{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۰۹ (⁠♡)



فرد : که بهش نگفتي به سلنا شك داري..بخوا نمیگیرم اما...
تلخ گفت نکن..حداقل الان نه... جلوتو
چشماشو بست و گفت: خیلی خسته است..یه اشوب دیگه
نذار وسط زندگیش..زندگیش تکمیله..
و از اتاق رفت بیرون.
دستامو داغون روي صورتم کشیدم.
اي خدا!..
از اتاق اومدم بیرون.
جلوي سالن وايستادم و زل زدم به جیمین . میگذره تو زندگیش که من ازش بي اطلاعم؟
یه دفعه چشماشو باز کرد و تند از جا پرید. سریع و نگران رفتم سمتش و گفتم:چيزي نيست..
سریع و با تشویش نگام کرد.
هول گفتم حالت خوبه؟
نفسش رو خيلي شديد بيرون داد و صورت تو هم کشید و
سرفه زد و سر تکون داد.
اخ.. دلم گرفت براش...
بميرم
حتي نيم ساعتم راحت نخوابید.
صورتشو توي دستاش گرفت و اروم گفت:خوبي؟
با بغض گفتم اره..
نفس عمیقی کشید که گوشیش زنگ خورد.
گرفته گوشیشو از جیبش در آورد و بلند شد رفت سمت
پنجره و سرفه اي زد و جواب داد.
جیمین: بله..
جیمین : -درسته.. من همسرشونم...
نفسم تنگ شد و سریع نگاش کردم.
جیمین: -بسیار خوب.. تا چند دقیقه دیگه اونجام..ممنون..
جیمین: -خدانگهدار...
م تمام کرد

قطع کرد.
سریع گفتم کی بود؟
نگام کرد و گفت: از اداره پلیس بود..گفتن برم اونجا.. با دلشوره گفتم اون دونفر..حرف زدن؟
جیمین-نمیدونم. احتمالا...
لرزون به فرد که توی اشپزخونه بود نگاه کردم. جدي و متفکر نگاهي بهم انداخت.
جیمین نگاش کرد و گفت:کي اومدي؟
فرد : ۲دقیقه است..
جیمین: -کفش ؟
فرد گنگ گفت:چي؟
جیمین کلافه گفت: مگه قرار نبود کفش
فرد : اوه اوه یادم رفت.
جیمین نفسشو فوت کرد و گفت باید برم اداره پلیس ببینم چه خبره.. تو پیش الا خونه بمون تنها نباشه خوب؟
فرد : باش..
با دلشوره نگاش کردم.
کتشو برداشت و اومد سمتم و گفت: نگران نباش..چيزي
نیست..زود میام.
و دستي به موهام کشید و رفت بیرون.
گرفته نشستم.
گیج و متفکر گفتم یعنی اعتراف کردن؟اسمي از سلنا
آوردن؟
فرد شونه بالا انداخت و گفت نمیدونم.
و رفت سراغ یخچال..
اشفته نگاهم رو به تلویزیون کشیدم.
دقيقه اي که میگذشت هم من و فرد کلافه تر
میشدیم. نگران بودیم.
نگران اینکه شده و کي پشت قضاياست؟
اگه کار يکي ديگه باشه چي؟
با غیض و نفرت میخواستم هرکی که هست تقاصشو پس
بده
دیدگاه ها (۵)

) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۱ (⁠♡)جیمین: -ممنون فرد بالاخر...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۲ (⁠♡)گرفته گفتم تو باورت میش...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۰ (⁠♡)هيچي دردناك تر از این ...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۲۰۸ (⁠♡)نفسم بند اومد و اروم گ...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۸و نگران گفت: باشه.. عصبي نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط