love Between the Tides
love Between the Tides²⁴
تهیونگ
م: خوش گذشت
تهیونگ: آره خیلی خوب بود
م: خب تهیونگ پسرم تو اتاق ا/ت میخوابی؟
تهیونگ: من همینجا میخوابم
ا/ت: نه بیا تو اتاق من
تهیونگ: همم باشه
م: خب منم میرم بخوابم دیر وقته شماهم برید بخوابید شب بخیر
تهیونگ: شب بخیر
رفتیم تو اتاق
اتاق ا/ت پر از طراحی های لباسی بود که ا/ت انجام داده بود
تهیونگ: چه زیبا و هنرمندانه
ا/ت: این ها برای خیلی وقت پیشه
تهیونگ:هنوز هم طراحی میکنی؟
ا/ت: اهمم آره ولی اخرین بار سه ماه پیش بود اون طراحی که تو خرابش کردی منم دیگه ادامه ندادم
تهیونگ: صبر کن
ا/ت: چیشده
کیفش رو باز کرد برگه ای رو اورد داد به من
تهیونگ: طراحی تو پاره شده بود من خودم طراحی بلد نیستم دادم یکی برام طراحیش کرد بیا همونه
ا/ت: همون طراحی؟
تهیونگ: آره
ا/ت: وایی ممنونم
تهیونگ: دوست داری طراح بشی؟
ا/ت: آره خیلی آرزومه
تهیونگ: آرزوت رو به واقعیت تبدیل کن اگر نیاز هم داشتی رو من حساب کن
ا/ت:😊مرسی من میرم زود برمیگردم
تهیونگ: باشه
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ا/ت
رفتم لیوان آبی خوردم و برگشتم رفتم اتاقم دیدم تهیونگ لباسی نپوشیده بود سریع دستم رو گذاشتم جلوی چشمام
تهیونگ: صبر کن
ا/ت: ببخشید
تهیونگ: پوشیدم چشمات رو باز کن
رفتم روی تختم و خوابیدم تهیونگ هم پایین تخت خوابید
او زود خوابش برد ولی من دستم زیر سرم بود و داشتم به تهیونگ نگاهی میکردم من هنوز باورم نمیشه این همون پسر کوچولو چقدر تغییر کرده...
با خودم حرف میزدم که خوابم برد
صبح از خواب بیدار شدم اولین چیزی که دیدم تهیونگ بود اون هم به من زل زده بود
ا/ت: تتتهیونگ
تهیونگ: ا/ت
ا/ت: چرا اومدی بالا روی تختم؟
تهیونگ: برگرد یه نگاهی به تختت بکن
برگشتم نگاهی کردم این تهیونگ نبود که اومده بود رو تخت من این من بودم که افتاده بودم پایین
سریع بلند شدم
تهیونگ: دیشب من رو دیدی علاقه زیادی به بدنم پیدا کردی اومدی کنارم خوابیدی؟
ا/ت: نههه من تو خواب... فکر کنم افتادم پایین
تهیونگ: دروغ نگو
ا/ت: راست میگم
تهیونگ: شوخی کردم
رفتم سمت سرویس
چرا افتادم وایییی من دیووونههه شده بودم رسمااا
نگاه به آینه کردم چرا گونه هام سرخ شده نکنه زمانی هم که کنارش خوابیده بودم گونه هام سرخ شده بود؟
نههههههه ا/ت آروم باشش
صدای مامانم رو شنیدم که داره میگه بیاید صبحونه بخورید رفتم بیرون و نشستیم و شروع کردیم به صبحانه خوردن
م: شما دوتا خیلی بهم میاید
یه نگاهی به تهیونگ کردم
ا/ت: مامان چی میگی؟
م: من که میدونم شما دوتا باهم قرار میزارید اما نمیتونم ثابتش کنم
ا/ت: مامان تهیونگ فقط استادمه
م: پس چرا خیلی زود با استادت صمیمی شدی
ا/ت: مامان من خیلی زود صمیمی میشم خودت خوب میدونی
م: پس در این حد صمیمی میشی که شب کنارش میخوابی
ا/ت: مامان.. اومدی تو اتاق؟
م: آره اشکالی نداره دخترم
ا/ت: مامان من فقط افتادم پایین
تهیونگ: حق با خالست ا/ت تو گفتی که افتادی ولی نمیشه که...
م: آره میدونم ا/ت راستشو بگو
ا/ت: مامانن تهیونگ من چرا باید دروغ بگم
تهیونگ: شوخی کردیم
م: آره عزیزم شما دوتا اصلا نمیشه که باهم قرار بزارید
ا/ت: چرا نمیشه مگه مشکلمون چیه؟
م: من نمیگم مشکلی داری ولی تو کجا تهیونگ کجا چرا تهیونگ باید با تو قرار بزاره
یه نگاهی به تهیونگ کردم
ا/ت: تهیونگگگ مشکل من چیه؟ نمیخوای من قرار بزاری
تهیونگ: چی؟
ا/ت: هیچی
بلند شدم و رفتم تو اتاقم
تهیونگ
تهیونگ: ناراحت شد؟
م: نه تو که باید بشناسیش دو دقیقه قهر میکنه الان دوباره میاد
ا/ت: مامان
م: جانم
ا/ت: فردا کلاس دارم
م: خب
ا/ت: باید برگردم دانشگاه
م: خب باشه
تهیونگ: من خودم یک ساعت دیگه میخوام برم با خودم بیا
ا/ت: باشه
تهیونگ: برو وسایلت رو جمع کن
ا/ت: باشه
ا/ت
رفتم تو اتاقم یه برگه دیدم روی میز
(امشب بیا همو ببینیم تو سئول میخوام یه چیزی بهت بگم❤)
تهیونگ این رو نوشته؟ یعنی چی میخواد بگه؟ نکنه میخواد اعتراف کنه نهه چرا باید اعتراف کنه پس چرا یه قلب گذاشته؟
تهیونگ اومد تو اتاق سریع برگه رو گذاشتم پشتم
تهیونگ: خب من اینجا یه کاری دارم یکم طول میکشه باید برم انجام بدم شاید یک ساعت دیگه برگشتم بعد میام دنبالت
ا/ت: باشه
تهیونگ: خب من میرم
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: همم مراقب خودت باشه
تهیونگ: باشه
تهیونگ رفت...
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
تهیونگ
م: خوش گذشت
تهیونگ: آره خیلی خوب بود
م: خب تهیونگ پسرم تو اتاق ا/ت میخوابی؟
تهیونگ: من همینجا میخوابم
ا/ت: نه بیا تو اتاق من
تهیونگ: همم باشه
م: خب منم میرم بخوابم دیر وقته شماهم برید بخوابید شب بخیر
تهیونگ: شب بخیر
رفتیم تو اتاق
اتاق ا/ت پر از طراحی های لباسی بود که ا/ت انجام داده بود
تهیونگ: چه زیبا و هنرمندانه
ا/ت: این ها برای خیلی وقت پیشه
تهیونگ:هنوز هم طراحی میکنی؟
ا/ت: اهمم آره ولی اخرین بار سه ماه پیش بود اون طراحی که تو خرابش کردی منم دیگه ادامه ندادم
تهیونگ: صبر کن
ا/ت: چیشده
کیفش رو باز کرد برگه ای رو اورد داد به من
تهیونگ: طراحی تو پاره شده بود من خودم طراحی بلد نیستم دادم یکی برام طراحیش کرد بیا همونه
ا/ت: همون طراحی؟
تهیونگ: آره
ا/ت: وایی ممنونم
تهیونگ: دوست داری طراح بشی؟
ا/ت: آره خیلی آرزومه
تهیونگ: آرزوت رو به واقعیت تبدیل کن اگر نیاز هم داشتی رو من حساب کن
ا/ت:😊مرسی من میرم زود برمیگردم
تهیونگ: باشه
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ا/ت
رفتم لیوان آبی خوردم و برگشتم رفتم اتاقم دیدم تهیونگ لباسی نپوشیده بود سریع دستم رو گذاشتم جلوی چشمام
تهیونگ: صبر کن
ا/ت: ببخشید
تهیونگ: پوشیدم چشمات رو باز کن
رفتم روی تختم و خوابیدم تهیونگ هم پایین تخت خوابید
او زود خوابش برد ولی من دستم زیر سرم بود و داشتم به تهیونگ نگاهی میکردم من هنوز باورم نمیشه این همون پسر کوچولو چقدر تغییر کرده...
با خودم حرف میزدم که خوابم برد
صبح از خواب بیدار شدم اولین چیزی که دیدم تهیونگ بود اون هم به من زل زده بود
ا/ت: تتتهیونگ
تهیونگ: ا/ت
ا/ت: چرا اومدی بالا روی تختم؟
تهیونگ: برگرد یه نگاهی به تختت بکن
برگشتم نگاهی کردم این تهیونگ نبود که اومده بود رو تخت من این من بودم که افتاده بودم پایین
سریع بلند شدم
تهیونگ: دیشب من رو دیدی علاقه زیادی به بدنم پیدا کردی اومدی کنارم خوابیدی؟
ا/ت: نههه من تو خواب... فکر کنم افتادم پایین
تهیونگ: دروغ نگو
ا/ت: راست میگم
تهیونگ: شوخی کردم
رفتم سمت سرویس
چرا افتادم وایییی من دیووونههه شده بودم رسمااا
نگاه به آینه کردم چرا گونه هام سرخ شده نکنه زمانی هم که کنارش خوابیده بودم گونه هام سرخ شده بود؟
نههههههه ا/ت آروم باشش
صدای مامانم رو شنیدم که داره میگه بیاید صبحونه بخورید رفتم بیرون و نشستیم و شروع کردیم به صبحانه خوردن
م: شما دوتا خیلی بهم میاید
یه نگاهی به تهیونگ کردم
ا/ت: مامان چی میگی؟
م: من که میدونم شما دوتا باهم قرار میزارید اما نمیتونم ثابتش کنم
ا/ت: مامان تهیونگ فقط استادمه
م: پس چرا خیلی زود با استادت صمیمی شدی
ا/ت: مامان من خیلی زود صمیمی میشم خودت خوب میدونی
م: پس در این حد صمیمی میشی که شب کنارش میخوابی
ا/ت: مامان.. اومدی تو اتاق؟
م: آره اشکالی نداره دخترم
ا/ت: مامان من فقط افتادم پایین
تهیونگ: حق با خالست ا/ت تو گفتی که افتادی ولی نمیشه که...
م: آره میدونم ا/ت راستشو بگو
ا/ت: مامانن تهیونگ من چرا باید دروغ بگم
تهیونگ: شوخی کردیم
م: آره عزیزم شما دوتا اصلا نمیشه که باهم قرار بزارید
ا/ت: چرا نمیشه مگه مشکلمون چیه؟
م: من نمیگم مشکلی داری ولی تو کجا تهیونگ کجا چرا تهیونگ باید با تو قرار بزاره
یه نگاهی به تهیونگ کردم
ا/ت: تهیونگگگ مشکل من چیه؟ نمیخوای من قرار بزاری
تهیونگ: چی؟
ا/ت: هیچی
بلند شدم و رفتم تو اتاقم
تهیونگ
تهیونگ: ناراحت شد؟
م: نه تو که باید بشناسیش دو دقیقه قهر میکنه الان دوباره میاد
ا/ت: مامان
م: جانم
ا/ت: فردا کلاس دارم
م: خب
ا/ت: باید برگردم دانشگاه
م: خب باشه
تهیونگ: من خودم یک ساعت دیگه میخوام برم با خودم بیا
ا/ت: باشه
تهیونگ: برو وسایلت رو جمع کن
ا/ت: باشه
ا/ت
رفتم تو اتاقم یه برگه دیدم روی میز
(امشب بیا همو ببینیم تو سئول میخوام یه چیزی بهت بگم❤)
تهیونگ این رو نوشته؟ یعنی چی میخواد بگه؟ نکنه میخواد اعتراف کنه نهه چرا باید اعتراف کنه پس چرا یه قلب گذاشته؟
تهیونگ اومد تو اتاق سریع برگه رو گذاشتم پشتم
تهیونگ: خب من اینجا یه کاری دارم یکم طول میکشه باید برم انجام بدم شاید یک ساعت دیگه برگشتم بعد میام دنبالت
ا/ت: باشه
تهیونگ: خب من میرم
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: همم مراقب خودت باشه
تهیونگ: باشه
تهیونگ رفت...
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
- ۲۷۴.۸k
- ۰۲ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط