بازگشت عشق
🔮🎀بازگشت عشق🎀🔮
Part14
چاعان:ببین میدونم شوکه شدی ولی لطفاً بهم یه شانس بده
لیا:اما اما نمی تونم الان چیز بگم😳
چاعان:خوب بهش فکر کن بعد بهم بگو من منتظر میمونم
لیا:ممنون
لیا چاعان هر کدوم برگشتن به اتاقشون
چاعان:وایییی پسر چرا الان گفتی ولی دیگه واقعا تاقتم به سر اومده بود بهتر فردا به یاعیز و آردا ماجرا رو بگم
لیا:واییی یعنی واقعا چاعان منو دوست داره البته منم یزره اره بهتر فردا به توانا بگم
فردا
همه دور هم جمع شدن لیا و توانا باهم رفتن بیرون و چاعان و آردا و یاعیز هم موندن توی زیرزمین
دخترا
لیا:توانا باید یه چیزی بگم ممکنه توهم شوکه بشی
توانا بگو
لیا :چاعان دیروز گفت منو دوست داره
توانا با تعجب گفت:واییی واقعا😳
لیا :توهم شوکه شدی
توانا :من از اینکه چاعان گفته عاشقتم شوکه نشدم من از اینکه تو هنوز نفهمیدی که چاعان عاشقته شوکه شدم
لیا :چی
توانا :چاعان از اول عاشقت بود ،چاعان هیچوقت از هیچکی جز تو جلوی زینب دفاع نکرده بود اون طوری حواسش به تو بود که ما از اولش فهمیدیم بعد به استاد صالح گفتیم و رفت از چاعان پرسید وچاعانم همینو گفت
لیا:چی دارم گیج میشم یعنی استاد صالح هم میدونه
توانا:اره همه میدونن جز تو😂
لیا :خوب الان چی کار کنم
توانا:دوسش داری
لیا:خوب یه احساس های ریزی دارم
توانا:خوب پس حله مبارکه
پسرا
چاعان:بچه ها من عاشق لیام😊
آردا:خوب
چاعان:چیو خوب
یاعیز: آردا منظورش اینه لیا چی
چاعان:نمی دونم
یاعیز:نگران نباش داداش
آردا:بچه ها من از یکی خوشم میاد
چاعان و یاعیز:کی
آردا:الیف
چاعان :دوست لیا و توانا رو میگی؟
آردا:اره
چاعان :پس مبارکه چون ضایعه بود دختر از تو خوشش میاد
اردا🥳
یاعیز:حالا که همه گفتین منم از یکی خوشم میاد
چاعان و آردا:توانا
یاعیز :از کجا فهمیدین
آردا:انقدری ضایعی کردی که خود توانا هم فهمید مشتی مست نکن اومدی جولمون گفتی من توانا رو دوست دارم
یاعیز :چی
چاعان:بله البته من نبودم😂
دخترا
توانا:راستی لیا یه چیزی یاعیز منو دوست داره من ازش خوشم میاد ولی نمی دونم بهش بگم یا نه
لیا:بله معلومه بهم میآین یاعیز به من اول گفت🤣
توانا:چی
لیا:تولدت رو یادته اونجا یاعیز بهم گفت که از تو خوشش میاد بهم گفت کمکش کنم
توانا:وایی چی کار کنم الان
لیا :بهش بگو
توانا:اما
لیا:بگو توم دوسش داری بگو من بهت گفتم که یاعیز عاشقته
توانا:باشه مرسی لیشوم راستی توم به چاعان بگو
لیا :میگم
لیا و توانا اومدن
توانا:چی کار میکنید امشب بریم بیرون دوعا والیسا هم بیان
همه اوکی
شب
همه رفتن رستوران که یهو یکی دیگه هم به جمع بچه ها اضافه شد....
Part14
چاعان:ببین میدونم شوکه شدی ولی لطفاً بهم یه شانس بده
لیا:اما اما نمی تونم الان چیز بگم😳
چاعان:خوب بهش فکر کن بعد بهم بگو من منتظر میمونم
لیا:ممنون
لیا چاعان هر کدوم برگشتن به اتاقشون
چاعان:وایییی پسر چرا الان گفتی ولی دیگه واقعا تاقتم به سر اومده بود بهتر فردا به یاعیز و آردا ماجرا رو بگم
لیا:واییی یعنی واقعا چاعان منو دوست داره البته منم یزره اره بهتر فردا به توانا بگم
فردا
همه دور هم جمع شدن لیا و توانا باهم رفتن بیرون و چاعان و آردا و یاعیز هم موندن توی زیرزمین
دخترا
لیا:توانا باید یه چیزی بگم ممکنه توهم شوکه بشی
توانا بگو
لیا :چاعان دیروز گفت منو دوست داره
توانا با تعجب گفت:واییی واقعا😳
لیا :توهم شوکه شدی
توانا :من از اینکه چاعان گفته عاشقتم شوکه نشدم من از اینکه تو هنوز نفهمیدی که چاعان عاشقته شوکه شدم
لیا :چی
توانا :چاعان از اول عاشقت بود ،چاعان هیچوقت از هیچکی جز تو جلوی زینب دفاع نکرده بود اون طوری حواسش به تو بود که ما از اولش فهمیدیم بعد به استاد صالح گفتیم و رفت از چاعان پرسید وچاعانم همینو گفت
لیا:چی دارم گیج میشم یعنی استاد صالح هم میدونه
توانا:اره همه میدونن جز تو😂
لیا :خوب الان چی کار کنم
توانا:دوسش داری
لیا:خوب یه احساس های ریزی دارم
توانا:خوب پس حله مبارکه
پسرا
چاعان:بچه ها من عاشق لیام😊
آردا:خوب
چاعان:چیو خوب
یاعیز: آردا منظورش اینه لیا چی
چاعان:نمی دونم
یاعیز:نگران نباش داداش
آردا:بچه ها من از یکی خوشم میاد
چاعان و یاعیز:کی
آردا:الیف
چاعان :دوست لیا و توانا رو میگی؟
آردا:اره
چاعان :پس مبارکه چون ضایعه بود دختر از تو خوشش میاد
اردا🥳
یاعیز:حالا که همه گفتین منم از یکی خوشم میاد
چاعان و آردا:توانا
یاعیز :از کجا فهمیدین
آردا:انقدری ضایعی کردی که خود توانا هم فهمید مشتی مست نکن اومدی جولمون گفتی من توانا رو دوست دارم
یاعیز :چی
چاعان:بله البته من نبودم😂
دخترا
توانا:راستی لیا یه چیزی یاعیز منو دوست داره من ازش خوشم میاد ولی نمی دونم بهش بگم یا نه
لیا:بله معلومه بهم میآین یاعیز به من اول گفت🤣
توانا:چی
لیا:تولدت رو یادته اونجا یاعیز بهم گفت که از تو خوشش میاد بهم گفت کمکش کنم
توانا:وایی چی کار کنم الان
لیا :بهش بگو
توانا:اما
لیا:بگو توم دوسش داری بگو من بهت گفتم که یاعیز عاشقته
توانا:باشه مرسی لیشوم راستی توم به چاعان بگو
لیا :میگم
لیا و توانا اومدن
توانا:چی کار میکنید امشب بریم بیرون دوعا والیسا هم بیان
همه اوکی
شب
همه رفتن رستوران که یهو یکی دیگه هم به جمع بچه ها اضافه شد....
- ۵۷۵
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط