{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۱۱ (⁠♡)


جیمین: -ممنون فرد بالاخره که باید بریم خونه..
و دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو اورد بالا و گفت:پشه تو خونه بی اجازه پر بزنه دزدگیرا مستقیم وصلن به اداره پلیس..در جدید و محکم خریدم که توپ تکونش
نمیده..
لبخند بيجوني زدم.
امیدوارم جلوي دوست دختر سابق و حسودت رو بگیره.. فرد اخي..ندزدنت یه وقت الا خانوم.
جیمین اخم کرد.
خودمو عقب کشیدم و گفتم کي؟
جیمین دیگه امروز نه.. فردا میریم..
فرد-اي بابا.. فك کردم امروز میرین راحت میشم..الکي ادمو
دل خوش میکنین.
با لبخند رفتم سمت مبلا و نشستم و به روبرو خیره شدم.
خونه..
خدایا خودت بخیر کن و نفسم روشدید بیرون دادم. تا شب من ساکت و تو خودم بودم و خيلي توجهي به اونا و
حرفاشون نداشتم..
تصور در رفتن مقصر اصلي قضيه خيلي ازارم میداد..
شام مختصري خوردم و رفتم تو اتاق.
هنوز خسته بودم.
وسط اتاق وایستادم و به تخت دونفره خیره شدم..
شب میاد پیشم؟
اب دهنم رو اروم قورت دادم.
در پشت سرم باز شد.
نفسم تو سینه حبس شد و اروم دستمو مشت کردم اومد سمت اتاق و جدي په بالشت برداشت و گفت تو راحت باش میرم رو مبل میخوابم..
تند نگاش کردم.
وحشت بدي به جونم افتاد.
جیمین: -كاري داشتي صدام کن..
از ترس رفتنش چونه ام لرزید و با بغض به تخت خیره
شدم.
کاش نمیرفت..
من.. ميترسم..
از تنهایی میترسم..
جلوي در برگشت سمتم.
نتونستم نگاش نکنم و اروم سرمو کج کردم و مظلومانه
نگاش کردم.
عمیق تو چشمام نگاه کرد.
پردرد به چشماي خاکستری قشنگش نگاه کردم.
کاش بفهمه چقدر به بودنش نیاز دارم..
نفس عميقي كشید و گفت میخوای.. تو همین اتاق..رو زمين
بخوابم؟


تو سکوت و تاریکی اتاق دراز کشیده بودیم. من بالاي تخت و اون پایین تخت و روي زمين..
خوابم نمیبرد. اروم گفتم:خوابي؟
نفس عميقي کشید و گفت:نه..
و دست به سرش کشید.
غلت زدم سمتش و تو تاريکي زل زدم بهش.
جیمین: -چرا نمیخوابی؟
خوابم نمیبره..
جیمین: -تلاش کن میبره..
نرم خندیدم و گفتم: مرسي واقعا دیگه با این راهکاري :
دادي حتما خوابم میبره..
حس کردم لبخند زد.
تو که این راهکارو بلدي چرا خودت بيداري؟
جیمین: -راهکارم رو خودم جواب نداد.
غلت زد به پهلو و سمتم و گفت:اگه..نگراني و خوابت
نمیبره.. من بیدار میمونم تا بخوابي..نترس.. لبخند عمیقی رو لبم نشست و به زحمت گفتم:دیگه
نمیترسم..خوبم..
سنگین نگام میکرد و جدی گفت: مطمینم که هستي..بايد
باشي..
دیدگاه ها (۴)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۲ (⁠♡)گرفته گفتم تو باورت میش...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۳ (⁠♡) بریم. جلوي در جعبه ا...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۰۹ (⁠♡) فرد : که بهش نگفتي به...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۰ (⁠♡)هيچي دردناك تر از این ...

مخلوطی از عشقو مرگ پارت 3جیمین: هی کوکی خوش اومدی به خونمون...

𝓹𝓪𝓻𝓽 18ات ویورفتم تو اتاق دیدم که یه پنگوئن گنده اونجاستات:(...

سناریو بلولاک/قفل آبی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط