p10
p10
جنا هنوز به عکس ماریا خیره شده بود.
حرفهای سویون مدام در ذهنش تکرار میشد.
یک پسر...
پس ماریا واقعاً عاشق کسی بوده.
جنا آرام عکس را روی میز گذاشت و به جعبهی نامهها نگاه کرد.
+خاله...
سویون نگاهش کرد.
_جانم؟
+اون نامهها... همشون برای ماریا بودن؟
سویون برای لحظهای ساکت ماند.
_آره عزیزم.
+میدونی کی براشون نوشته بود؟
سویون نگاهش را از جنا گرفت.
_نه.
جنا کمی به او خیره شد.
+حتی یه حدس هم نداری؟
سویون لبخند محوی زد.
_شاید یه نفر بوده که خیلی دوستش داشته.
جنا دوباره یکی از نامهها را برداشت.
+کاش میدونستم اون پسر کی بوده.
سویون قلبش فشرده شد.
او میدانست.
خیلی خوب میدانست آن پسر چه کسی بود.
میدانست ماریا چقدر دوستش داشت و میدانست آن پسر، بعد از دوازده سال هنوز با خاطرهی ماریا زندگی میکند.
اما نمیتوانست حقیقت را به جنا بگوید.
نه حالا.
شاید هیچوقت.
_جنا...
+بله؟
× بعضی چیزا بهتره همونطور که هستن باقی بمونن.
جنا با تعجب نگاهش کرد.
_یعنی چی؟
سویون لبخند مهربانی زد و دست جنا را گرفت.
_یعنی گاهی ندونستن، آدم رو از خیلی چیزها نجات میده.
جنا چیزی نگفت.
سویون آرام دستش را فشرد.
_بیا بریم بالا عزیزم. دیر وقته.
جنا آخرین نگاهش را به وسایل ماریا انداخت.
+باشه خاله.
هر دو از زیرزمین بیرون رفتند.
سویون قبل از بستن در، یک لحظه برگشت و به جعبهی نامهها نگاه کرد.
نامههایی که سالها پیش، پسری برای دختری نوشته بود که دیگر زنده نبود.
و حالا...
آن پسر دوباره در زندگیشان ظاهر شده بود.
سویون میترسید.
نه از تهیونگ...
از روزی که جنا حقیقت را بفهمد.
از روزی که بفهمد آن مردی که چند روز پیش در آتلیه دیده، همان پسری است که سالها پیش قلب خواهرش را به دست آورده بود.
و از همه بیشتر...
از روزی که بفهمد مرگ ماریا شاید آنطور که همه فکر میکردند، یک حادثهی ساده نبوده است.
حمایت✨️
جنا هنوز به عکس ماریا خیره شده بود.
حرفهای سویون مدام در ذهنش تکرار میشد.
یک پسر...
پس ماریا واقعاً عاشق کسی بوده.
جنا آرام عکس را روی میز گذاشت و به جعبهی نامهها نگاه کرد.
+خاله...
سویون نگاهش کرد.
_جانم؟
+اون نامهها... همشون برای ماریا بودن؟
سویون برای لحظهای ساکت ماند.
_آره عزیزم.
+میدونی کی براشون نوشته بود؟
سویون نگاهش را از جنا گرفت.
_نه.
جنا کمی به او خیره شد.
+حتی یه حدس هم نداری؟
سویون لبخند محوی زد.
_شاید یه نفر بوده که خیلی دوستش داشته.
جنا دوباره یکی از نامهها را برداشت.
+کاش میدونستم اون پسر کی بوده.
سویون قلبش فشرده شد.
او میدانست.
خیلی خوب میدانست آن پسر چه کسی بود.
میدانست ماریا چقدر دوستش داشت و میدانست آن پسر، بعد از دوازده سال هنوز با خاطرهی ماریا زندگی میکند.
اما نمیتوانست حقیقت را به جنا بگوید.
نه حالا.
شاید هیچوقت.
_جنا...
+بله؟
× بعضی چیزا بهتره همونطور که هستن باقی بمونن.
جنا با تعجب نگاهش کرد.
_یعنی چی؟
سویون لبخند مهربانی زد و دست جنا را گرفت.
_یعنی گاهی ندونستن، آدم رو از خیلی چیزها نجات میده.
جنا چیزی نگفت.
سویون آرام دستش را فشرد.
_بیا بریم بالا عزیزم. دیر وقته.
جنا آخرین نگاهش را به وسایل ماریا انداخت.
+باشه خاله.
هر دو از زیرزمین بیرون رفتند.
سویون قبل از بستن در، یک لحظه برگشت و به جعبهی نامهها نگاه کرد.
نامههایی که سالها پیش، پسری برای دختری نوشته بود که دیگر زنده نبود.
و حالا...
آن پسر دوباره در زندگیشان ظاهر شده بود.
سویون میترسید.
نه از تهیونگ...
از روزی که جنا حقیقت را بفهمد.
از روزی که بفهمد آن مردی که چند روز پیش در آتلیه دیده، همان پسری است که سالها پیش قلب خواهرش را به دست آورده بود.
و از همه بیشتر...
از روزی که بفهمد مرگ ماریا شاید آنطور که همه فکر میکردند، یک حادثهی ساده نبوده است.
حمایت✨️
- ۴۴
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط