پارت اخر
پارت۴۹ (اخر)
بعد از اینکه از حموم اومدیم بیرون لباسامون رو پوشیدیم و رفتیم پایین که دیدیم جین داره همراه جیمین صبحونه رو اماده میکنن
کوک:گشنمههههه
جین:بیا کار کن تا غذا بهت بدم وگرنه از غذا خبری نیست
کوک:یاااا جین هیونگ قبول نیست خیلی بدجنسی میکنی
جین:حرف نباشه بچه بیا کمک کن
کوک:اومدممم
بعد از اینکه کارامون تموم شد نشستیم و صبحانه مون رو خوردیم
جیمین:میگم امروز میریم بیرون
کوک:راست میگه حال نامجون هیونگم خوبه دیگه
جین:باشه میریم
جیمین ، کوک:ایوللل
(فلش بک به عصر)
یونگی:اهای شما دوتا بیاین دیگه
جیمین:اومدیم وایسا
و دست کوک رو گرفتم و رفتیم پیش بقیه
جین: بلاخره اومدین
کوک:جین هیونگ خیلی هم دیر نکردیم
جین:نه پس من بودم دو ساعت نشسته بودم ببینم چی بپوشم
کوک لپاش رو باد کرد و گفت
کوک: ببخشید حالا اومدیم دیگه
جین لپاش رو گرفت و کشید
جین:واییی کیوتتتت
کوک:اخخخ درد گرفت
جبن:باشه باشه ببخشید (خنده)
و راه افتادیم رفتیم
(فلش بک به کوه هالاسان)
جیمین:اییی خستمه دیگه نمیتونم راه برم
کوک:منم همینطور
جین:انقدر غر نزنین الان میرسیم دیگه
و همون لحظه دریاچه ای که روی قله اون قراره داره توی دید رسمون قرار گرفت
جیمین:واو اینجا چقدر قشنگه
یونگی:ولی از تو قشنگ تر که نیست
جیمین:یاا(خنده)
و بعد سرعت مون رو بیشتر کردیم و به دریاچه رسیدیم
کوک: واقعا قشنگه
جبن:هممم ادم اینجا حس تازگی داره
نامی: دقیقاً
غروب شده بود و همه پیش هم نشسته بودیم ولی کوک یکم از ما دور تر بود و داشت به دریاچه نگاه میکرد نگاهی به بقیه انداختم که مشغول حرف زدن و خندیدن بودم بلند شدم و پیش کوک رفتم و کنارش نشستم
نگاهی بهش انداختم و گفتم
ته:هی اینجا چکار میکنی بیا پیش بقیه بشین
کوک:ته بنظرت اینجا اخر داستان ماست!؟
ته:اخر...معلومه که نه این تازه شروع داستانه
و همون لحظه لبام رو به ارومی روی لباش گذاشتم و بوسه ملایمی رو شروع کردیم
پایان
هییی این اولین فیکی بود که نوشتم میشه گفت حدود ۱۱ ماه پیش😂و الان به پایان رسید امیدوارم خوشتون اومده باشه🥲❤️
بعد از اینکه از حموم اومدیم بیرون لباسامون رو پوشیدیم و رفتیم پایین که دیدیم جین داره همراه جیمین صبحونه رو اماده میکنن
کوک:گشنمههههه
جین:بیا کار کن تا غذا بهت بدم وگرنه از غذا خبری نیست
کوک:یاااا جین هیونگ قبول نیست خیلی بدجنسی میکنی
جین:حرف نباشه بچه بیا کمک کن
کوک:اومدممم
بعد از اینکه کارامون تموم شد نشستیم و صبحانه مون رو خوردیم
جیمین:میگم امروز میریم بیرون
کوک:راست میگه حال نامجون هیونگم خوبه دیگه
جین:باشه میریم
جیمین ، کوک:ایوللل
(فلش بک به عصر)
یونگی:اهای شما دوتا بیاین دیگه
جیمین:اومدیم وایسا
و دست کوک رو گرفتم و رفتیم پیش بقیه
جین: بلاخره اومدین
کوک:جین هیونگ خیلی هم دیر نکردیم
جین:نه پس من بودم دو ساعت نشسته بودم ببینم چی بپوشم
کوک لپاش رو باد کرد و گفت
کوک: ببخشید حالا اومدیم دیگه
جین لپاش رو گرفت و کشید
جین:واییی کیوتتتت
کوک:اخخخ درد گرفت
جبن:باشه باشه ببخشید (خنده)
و راه افتادیم رفتیم
(فلش بک به کوه هالاسان)
جیمین:اییی خستمه دیگه نمیتونم راه برم
کوک:منم همینطور
جین:انقدر غر نزنین الان میرسیم دیگه
و همون لحظه دریاچه ای که روی قله اون قراره داره توی دید رسمون قرار گرفت
جیمین:واو اینجا چقدر قشنگه
یونگی:ولی از تو قشنگ تر که نیست
جیمین:یاا(خنده)
و بعد سرعت مون رو بیشتر کردیم و به دریاچه رسیدیم
کوک: واقعا قشنگه
جبن:هممم ادم اینجا حس تازگی داره
نامی: دقیقاً
غروب شده بود و همه پیش هم نشسته بودیم ولی کوک یکم از ما دور تر بود و داشت به دریاچه نگاه میکرد نگاهی به بقیه انداختم که مشغول حرف زدن و خندیدن بودم بلند شدم و پیش کوک رفتم و کنارش نشستم
نگاهی بهش انداختم و گفتم
ته:هی اینجا چکار میکنی بیا پیش بقیه بشین
کوک:ته بنظرت اینجا اخر داستان ماست!؟
ته:اخر...معلومه که نه این تازه شروع داستانه
و همون لحظه لبام رو به ارومی روی لباش گذاشتم و بوسه ملایمی رو شروع کردیم
پایان
هییی این اولین فیکی بود که نوشتم میشه گفت حدود ۱۱ ماه پیش😂و الان به پایان رسید امیدوارم خوشتون اومده باشه🥲❤️
- ۲.۰k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط