رمان انتقام خونین،پارت۱:))،بعد از قرن ها گفتم رمان بدم★
رمان انتقام خونین،پارت۱:))،بعد از قرن ها گفتم رمان بدم★
صبح شده و دازای خسته تر از همیشه به تخت چسبیده*
کونیکیدا:اح...مق از جات بلند شو کار داریم بی وج..دان
دازای خمیازه عمیقی میکشه،احتمالا دیشب بدجور با چویا دعواش شده*
دازای:هههوووووومممم،چند دقیقه صبر کن
دازای خودشو به خواب میزنه تا کنیکیدا بره*
او بیدار میشه و گوشیشو چک میکنه میبینه حلزون بهش پیام داده
نیش خندی مظلومانه میزنه*
چویا:ک.....روانی دستم بهت برسه خفت میکنم آشغا؛؛ل زیرشم به اندازه ی سیاره اورانوس ف؛ح؛ش نوشته*
دازای:چی زدی ایندفعه تر؛؛یاک با شی؛؛ کوتوله؟
چویا ۱ ثانیه بعد جواب میده،چویا:از تو بهترم میدونم دیشب از ترس و عذاب وجدان با قرص خوابیدی حرو...م
دازای:تاریخ مصرفت تموم شده هویجی
چویا هل میکنه با نیروی جاذبه سنگ رو پرتاب میکنه تو شیشه همسایه غیر گرامی*
بعد چند دقیقه چویا:ز.ر ز.ر نکن پاشو بیا آدرسی که میفرستم
دازای:نگرانم شدییی ؟
چویا:ث...و آدرسو میفرسته
دازای چیزی نمیگه ولی تو ذهنش نقشه میکشه چجوری چویا رو نابود کنه و بازیچه اش بشه*
کنیکیدا:هوووویی دازای و گردن دازیو میگیره پاشوو
دازای لبخند ریزی میزنه و میگه امروز نمیتونم بیا ماموریت
آتسوشی سر و کلش از ناکجا آباد پيدا میشه*
آتسوشی:دازای سان با چویا قرار داری؟؟
دازای:معلومه که نه اون کار داره
آتسوشی:پس باشه
دازای لباسشو عوض میکنه ولی نیم ساعت دیر تر سر قرار میره تا چویا منتظرش بمونه
پایان پارت۱*.منتظر پارت بعدی باشیدد
صبح شده و دازای خسته تر از همیشه به تخت چسبیده*
کونیکیدا:اح...مق از جات بلند شو کار داریم بی وج..دان
دازای خمیازه عمیقی میکشه،احتمالا دیشب بدجور با چویا دعواش شده*
دازای:هههوووووومممم،چند دقیقه صبر کن
دازای خودشو به خواب میزنه تا کنیکیدا بره*
او بیدار میشه و گوشیشو چک میکنه میبینه حلزون بهش پیام داده
نیش خندی مظلومانه میزنه*
چویا:ک.....روانی دستم بهت برسه خفت میکنم آشغا؛؛ل زیرشم به اندازه ی سیاره اورانوس ف؛ح؛ش نوشته*
دازای:چی زدی ایندفعه تر؛؛یاک با شی؛؛ کوتوله؟
چویا ۱ ثانیه بعد جواب میده،چویا:از تو بهترم میدونم دیشب از ترس و عذاب وجدان با قرص خوابیدی حرو...م
دازای:تاریخ مصرفت تموم شده هویجی
چویا هل میکنه با نیروی جاذبه سنگ رو پرتاب میکنه تو شیشه همسایه غیر گرامی*
بعد چند دقیقه چویا:ز.ر ز.ر نکن پاشو بیا آدرسی که میفرستم
دازای:نگرانم شدییی ؟
چویا:ث...و آدرسو میفرسته
دازای چیزی نمیگه ولی تو ذهنش نقشه میکشه چجوری چویا رو نابود کنه و بازیچه اش بشه*
کنیکیدا:هوووویی دازای و گردن دازیو میگیره پاشوو
دازای لبخند ریزی میزنه و میگه امروز نمیتونم بیا ماموریت
آتسوشی سر و کلش از ناکجا آباد پيدا میشه*
آتسوشی:دازای سان با چویا قرار داری؟؟
دازای:معلومه که نه اون کار داره
آتسوشی:پس باشه
دازای لباسشو عوض میکنه ولی نیم ساعت دیر تر سر قرار میره تا چویا منتظرش بمونه
پایان پارت۱*.منتظر پارت بعدی باشیدد
- ۲۲۹
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط