p9
p9
جنا هنوز میان وسایل قدیمی ماریا نشسته بود و به عکسهای داخل دستش نگاه میکرد که صدای باز شدن در زیرزمین آمد.
سویون آرام از پلهها پایین آمد.
در دستش یک فنجان قهوه بود.
_ قهوهات رو آوردم عزیزم.
جنا لبخند زد و فنجان را از دستش گرفت.
+ ممنون خاله.
سویون کنارش نشست و نگاهش را به وسایل اطراف دوخت. برای چند لحظه سکوت کرد. انگار دیدن آن همه وسیله، او را به سالهای خیلی دور برده بود.
_میدونی جنا... ماریا همیشه عاشق این زیرزمین بود. نه به خاطر اینکه زیرزمین بود، بلکه چون اینجا پر از چیزهایی بود که براش معنی داشتن. وقتی هنوز زنده بود، گاهی ساعتها همینجا مینشست و وسایل قدیمیش رو مرتب میکرد. یه خاطره ازش یادمه که هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم، ناخودآگاه لبخند میزنم. یک روز بارونی بود و ماریا از صبح اصرار داشت که باید بره بیرون. من بهش گفتم با این هوا کجا میخوای بری، ولی اون فقط خندید و گفت قرار داره. بعد از چند دقیقه دیدم یه پسر جوون جلوی خونه منتظرشه. ماریا وقتی اون رو دید، اونقدر خوشحال شد که حتی یادش رفت چترش رو برداره. اون پسر هم از ماشین پیاده شد و با یه چتر بزرگ خودش رو بهش رسوند. من از پنجره نگاهشون میکردم و میدیدم ماریا چطور میخنده. همیشه وقتی کنار اون پسر بود، یه جور دیگه میشد؛ انگار تمام غصههای دنیاش برای چند ساعت ناپدید میشدن. اون روز دوتایی زیر یه چتر راه افتادن و ماریا مدام سرش رو بالا میآورد و باهاش حرف میزد. پسر هم فقط نگاهش میکرد و میخندید. وقتی برگشتن، ماریا لباسش خیس شده بود و من کلی سرزنشش کردم، اما اون فقط رفت سمت اتاقش و با صدای بلند خندید. بعداً فهمیدم تمام راه برگشت رو توی بارون قدم زده بودن، فقط چون ماریا دلش نمیخواسته اون روز تموم بشه. ماریا عاشق لحظههای ساده بود؛ قدم زدن، خندیدن، حرف زدن و بودن کنار کسی که دوستش داشت. اون روزها، روزهای قشنگی بودن... روزهایی که ماریا هنوز نمیدونست زندگی چقدر میتونه بیرحم باشه. من هیچوقت اسم اون پسر رو به کسی نگفتم و نمیخوام هم بگم... بعضی آدمها باید توی خاطرات آدم باقی بمونن، نه اینکه دوباره وارد زندگی بشن. مخصوصاً وقتی برگشتن اونها میتونه زخمهایی رو باز کنه که سالها طول کشیده تا بسته بشن.
سویون بعد از گفتن آخرین جمله، ساکت شد.
جنا همچنان به عکس ماریا نگاه میکرد.
او نمیدانست آن پسر چه کسی بود.
نمیدانست چرا سویون نمیخواست اسمش را بگوید.
و مهمتر از همه...
نمیدانست همان پسر، سالها بعد، دوباره وارد زندگی او شده است.
کیم تهیونگ.
جنا هنوز میان وسایل قدیمی ماریا نشسته بود و به عکسهای داخل دستش نگاه میکرد که صدای باز شدن در زیرزمین آمد.
سویون آرام از پلهها پایین آمد.
در دستش یک فنجان قهوه بود.
_ قهوهات رو آوردم عزیزم.
جنا لبخند زد و فنجان را از دستش گرفت.
+ ممنون خاله.
سویون کنارش نشست و نگاهش را به وسایل اطراف دوخت. برای چند لحظه سکوت کرد. انگار دیدن آن همه وسیله، او را به سالهای خیلی دور برده بود.
_میدونی جنا... ماریا همیشه عاشق این زیرزمین بود. نه به خاطر اینکه زیرزمین بود، بلکه چون اینجا پر از چیزهایی بود که براش معنی داشتن. وقتی هنوز زنده بود، گاهی ساعتها همینجا مینشست و وسایل قدیمیش رو مرتب میکرد. یه خاطره ازش یادمه که هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم، ناخودآگاه لبخند میزنم. یک روز بارونی بود و ماریا از صبح اصرار داشت که باید بره بیرون. من بهش گفتم با این هوا کجا میخوای بری، ولی اون فقط خندید و گفت قرار داره. بعد از چند دقیقه دیدم یه پسر جوون جلوی خونه منتظرشه. ماریا وقتی اون رو دید، اونقدر خوشحال شد که حتی یادش رفت چترش رو برداره. اون پسر هم از ماشین پیاده شد و با یه چتر بزرگ خودش رو بهش رسوند. من از پنجره نگاهشون میکردم و میدیدم ماریا چطور میخنده. همیشه وقتی کنار اون پسر بود، یه جور دیگه میشد؛ انگار تمام غصههای دنیاش برای چند ساعت ناپدید میشدن. اون روز دوتایی زیر یه چتر راه افتادن و ماریا مدام سرش رو بالا میآورد و باهاش حرف میزد. پسر هم فقط نگاهش میکرد و میخندید. وقتی برگشتن، ماریا لباسش خیس شده بود و من کلی سرزنشش کردم، اما اون فقط رفت سمت اتاقش و با صدای بلند خندید. بعداً فهمیدم تمام راه برگشت رو توی بارون قدم زده بودن، فقط چون ماریا دلش نمیخواسته اون روز تموم بشه. ماریا عاشق لحظههای ساده بود؛ قدم زدن، خندیدن، حرف زدن و بودن کنار کسی که دوستش داشت. اون روزها، روزهای قشنگی بودن... روزهایی که ماریا هنوز نمیدونست زندگی چقدر میتونه بیرحم باشه. من هیچوقت اسم اون پسر رو به کسی نگفتم و نمیخوام هم بگم... بعضی آدمها باید توی خاطرات آدم باقی بمونن، نه اینکه دوباره وارد زندگی بشن. مخصوصاً وقتی برگشتن اونها میتونه زخمهایی رو باز کنه که سالها طول کشیده تا بسته بشن.
سویون بعد از گفتن آخرین جمله، ساکت شد.
جنا همچنان به عکس ماریا نگاه میکرد.
او نمیدانست آن پسر چه کسی بود.
نمیدانست چرا سویون نمیخواست اسمش را بگوید.
و مهمتر از همه...
نمیدانست همان پسر، سالها بعد، دوباره وارد زندگی او شده است.
کیم تهیونگ.
- ۹۷
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط