{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part3

part3
«دخترِ خیابان بارونی

سه روز از بیمارستان گذشته بود.
آریا مرخص شده بود… اما بدنش هنوز کامل برنگشته بود.
جونگ‌کوک اینو می‌دونست.
و همین باعث می‌شد بیشتر از همیشه ساکت باشه.
اون روز، آریا روی مبل نشسته بود، پتو دورش پیچیده.
جونگ‌کوک روبه‌روش ایستاده بود.
برای اولین بار، نه به‌عنوان رئیس مافیا…
بلکه به‌عنوان کسی که نمی‌دونه چطور عذرخواهی کنه.
«نباید اجازه می‌دادم اون اتفاق بیفته…»
آریا نگاهش کرد:
«ولی افتاد.»
سکوت.
جونگ‌کوک دستش رو مشت کرد.
«اگر از اول تو زندگیم نبودی، این اتفاقا هم نبود.»
این جمله سنگین بود… خطرناک بود.
آریا آرام بلند شد.
«پس پشیمونی؟»
چشم‌های جونگ‌کوک لرزید.
برای اولین بار جوابش سریع نبود.
«نه…»
مکث.
«از بودن تو نه.»
اون لحظه، چیزی بینشون تغییر کرد.
نه عشق کامل…
نه اعتماد کامل…
یه چیز وسطش.
خطرناک‌تر از همه چیز.
شب که شد، تلفن جونگ‌کوک زنگ خورد.
یک اسم قدیمی.
کسی که فکر می‌کرد مرده…
“لی مین‌هو”
رئیس یکی از گروه‌های رقیب.
و فقط یک جمله گفت:
«دختره هنوز زنده‌ست؟»
جونگ‌کوک هیچ حرفی نزد.
فقط تلفن رو قطع کرد.
آریا از پشت سرش پرسید:
«کی بود؟»
جونگ‌کوک آرام گفت:
«مشکل جدید.»
و این اولین بار بود که آریا فهمید…
اون فقط از گذشته فرار نکرده…
گذشته هنوز دنبالشه.
✨ ادامه✨
دیدگاه ها (۰)

part, 4🖤 «دخترِ خیابان بارونی – اسم‌هایی که برنمی‌گردن»شب س...

part5«دخترِ خیابان بارونی – وقتی گذشته در زد»صدای شکستن شیشه...

part, 2 «دخترِ خیابان بارونی آرامش همیشه کامل نمی‌مونه…سه م...

part, 1/رمان کوتاه عاشقانه مافیایی، خشن و غمگین، 🖤 «دخترِ خی...

Help me

Help me

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط