p8
p8
جنا روی مبل کنار سویون نشسته بود و فنجان چای را در دستش گرفته بود.
چند دقیقهای از آمدنش گذشته بود، اما هنوز چیزی ذهنش را مشغول کرده بود.
+خاله؟
سویون با مهربانی نگاهش کرد.
× جانم عزیز دلم؟
+زیرزمین خونه هنوز همون شکلیه؟
لبخند سویون برای لحظهای محو شد، اما خیلی زود دوباره به صورتش برگشت.
× آره عزیزم... هنوز همونجاست.
جنا کمی مکث کرد.
+وسایلش هم هنوز اونجان؟
سویون آرام سر تکان داد.
× آره. هیچچیزی رو دور نریختم.
+چرا؟
سویون نگاهش را به فنجان چای دوخت.
× بعضی چیزا رو نمیشه دور ریخت، جنا.
جنا چیزی نگفت.
سویون دستش را روی دست جنا گذاشت.
× اونجا پر از خاطرات قدیمیه. خاطراتی که برای من خیلی عزیزن.
جنا با کنجکاوی پرسید:
+میتونم برم ببینمشون؟
سویون چند لحظه به او نگاه کرد.
× البته که میتونی عزیز دلم. تو همیشه میتونی بری اونجا.
جنا لبخند کوچکی زد.
+ممنون خاله.
سویون با محبت گونهی جنا را نوازش کرد.
× فقط مواظب باش چیزی رو خراب نکنی.
جنا خندید.
+قول میدم.
چند دقیقه بعد...
جنا جلوی درِ زیرزمین ایستاده بود.
دستش را روی دستگیره گذاشت و در را باز کرد.
صدای آرام لولاهای قدیمی در فضای تاریک پیچید.
چراغ را روشن کرد.
چند لحظه فقط همانجا ایستاد.
زیرزمین پر بود از وسایل قدیمی...
جعبههای پر از عکس، لباسهای دخترانه، کتابهای قدیمی، عروسکها و وسایل کوچکی که هرکدام انگار خاطرهای را در خودشان نگه داشته بودند.
جنا آرام جلو رفت.
روی یکی از قفسهها، چند قاب عکس قدیمی قرار داشت.
جنا یکی از قابها را برداشت و گرد و غبار روی آن را پاک کرد.
لبخند روی لبش نشست.
+چه عکسهای قدیمیای...
چند قدم جلوتر رفت.
یک جعبهی چوبی کوچک روی میز قرار داشت.
جنا درِ آن را باز کرد.
داخلش پر بود از نامههای قدیمی، چند دستبند ظریف و عکسهایی که سالها از نگاه همه دور مانده بودند.
جنا یکی از عکسها را برداشت.
نگاهش برای لحظهای روی آن ثابت ماند.
حمایت✨️
جنا روی مبل کنار سویون نشسته بود و فنجان چای را در دستش گرفته بود.
چند دقیقهای از آمدنش گذشته بود، اما هنوز چیزی ذهنش را مشغول کرده بود.
+خاله؟
سویون با مهربانی نگاهش کرد.
× جانم عزیز دلم؟
+زیرزمین خونه هنوز همون شکلیه؟
لبخند سویون برای لحظهای محو شد، اما خیلی زود دوباره به صورتش برگشت.
× آره عزیزم... هنوز همونجاست.
جنا کمی مکث کرد.
+وسایلش هم هنوز اونجان؟
سویون آرام سر تکان داد.
× آره. هیچچیزی رو دور نریختم.
+چرا؟
سویون نگاهش را به فنجان چای دوخت.
× بعضی چیزا رو نمیشه دور ریخت، جنا.
جنا چیزی نگفت.
سویون دستش را روی دست جنا گذاشت.
× اونجا پر از خاطرات قدیمیه. خاطراتی که برای من خیلی عزیزن.
جنا با کنجکاوی پرسید:
+میتونم برم ببینمشون؟
سویون چند لحظه به او نگاه کرد.
× البته که میتونی عزیز دلم. تو همیشه میتونی بری اونجا.
جنا لبخند کوچکی زد.
+ممنون خاله.
سویون با محبت گونهی جنا را نوازش کرد.
× فقط مواظب باش چیزی رو خراب نکنی.
جنا خندید.
+قول میدم.
چند دقیقه بعد...
جنا جلوی درِ زیرزمین ایستاده بود.
دستش را روی دستگیره گذاشت و در را باز کرد.
صدای آرام لولاهای قدیمی در فضای تاریک پیچید.
چراغ را روشن کرد.
چند لحظه فقط همانجا ایستاد.
زیرزمین پر بود از وسایل قدیمی...
جعبههای پر از عکس، لباسهای دخترانه، کتابهای قدیمی، عروسکها و وسایل کوچکی که هرکدام انگار خاطرهای را در خودشان نگه داشته بودند.
جنا آرام جلو رفت.
روی یکی از قفسهها، چند قاب عکس قدیمی قرار داشت.
جنا یکی از قابها را برداشت و گرد و غبار روی آن را پاک کرد.
لبخند روی لبش نشست.
+چه عکسهای قدیمیای...
چند قدم جلوتر رفت.
یک جعبهی چوبی کوچک روی میز قرار داشت.
جنا درِ آن را باز کرد.
داخلش پر بود از نامههای قدیمی، چند دستبند ظریف و عکسهایی که سالها از نگاه همه دور مانده بودند.
جنا یکی از عکسها را برداشت.
نگاهش برای لحظهای روی آن ثابت ماند.
حمایت✨️
- ۲۰۸
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط