پارت
پارت ۱
(ویو کوک)
صبح که از خواب بیدار شدم دیدم پدرم خونه نیست اههه خدایا شکرت حداقل لازم نیست اول صبحی قیافه نحس شو ببینم
رفتم سمت اتاق مادرم نگاهی بهش انداختم حالش از روز قبل بدتر شده بود باید باید پول بیشتری گیر بیارم تا دارو هاشو بخرم (مریضی داره)
صبحونه ی کوچیکی اماده کردم و خوردم وقتی کارم تموم شد ظرف ها رو جمع کردم و برای اخرین بار به مادرم سر زدم و بعد از خونه رفتم بیرون که برم سر کار سه روز پیش از دکه ای که توش کار میکردم اخراج شدم اونم بخاطر یه آلفای عوضی که داشت بهم دست میزد اخراجم کرد
(فلش بک به سه روز پیش)
ویو کوک
رفتم ظرف های چینی که تازه رسیده بود رو کنار ظرف های دیگه بچینم که دست رو روی باسنم حس کردم به عقب نگاهی انداختم اهه بازم یه منحرف دیگه
کوک:اقا لطفا دست تون رو بکشین
مرد:هی کوچولو چرا اینطوری میکنی من فقط میخوام یکم بهمون خوش بگذره تو این رو نمیخوای
و فشار دستشو بیشتر کرد
کوک:برای اخرین بار میگم دست تو بردار(کلافه)
مرد:و اگه بر ندارم
(ویو نویسنده)
به ثانیه نکشید که مرد با دستی که روی صورتش بود عقب عقب رفت
کوک:این میشه
مرد:تو... توی عوضی چه گوهی خوردی
از بینی و دهن مرد خون میومد و نشون میداد مشت محکمی به صورتش خورده باشه
مرد:نشونت میدم امگای هر*زه
و دست هاش رو برای سیلی زدن به کوک بالا اورد و خواست به کوک بزنه که همون لحظه دست هاش توسط کوک پیچیده شود و داد مرد به هوا رفت کوک مرد رو انداخت زمین و خودش هم روی شکمش نشست و مشت هاش رو به صورت مرد میکوبید
مردم دور تا دورشون رو گرفته بودن و شاهد کتک خوردن الفا از یه امگا بودن
چیزی نگذشت که اقای لی صاحب دکه از اون همه سر رو صدا به بیرون رفت که دید شاگردش داره به یکی از مشتریا رو میزنه
نگاهی به مرد کرد صورتش واقعا داغون شده بود
به دو تا از مرد هایی که کنارش وایساده بودن گفت که برن جدا سون کنن
اونها به سمت کوک رفتن و هر دو دوتا بازوش رو گرفتن و از مرد جداش کردن
کوک:اهای ولم کنین
ولی اونها بدون توجه به حرفش هنوز گرفته بودنش
اون مرد همین که دید دیگه کتک نمیخوره پا به فرار گذاشت و از اونجا دور شد
اقای لی:اهای کوک دنبالم بیا
مرد ها کوک رو ول کردم و گذاشتم دنبال صاحب دکه بره
(چند مین بعد)
کوک:ولی..ولی اقا اون خودش شروع کرد من کاری نکردن
آقای لی:حرف نزن گفتم که تو اخراجی
حتی اگه اون مرد داشت می*کردت هم نباید بزنین
کوک:برای چی حتی اگه خودتون بودین هم همین کار رو میکردی میزاشتین بکن*دتون(داد)
آقای لی:درست حرف بزن امگا هی دارم درست باهات حرف میزنم تو بدترش میکنی از این به بعد نمیخوام تو چند متری مغازم هم تو رو ببینم گورتو گم کن سریع (داد)
کوک:هه خیل خب منم نیازی ندارم اینجا بمونم
و بعد با سرعت از مغازه خارج شد...
(ویو کوک)
صبح که از خواب بیدار شدم دیدم پدرم خونه نیست اههه خدایا شکرت حداقل لازم نیست اول صبحی قیافه نحس شو ببینم
رفتم سمت اتاق مادرم نگاهی بهش انداختم حالش از روز قبل بدتر شده بود باید باید پول بیشتری گیر بیارم تا دارو هاشو بخرم (مریضی داره)
صبحونه ی کوچیکی اماده کردم و خوردم وقتی کارم تموم شد ظرف ها رو جمع کردم و برای اخرین بار به مادرم سر زدم و بعد از خونه رفتم بیرون که برم سر کار سه روز پیش از دکه ای که توش کار میکردم اخراج شدم اونم بخاطر یه آلفای عوضی که داشت بهم دست میزد اخراجم کرد
(فلش بک به سه روز پیش)
ویو کوک
رفتم ظرف های چینی که تازه رسیده بود رو کنار ظرف های دیگه بچینم که دست رو روی باسنم حس کردم به عقب نگاهی انداختم اهه بازم یه منحرف دیگه
کوک:اقا لطفا دست تون رو بکشین
مرد:هی کوچولو چرا اینطوری میکنی من فقط میخوام یکم بهمون خوش بگذره تو این رو نمیخوای
و فشار دستشو بیشتر کرد
کوک:برای اخرین بار میگم دست تو بردار(کلافه)
مرد:و اگه بر ندارم
(ویو نویسنده)
به ثانیه نکشید که مرد با دستی که روی صورتش بود عقب عقب رفت
کوک:این میشه
مرد:تو... توی عوضی چه گوهی خوردی
از بینی و دهن مرد خون میومد و نشون میداد مشت محکمی به صورتش خورده باشه
مرد:نشونت میدم امگای هر*زه
و دست هاش رو برای سیلی زدن به کوک بالا اورد و خواست به کوک بزنه که همون لحظه دست هاش توسط کوک پیچیده شود و داد مرد به هوا رفت کوک مرد رو انداخت زمین و خودش هم روی شکمش نشست و مشت هاش رو به صورت مرد میکوبید
مردم دور تا دورشون رو گرفته بودن و شاهد کتک خوردن الفا از یه امگا بودن
چیزی نگذشت که اقای لی صاحب دکه از اون همه سر رو صدا به بیرون رفت که دید شاگردش داره به یکی از مشتریا رو میزنه
نگاهی به مرد کرد صورتش واقعا داغون شده بود
به دو تا از مرد هایی که کنارش وایساده بودن گفت که برن جدا سون کنن
اونها به سمت کوک رفتن و هر دو دوتا بازوش رو گرفتن و از مرد جداش کردن
کوک:اهای ولم کنین
ولی اونها بدون توجه به حرفش هنوز گرفته بودنش
اون مرد همین که دید دیگه کتک نمیخوره پا به فرار گذاشت و از اونجا دور شد
اقای لی:اهای کوک دنبالم بیا
مرد ها کوک رو ول کردم و گذاشتم دنبال صاحب دکه بره
(چند مین بعد)
کوک:ولی..ولی اقا اون خودش شروع کرد من کاری نکردن
آقای لی:حرف نزن گفتم که تو اخراجی
حتی اگه اون مرد داشت می*کردت هم نباید بزنین
کوک:برای چی حتی اگه خودتون بودین هم همین کار رو میکردی میزاشتین بکن*دتون(داد)
آقای لی:درست حرف بزن امگا هی دارم درست باهات حرف میزنم تو بدترش میکنی از این به بعد نمیخوام تو چند متری مغازم هم تو رو ببینم گورتو گم کن سریع (داد)
کوک:هه خیل خب منم نیازی ندارم اینجا بمونم
و بعد با سرعت از مغازه خارج شد...
- ۲.۱k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط