راهی برای نجات
راهی برای نجات....
پارت سیزدهم
_______________________
سر میز شام دور هم نشسته بودن...جونگکوک نگاهی به اطراف کرد و بعد آروم گفت:
_ات کجاست؟...نگفتی بهش بیاد پایین؟!
_نه
_چرا اونوقت؟
_بهش گفتم هروقت علاقم و اینکه باید با ما زندگی کنه رو قبول کرد بیاد پایین...
_تو که قراره اون رو بدی به سوهیون وقتی که قبول کنه از ما دست بکشه...
تهیونگ خیلی شوخ و جدی سمت جونگکوک برگشت و لب زد:
_واقعا؟!...کی گفت؟!...
کوک اخم ریزی کرد و ...
_ته...من باهات شوخی ندارم به سوهیون قول دادی وقتی پرونده ما رو ببنده ما هم خواهرش رو پس بدیم...
_خب...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_...من قول زیاد دادم ولی یادم نمیاد بهشون عمل هم کرده باشم...آخرین بار هم میخوای بگم کی بوده؟
_لازم نکرده...سوهیون به خاطر خواهرش مارو ول میکنه و اگر خواهرش و پس ندیم...اونم پرونده و نمیبنده.
_این از نقص های معامله هست...ولی من تا پرونده و نبنده خواهرش و نمیدم و وقتی هم اینکار و بکنه خواهرش و نمیدم...اینجوری پرونده و دیگه نمیتونه باز کنه تا وقتی که مدرک درستی پیدا کنه که امشب فهمیدیم هیچ مدرکی از ما نداره...
جونگکوک نفس عمیقی کشید آروم بلند شد که صدای تهیونگ رو شنید :
_کجا؟!...شام نخوردی.
بدون اینکه سمتش برگرده آروم لب زد:
_میرم اون دختر رو بیارم...غذا نخوره یه چیزیش بشه....هیچی دستمون و نمیگیره.
سمت پله ها حرکت کرد و تهیونگ رفتنش و نگاه کرد و آروم زیر لب حرفی زد:
_بالاخره از کار تو هم سر در میارم.
۸ دقیقه بعد_ویو جونگکوک*
تو راهرو طبقه بالا راه میرفت و زیر لب حرف هایی رو زمزمه میکرد روبرو در اتاق ات ایستاد در و باز کرد و واردش شد با دیدن اتاق خالی داد بلندی کشید و اسم "تهیونگ"رو صدا زد ....به دقیقه نرسیده تهیونگ اومد بالا....
_چ.چیشده؟
متعجب سرش و برگردوند و لب زد:
_نیست....فرار کرده!...
قبل از اینکه تهیونگ واکنشی نشان بده سریع برگشت و از کنارش رد شد....پله ها رو دوتا یکی میرفت پایین در ورودی عمارت و باز کرد و وارد حیاط شد با صدای بلندی حرف زد :
_اون دختری که امروز اینجا اومده نیست ....فرار کرده....شما احمقا چیکار میکنید؟....پیداش کنید همین الانن...
نگهبان ها تند تند همه جا پخش شدن یکسری ها هم سوار موتور سنگین شدن از عمارت خارج شدن...
وسط سنگفرش های حیاط ایستاده بود و به رفت و آمد نگهبان ها نگاه میکرد ...خبری از تهیونگ نبود و این براش عجیب بود.
صدای خش خشی رو از کنار بوته ها شنید سریع برگشت سمت صدا...آروم به نگهبانی که دور تر از خودش ایستاده بود حرفی زد:
_برو اونجا رو چک کن.
#خبری نیست قربان احتمالا افراد های خودمون هستن.
_احتمال هات بدرد خودت میخوره...
"پوفی"از سر عصبانیت کشید...سمت صدا حرکت کرد...
طولی نکشید که با دیدن جثه ریز و موهای دخترانه دست اش و روی مو ها گذاشت و مشت کرد...محکم فرد نشسته و بلند کرد که باعث جیغ اش شد...سر دختر رو عقب کشید و تو صورتش زمزمه کرد:
_پس اینجا قایم شدی!....
تک خنده ریزی کرد و ادامه داد:
_انگار زیادی بهت رو دادم...کی میخواستی فرار کنی؟....فکر نمیکردی انقدر سریع بفهمیم نه؟
صدای دختر به گوشش رسید که حرف میزد
_تو رو به مسیح ....ب.بزار برم...موهام و ول کن ...آخخ...درد داره ولم کن.
_بری؟...کجا از اینجا بهتر؟
موهای دختر رو ول کرد و به جلو هلش داد...
_حرکت کن....زود.
وارد عمارت شدن که همون موقع تهیونگ بدو بدو اومد پایین
_چیشد پیداش...
حرفش با دیدن ات نصفه موند نفس عمیقی کشید و سمت ات حرکت کرد که ات سریع گارد گرفت و باعث تعجب تهیونگ شد:
_ هی دختر...آروم من که نمیخوام بزنم!
_بزار من برم....خواهش میکنم ...من نمیخوام کنار شما بمونم ...
جونگکوک جدی لب زد:.
_کی ازت نظر خواست که همچین چیزی میگی؟!
_نمیتونی فرار کنی...کجا میخوای بری؟...میدونی بیرون این عمارت کجاست؟...جنگل!...میخوای بری و شکار گرگ ها بشی؟!...حتی یک ساعت هم نمیشه دووم آورد.
_اینجا بمونم که بیشتر در خطرم!
_کی تو رو تهدید میکنه؟...چند بار باید بگم علاقم و نسبت بهت تا بفهمی و قبولم کنی ؟
ات خواست حرفی بزنه که گوشی جونگکوک زنگ خورد و وقتی به صفحه نگاه کرد با اسم سوهیون مواجه شد آروم لب زد:
_من میرم بالا توهم بیا....جونگکوک به سمتی حرکت کرد که تهیونگ:
_برو سر میز غذا بخور...هروقت تمام شد بیا بالا. و تو اتاق من منتظرم بمون خب؟
منتظر جوابی از طرف ات نشد و رفت.
.....
نظر یادت نره رفیق!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
پارت سیزدهم
_______________________
سر میز شام دور هم نشسته بودن...جونگکوک نگاهی به اطراف کرد و بعد آروم گفت:
_ات کجاست؟...نگفتی بهش بیاد پایین؟!
_نه
_چرا اونوقت؟
_بهش گفتم هروقت علاقم و اینکه باید با ما زندگی کنه رو قبول کرد بیاد پایین...
_تو که قراره اون رو بدی به سوهیون وقتی که قبول کنه از ما دست بکشه...
تهیونگ خیلی شوخ و جدی سمت جونگکوک برگشت و لب زد:
_واقعا؟!...کی گفت؟!...
کوک اخم ریزی کرد و ...
_ته...من باهات شوخی ندارم به سوهیون قول دادی وقتی پرونده ما رو ببنده ما هم خواهرش رو پس بدیم...
_خب...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_...من قول زیاد دادم ولی یادم نمیاد بهشون عمل هم کرده باشم...آخرین بار هم میخوای بگم کی بوده؟
_لازم نکرده...سوهیون به خاطر خواهرش مارو ول میکنه و اگر خواهرش و پس ندیم...اونم پرونده و نمیبنده.
_این از نقص های معامله هست...ولی من تا پرونده و نبنده خواهرش و نمیدم و وقتی هم اینکار و بکنه خواهرش و نمیدم...اینجوری پرونده و دیگه نمیتونه باز کنه تا وقتی که مدرک درستی پیدا کنه که امشب فهمیدیم هیچ مدرکی از ما نداره...
جونگکوک نفس عمیقی کشید آروم بلند شد که صدای تهیونگ رو شنید :
_کجا؟!...شام نخوردی.
بدون اینکه سمتش برگرده آروم لب زد:
_میرم اون دختر رو بیارم...غذا نخوره یه چیزیش بشه....هیچی دستمون و نمیگیره.
سمت پله ها حرکت کرد و تهیونگ رفتنش و نگاه کرد و آروم زیر لب حرفی زد:
_بالاخره از کار تو هم سر در میارم.
۸ دقیقه بعد_ویو جونگکوک*
تو راهرو طبقه بالا راه میرفت و زیر لب حرف هایی رو زمزمه میکرد روبرو در اتاق ات ایستاد در و باز کرد و واردش شد با دیدن اتاق خالی داد بلندی کشید و اسم "تهیونگ"رو صدا زد ....به دقیقه نرسیده تهیونگ اومد بالا....
_چ.چیشده؟
متعجب سرش و برگردوند و لب زد:
_نیست....فرار کرده!...
قبل از اینکه تهیونگ واکنشی نشان بده سریع برگشت و از کنارش رد شد....پله ها رو دوتا یکی میرفت پایین در ورودی عمارت و باز کرد و وارد حیاط شد با صدای بلندی حرف زد :
_اون دختری که امروز اینجا اومده نیست ....فرار کرده....شما احمقا چیکار میکنید؟....پیداش کنید همین الانن...
نگهبان ها تند تند همه جا پخش شدن یکسری ها هم سوار موتور سنگین شدن از عمارت خارج شدن...
وسط سنگفرش های حیاط ایستاده بود و به رفت و آمد نگهبان ها نگاه میکرد ...خبری از تهیونگ نبود و این براش عجیب بود.
صدای خش خشی رو از کنار بوته ها شنید سریع برگشت سمت صدا...آروم به نگهبانی که دور تر از خودش ایستاده بود حرفی زد:
_برو اونجا رو چک کن.
#خبری نیست قربان احتمالا افراد های خودمون هستن.
_احتمال هات بدرد خودت میخوره...
"پوفی"از سر عصبانیت کشید...سمت صدا حرکت کرد...
طولی نکشید که با دیدن جثه ریز و موهای دخترانه دست اش و روی مو ها گذاشت و مشت کرد...محکم فرد نشسته و بلند کرد که باعث جیغ اش شد...سر دختر رو عقب کشید و تو صورتش زمزمه کرد:
_پس اینجا قایم شدی!....
تک خنده ریزی کرد و ادامه داد:
_انگار زیادی بهت رو دادم...کی میخواستی فرار کنی؟....فکر نمیکردی انقدر سریع بفهمیم نه؟
صدای دختر به گوشش رسید که حرف میزد
_تو رو به مسیح ....ب.بزار برم...موهام و ول کن ...آخخ...درد داره ولم کن.
_بری؟...کجا از اینجا بهتر؟
موهای دختر رو ول کرد و به جلو هلش داد...
_حرکت کن....زود.
وارد عمارت شدن که همون موقع تهیونگ بدو بدو اومد پایین
_چیشد پیداش...
حرفش با دیدن ات نصفه موند نفس عمیقی کشید و سمت ات حرکت کرد که ات سریع گارد گرفت و باعث تعجب تهیونگ شد:
_ هی دختر...آروم من که نمیخوام بزنم!
_بزار من برم....خواهش میکنم ...من نمیخوام کنار شما بمونم ...
جونگکوک جدی لب زد:.
_کی ازت نظر خواست که همچین چیزی میگی؟!
_نمیتونی فرار کنی...کجا میخوای بری؟...میدونی بیرون این عمارت کجاست؟...جنگل!...میخوای بری و شکار گرگ ها بشی؟!...حتی یک ساعت هم نمیشه دووم آورد.
_اینجا بمونم که بیشتر در خطرم!
_کی تو رو تهدید میکنه؟...چند بار باید بگم علاقم و نسبت بهت تا بفهمی و قبولم کنی ؟
ات خواست حرفی بزنه که گوشی جونگکوک زنگ خورد و وقتی به صفحه نگاه کرد با اسم سوهیون مواجه شد آروم لب زد:
_من میرم بالا توهم بیا....جونگکوک به سمتی حرکت کرد که تهیونگ:
_برو سر میز غذا بخور...هروقت تمام شد بیا بالا. و تو اتاق من منتظرم بمون خب؟
منتظر جوابی از طرف ات نشد و رفت.
.....
نظر یادت نره رفیق!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
- ۹.۱k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط