رمان پاپی پلی تایم ( عشق سرنوشت ساز )
مایا :مامان ؟ خودتی ؟
مادر : مایا دخترمممم ( بغل کردن مایا)
مامانم رو بردم تو کلبه مکس براش چایی جنگلی ریخت
مادر : خوشحالم که سالمی من گریه میکردم چون فهمیدم اونجا بچه ها رو به عروسک تبدیل میکنن
راستی این پسره کیه
مایا : ( قورت دادن آب دهان ) اون چیزه امم امم خب راستش شوهرمه چیزه نههههه یعنی قراره بشه
مادر : هاااااا تو هنوز 14 سالتههههه
مایا : گفتم که قراره وقتی بزرگ شدیم ازدواج کنیم
مادر : باشه 😑
شب شد و مادرم رفت
مایا : ( گریه )
مکس : چیشده عزیزم ؟ چرا گریه میکنی
مایا : من چجوری تا ۵ سال دیگه صبر کنم تا باهات ازدواج کنممممم
اون موقع بود که برای اولین بار مکس
منو بوسید انگار داشتم خواب میدیدم
مایا : مکس تو بهترینی
مکس آروم نشست پیشم روی پیشونیم رو بوسید منم سرمو گذاشتم رو شونش و بدون اینکه خودم متوجه بشم خوابم برد
صبح شد و بیدار شدم و دیدم مکس همونجوری خوابیده آروم بیدارش کردم
کلا 2 ساعت بود که بیدار شده بودیم که زنگ در خورد و بله مادر و پدرم پشت در بودن
مایا : مامان ؟ بابا ؟ شما اینجا چیکار میکنید ؟
پدر : اومدم داماد آیندم رو ببینم😠
مایا : ای وای 😥😱
همون موقع از ترس بیهوش شدم و چشمامو توی بیمارستان باز کردم
کنار خودم مامانم و بابام رو دیدم ولی مکس رو نه
مایا: مکس کجاست
پدر : فعلا اینجا نیست
نگاه مادرم به مانیتور بیمارستان رفت و دید که یجوری ضربان قلبم زیاد شده که اگه یکم دیگه بره بالا میمیرم
که مکس از پشت دیوار بیرون اومد
تا مکس رو دیدم قلبم آروم گرفت
مایا : مکسسسسسس🥹😭
پدر : من داشتم امتحانت میکردم تا ببینم چقدر دوستش داری
مایا : حالا که دیدی بابا جونم برا مکس در میره
پدر : آره دیدم
مایا : خب پس چرا مکس رو هم امتحان نکردید ؟
پدر : مکس از قبل خودش رو به من ثابت کرده تو راه بیمارستان یجوری گریه میکرد که نگو
وقتی از بیمارستان مرخص شدم خوشحال ترین بودم پدرم هم با ازدواج ما موافق بود
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.