{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p³⁰

قسمت ۳۰ : شبِ بروکلین

ویو ا/ت
صدای قفل‌های سنگین پایگاه که بسته شدن، مثل زنگ پایان آزادی بود.
دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداشت.
هوای داخل سرد بود، بوی فلز و خون خشک‌شده می‌داد. وی دستم رو هنوز ول نکرده بود، اما حس می‌کردم ذهنش جای دیگه‌ست.

+"اینجا واقعاً امنه؟"

وی نگاهی کوتاه به من انداخت.
_"تا وقتی من نفس می‌کشم، آره."

ولی اون تهِ چشماش، چیزی بود که نمی‌خواست نشون بده... شک، یا شاید پیش‌احساس مرگ.


---

ویو شوگا
داخل اتاق کنترل نشسته بودم.
دوربین‌ها تصویر کل محله رو نشون می‌دادن. هیچ چیز مشکوکی دیده نمی‌شد، اما... حس می‌کردم یه طوفان داره از پشت دیوارهای این شهر میاد.

÷ "دوربین‌های غربی رو ببر رو حالت حرارتی."

یکی از نگهبان‌ها اطاعت کرد، اما تصویر فقط برای یه لحظه نویز افتاد... بعد برگشت.
یه سایه کوتاه از بالای ساختمون روبه‌رو رد شد.

÷ "بیدارشون کن. ما تنها نیستیم."


---

ویو جونگکوک
وقتی آژیر قرمز روشن شد، انگار خون توی رگ‌هام آتیش گرفت.
اسلحه‌مو از روی میز برداشتم و سمت در دویدم.
وی از اتاق بیرون اومد، چشم‌هاش سرخ شده بودن، رگه‌های قدرتش دوباره بیدار شده بودن.

× "چند نفرن؟"

شوگا با صدای خونسرد گفت:
÷ "فعلاً فقط سایه‌ست. ولی هر سایه‌ای دنبال یه هیولاست."

لبخند زدم.
× "پس وقت شکار شروع شده."


---

ویو وی (تهیونگ)
بیرونِ پایگاه، بوی بارون می‌اومد.
دستمو روی دیوار کشیدم، سنگ خیس شد.
صدای قلب شهر مثل طبل می‌کوبید — نیویورک زنده بود، ولی دندون‌دار.

_"جونگکوک، شمال رو بگیر. شوگا، سیستم‌های ورودی رو قفل کن. هیچ‌کس نباید نفس بکشه جز ما."

برق قرمز چشمام افتاد روی تاریکی روبه‌رو.
چند سایه از دل شب بیرون اومدن — چشمای زرد، پوست خاکستری... نه انسان، نه خون‌آشام. یه چیز بین هر دو.

_"لعنت... هیبریدها."


---

ویو ا/ت
از پشت پنجره فقط جرقه‌ها رو می‌دیدم.
وی و جونگکوک مثل دو تکه صاعقه بین سایه‌ها می‌جنگیدن.
شوگا با شلیک‌های دقیقش هر چیزی که نزدیک می‌شد رو زمین می‌زد.
اما یه لحظه، صدای فریاد وی بلند شد.

"وی!"


دویدم سمت در، اما جونگکوک سد راهم شد.
× "نرو. اونا تو رو هدف گرفتن."

اشک‌هام بی‌اختیار ریخت.
+"اگه اون بمیره، منم می‌میرم..."

جونگکوک سرشو پایین انداخت، صداش گرفته بود:
× "برای همینه که باید زنده بمونی."


---

ویو شوگا
خون پاشید روی دیوار.
یه گلوله‌ از کنارم رد شد، اما صدای فریاد تهیونگ بلند شد:

_۴"شوگا! سمت راست!"

برگشتم —
یه هیبرید با پنجه‌های فولادی به سمتش حمله کرده بود.
اسلحه‌مو بالا آوردم، شلیک.
صدا پیچید. موجود روی زمین افتاد.

نفس‌هام سنگین شده بودن.
÷ "لعنت بهشون... از کجا فهمیدن ما اینجاییم؟"


---

ویو وی (تهیونگ)
ایستادم وسط خون و خاک.
چشم‌هام رو بستم، صدای نفس‌های جونگکوک رو شنیدم، بعد صدای ضربان قلب ا/ت.
اون هنوز زنده بود... پس من نمی‌تونستم بیفتم.

لب‌هام رو گاز گرفتم، دندون‌هام از شدت خشم دراومدن.
_"تمومش کنید... این شهر از امشب مال ما می‌شه."

و با فریادی که تاریکی رو شکافت، به دلِ شب زدم.


---

📌 پایان قسمت ۳۰
🔥 منتظر باش!
حمایت یادت نره ببخشید اگه این پارت دیر گذاشته شد
دیدگاه ها (۳)

p³¹قسمت ۳۱ : خونِ تازهویو ا/تصبح نشده بود، اما آسمون نیویورک...

p³³قسمت ۳۳ : آخرین جنگویو ا/تآسمونِ بروکلین سرخ شده بود.شهر ...

p²⁹قسمت ۲۹ : سایه‌های بروکلینویو ا/تچرخ‌های هواپیما با صدای ...

p²⁸قسمت ۲۸ : پرواز به تاریکیویو ا/توقتی سوار هواپیما شدیم، ح...

پارت ۱۷🖤❤️ خوناشام خشن من ❤️🖤 ویو جونگ کوک غذا سفارش دادم و ...

عشق مافیا

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط