Part
Part: 15
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
صبح با صدای عوض کردن سرمم توسط پرستار از خواب پریدم...
خداروشکر پرستار نفهمید....
به خوابم ادامه دادم تا زمانی که در اتاق باز شد.
ویلیام بود!
گفت:
بیدارین؟
من:
آره!
ویلیام:
می خواین آقا رو ببینین؟
چون آقا خیلی درخواست کرده که شما بیاین پیشش!
من:
آره!
(برنامه ها چیدم برات مستر هوانگ)
ویلیام:
لطفا خیلی آروم بلند شین...
به حرفش گوش دادم و وقتی پام زمینو لمس کرد سرگیجه کوچکی حالم رو بد کردم ولی خودم رو سرپا نگه داشتم...
هنوز چشمام پف داشت...
رسیدم در اتاقش، اول ویلیام وارد شد و بعد من...
هیونجین:
برو بیرون، ویلیام!
ویلیام:
ولی، حاله خانم ممکنه ب......
نزاشت حرفش تموم بشه که با لحن تلخی بهش گفت:
همین الان گور تو گم کن، تنهامون بزار؛ من حواسم بهش هست!
جایه اعتراضی برای ویلیام نزاشت و ویلیام رفت بیرون...
من حدوده نیم متر از تختش دور بودم...
گفت:
بیا نزدیکتر!
من:
نه، همین فاصله برام خوبه!
هیونجین:
یه بار گفتم باره دوم تکرار نمیکنم...
رفتم نزدیک تختش ولی باز گفت:
نزدیکتر، اینجا...کناره من!
تو دلم لعنتش کردم و رفتم سمتش...
دستمو گرفت و گفت:
ببخشید بابت کاری که کردم، من اون لحظه مست بودم و حال خودمو نداشتم...
من:
نمی بخشم!
هیونجین:
میدونم، ولی نمی خوام از دستت بدم!
یه مشت دروغ داره تحویل من میده ولی در جواب گفتم:
اشتباهم این بود که با این کارایی که کردی اومدم ببینم حالت خوبه.
اشتباه من این بود که حرفتو باور کردم.
اشتباه من اینه که باهات همراه شدم.
و الانم حتی دیگه نمیام سراغت، حتی نمیبخشمت!
دستشو ولم کردم و سریع رفتم بیرون، حتی به اعتراضاتشم گوش نکردم!
وارد اتاق شدم دیدم.....
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
صبح با صدای عوض کردن سرمم توسط پرستار از خواب پریدم...
خداروشکر پرستار نفهمید....
به خوابم ادامه دادم تا زمانی که در اتاق باز شد.
ویلیام بود!
گفت:
بیدارین؟
من:
آره!
ویلیام:
می خواین آقا رو ببینین؟
چون آقا خیلی درخواست کرده که شما بیاین پیشش!
من:
آره!
(برنامه ها چیدم برات مستر هوانگ)
ویلیام:
لطفا خیلی آروم بلند شین...
به حرفش گوش دادم و وقتی پام زمینو لمس کرد سرگیجه کوچکی حالم رو بد کردم ولی خودم رو سرپا نگه داشتم...
هنوز چشمام پف داشت...
رسیدم در اتاقش، اول ویلیام وارد شد و بعد من...
هیونجین:
برو بیرون، ویلیام!
ویلیام:
ولی، حاله خانم ممکنه ب......
نزاشت حرفش تموم بشه که با لحن تلخی بهش گفت:
همین الان گور تو گم کن، تنهامون بزار؛ من حواسم بهش هست!
جایه اعتراضی برای ویلیام نزاشت و ویلیام رفت بیرون...
من حدوده نیم متر از تختش دور بودم...
گفت:
بیا نزدیکتر!
من:
نه، همین فاصله برام خوبه!
هیونجین:
یه بار گفتم باره دوم تکرار نمیکنم...
رفتم نزدیک تختش ولی باز گفت:
نزدیکتر، اینجا...کناره من!
تو دلم لعنتش کردم و رفتم سمتش...
دستمو گرفت و گفت:
ببخشید بابت کاری که کردم، من اون لحظه مست بودم و حال خودمو نداشتم...
من:
نمی بخشم!
هیونجین:
میدونم، ولی نمی خوام از دستت بدم!
یه مشت دروغ داره تحویل من میده ولی در جواب گفتم:
اشتباهم این بود که با این کارایی که کردی اومدم ببینم حالت خوبه.
اشتباه من این بود که حرفتو باور کردم.
اشتباه من اینه که باهات همراه شدم.
و الانم حتی دیگه نمیام سراغت، حتی نمیبخشمت!
دستشو ولم کردم و سریع رفتم بیرون، حتی به اعتراضاتشم گوش نکردم!
وارد اتاق شدم دیدم.....
- ۵۵۶
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط