Part
Part: 17
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
ویلیام:
من کاری ندارم، ولی باور کنین باز به جای اولتون برمیگردین!
من:
نه، اینبار نه...
به کمکت نیاز دارم، همراهم میشی؟
دستمو به نشانه همبستگی جلوش گرفتم...
ویلیام کمی مکث کرد و بعد محکم گفت:
هستم!
و دستمو گرفت...
من:
پس از این به بعد برای من کار میکنی و هرگونه خیانت رو بو میبرم و به بدترین شکل ممکن انتقام میگیرم...
ویلیام:
از اونا نیستم...
من:
حالا میبینیم!
هیچی نگفت...
ولی بعد دستشو دراز کرد سمته بانداژ گردنم ولی پشیمون شد و گفت:
گردنت، درد نمیکنه؟
من:
نه، خوبم...
بعد حدوده چند ثانیه به چشام زل زد...
در آخر بغلم کرد و گفت:
اگه میمردی، هیونجین هم منو میکشت هم خود.....
داشت حرفشو کامل میکرد که در یه دفعه محکم باز شد و صدای پای یه نفر میومد به احتمال زیاد عصبانی بود چون قدمش محکم و استوار بود که ویلیام سریع ری اکشن نشون داد و منو از بغلش بیرون آورد....
صاف ایستاد و من عضلات منقبض شده ی شکم و فکش رو به وضوح دیدم تا جایی که یکی با تندی گفت:
تو به چه جراتی بهش نزدیک شدی؟
ویلیام:
مدرکی داری؟
هیونجین:
دلت که اون دنیا رو نمی خواد، نه؟!
(کم کم داشت نزدیکش میشد...)
ویلیام:
کی سرت خوب شد که الان لباسه رسمی تنته؟
کی مرخص شدی؟
کی بانداژ رو باز کردی؟
کی اینقدر زبون دراز شدی؟
هیونجین:
سوالت تموم شد؟!
اگه تموم شده تا من ادامه بدم؟!
ویلیام:
بفرما!
هیونجین:
خیلی برات مهمه که نجاتش دادی؟
ویلیام:
فکر نکن میزاشتم بمیره، اونم پیش تو....
بعد دستمو گرفت و منو کشید پیش خودش، یه دستشو حلقه کرد دور کمره نحیفم...
ویلیام:
از این به بعد هم پیشه من میمونه تا...
هیونجین رو به من کرد و گفت:
تو چی؟
تو هم دوستش داری؟
اومدم جواب بدم تا اینکه ویلیام گفت:
چه داشته باشه چه نه پیشه من میمونه، امنیتش بیشتره!
هیونجین داد زد:
من از اون سوال کردم آشغال، نه تو جواب میدی عوضیییییی...
هیونجین گردنش رو گرفتو محکم کوبوندش به دیوار و تهدیدش کرد!
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
ویلیام:
من کاری ندارم، ولی باور کنین باز به جای اولتون برمیگردین!
من:
نه، اینبار نه...
به کمکت نیاز دارم، همراهم میشی؟
دستمو به نشانه همبستگی جلوش گرفتم...
ویلیام کمی مکث کرد و بعد محکم گفت:
هستم!
و دستمو گرفت...
من:
پس از این به بعد برای من کار میکنی و هرگونه خیانت رو بو میبرم و به بدترین شکل ممکن انتقام میگیرم...
ویلیام:
از اونا نیستم...
من:
حالا میبینیم!
هیچی نگفت...
ولی بعد دستشو دراز کرد سمته بانداژ گردنم ولی پشیمون شد و گفت:
گردنت، درد نمیکنه؟
من:
نه، خوبم...
بعد حدوده چند ثانیه به چشام زل زد...
در آخر بغلم کرد و گفت:
اگه میمردی، هیونجین هم منو میکشت هم خود.....
داشت حرفشو کامل میکرد که در یه دفعه محکم باز شد و صدای پای یه نفر میومد به احتمال زیاد عصبانی بود چون قدمش محکم و استوار بود که ویلیام سریع ری اکشن نشون داد و منو از بغلش بیرون آورد....
صاف ایستاد و من عضلات منقبض شده ی شکم و فکش رو به وضوح دیدم تا جایی که یکی با تندی گفت:
تو به چه جراتی بهش نزدیک شدی؟
ویلیام:
مدرکی داری؟
هیونجین:
دلت که اون دنیا رو نمی خواد، نه؟!
(کم کم داشت نزدیکش میشد...)
ویلیام:
کی سرت خوب شد که الان لباسه رسمی تنته؟
کی مرخص شدی؟
کی بانداژ رو باز کردی؟
کی اینقدر زبون دراز شدی؟
هیونجین:
سوالت تموم شد؟!
اگه تموم شده تا من ادامه بدم؟!
ویلیام:
بفرما!
هیونجین:
خیلی برات مهمه که نجاتش دادی؟
ویلیام:
فکر نکن میزاشتم بمیره، اونم پیش تو....
بعد دستمو گرفت و منو کشید پیش خودش، یه دستشو حلقه کرد دور کمره نحیفم...
ویلیام:
از این به بعد هم پیشه من میمونه تا...
هیونجین رو به من کرد و گفت:
تو چی؟
تو هم دوستش داری؟
اومدم جواب بدم تا اینکه ویلیام گفت:
چه داشته باشه چه نه پیشه من میمونه، امنیتش بیشتره!
هیونجین داد زد:
من از اون سوال کردم آشغال، نه تو جواب میدی عوضیییییی...
هیونجین گردنش رو گرفتو محکم کوبوندش به دیوار و تهدیدش کرد!
- ۱۹۹
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط