{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چمدان دست من و راه مرا میخواند

چمدان دست من و راه مرا میخواند
یک مسافر فقط این حال مرا میداند

شاعر ، انگار که در شهر ندارد جایی
شهر ، انگار که او را ز خودش می راند !

هیچ چیزی دل یک عاشق تنها شده را
بدتر از کندن از عشق ، نمی سوزاند

ضربه ی کاری عشق تو به من ، بعد از تو
دل تنهای مرا از همه می ترساند

شاید این "فعل" غلط باشد و ناجور ، ولی
کم کَــمَـک ، عمر مرا ، عشق تو ، می پایاند !
دیدگاه ها (۱)

همنیشین گل شدم دیدم که خارم سال هاتازه فهمیدم که غمخواری ندا...

ﺧﺒﺮﺕ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﻡﺑﯿﻘﺮﺍﺭ ﺗﻮ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻫﺖ ﺷﺪﻩ ﺍم...

عاشقی کن که هنر نیست به تن بالیدن از هر آغوش به آغوش دگر غل...

جانم فدای کشورم ایران

بسم الله الرحمن الرحیم بغضی نشسته در گلوی من ای دل چه می‌کنی...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط