی کرد.

مدیر: بله، خوشبختانه یا متأسفانه، در یک کلاس افتادید.

آیلین چشم‌هایش برق زد.
همان لحظه بی‌اختیار به سمت کای برگشت و با ذوق گفت:

+دیدی؟ گفتم که!

کای هم لبخند زد؛ اما نه از آن لبخندهای معمولی.
چیزی در صورتش باز شد؛ انگار نفس راحتی کشیده باشد.

کای:من که از اول می‌دونستم.

آیلین اخم مصنوعی کرد.

+نه، تو فقط خیلی ادا درنیار.

مدیر اجازه داد این شادی کوتاه چند ثانیه‌ای بماند، بعد جدی‌تر شد و ادامه داد:

مدیر:اما قبل از اینکه خوشحالی‌تون رو کامل کنید، باید چند نکته رو یادتون بدم.
امسال کلاس‌تون نظم بیشتری می‌خواد.
تأخیر، درگیری، و هر نوع حاشیه‌ای که روی بقیه تأثیر بذاره، از نظر من قابل قبول نیست.

نگاهش این بار برای یک لحظه روی کای ثابت ماند.
کای فهمید و خیلی کوتاه سری تکان داد.

کای:چشم.

مدیر انگشت‌هایش را روی میز ضرب گرفت.

مدیر:شما دو نفر از همون بچگی شناخته شدید.
پس حداقل امیدوارم امسال عاقل‌تر از قبل رفتار کنید.

کای زیر لب، طوری که فقط آیلین بشنود، گفت:

کای:من که همیشه عاقل بودم.

آیلین چشم غره‌ای رفت و زمزمه کرد:

+آره، دقیقاً. خیلی هم عقل کل.

مدیر پرونده را بست و با دست به سمت در اشاره کرد.

مدیر:برید به کلاس‌تون. زنگ اول تا چند دقیقه دیگه شروع می‌شه.

آیلین و کای دوباره کوتاه تعظیم کردند و از اتاق بیرون آمدند.
وقتی در پشت سرشان بسته شد
دیدگاه ها (۸)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 3✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 4✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 𝟏✦.....

اسم فیکشنNemesis | مُجـٰازاتگرژانرعاشقانه - درام - اکشن - کم...

BEYOND THE SPOTLIGHT

« چند پارتی تهیونگ »پارت چهارماعتراف تهیونگ هنوز در هوا معلق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط