part12
part12
اینجا دیگه زخمها کمکم دارن تبدیل میشن به حرفهای نگفته.
🖤 «دخترِ خیابان بارونی –حرفهایی که دیر گفته میشوند»
نور سفید بیمارستان هنوز چشمها رو اذیت میکرد.
صدای دستگاهها آروم… ولی واقعی.
جونگکوک چشمهاش رو باز کرده بود.
اولین چیزی که حس کرد، درد نبود…
خلأ بود.
«کجاست…؟»
صدای خشدارش تو اتاق پیچید.
پرستار سریع گفت:
«بیرون اتاقه… حالش خوبه.»
اون لحظه، نفسش کمی آروم شد.
فقط کمی.
آریا پشت شیشه ایستاده بود.
نمیتونست داخل بره.
نمیدونست چی بگه.
وقتی نگاهشون به هم افتاد…
هیچکدوم اول حرف نزدن.
چون هر دو میدونستن:
این بار فقط گلوله نزده بود…
چیزهای بیشتری شکسته بود.
بالاخره آریا وارد شد.
آروم… سنگین.
جونگکوک نگاهش کرد.
«گریه کردی…»
آریا سریع نگاهش رو دزدید.
«نه.»
دروغ واضح.
لبخند خیلی کمرنگی روی لب جونگکوک نشست.
«مثل همیشه… دروغ بد میگی.»
سکوت.
آریا کنار تخت ایستاد.
«چرا خودتو جلو انداختی؟»
جونگکوک بدون فکر جواب نداد.
بعد آروم گفت:
«چون تو اونجا بودی.»
همین.
ساده.
سنگین.
آریا نفسش رو حبس کرد.
«این دلیل کافی نیست برای مردن.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«برای من هست.»
سکوت دوباره افتاد.
اما این یکی فرق داشت…
گرمتر بود.
بعد از چند ثانیه، آریا خیلی آروم گفت:
«من از دست دادنت ترسیدم…»
این جمله، همه چیز رو شکست.
جونگکوک چشمهاش رو بست.
«منم…»
مکث.
«از تنها گذاشتنت.»
برای اولین بار، هیچ دیواری بینشون نبود.
فقط حقیقت.
آریا آهسته گفت:
«من هنوزم عصبانیام… ولی…»
مکث.
«نمیخوام از دستت بدم.»
اون شب…
هیچکدوم کامل خوب نبودن.
اما فاصله کمتر شده بود.
✨ ادامه✨
اینجا دیگه زخمها کمکم دارن تبدیل میشن به حرفهای نگفته.
🖤 «دخترِ خیابان بارونی –حرفهایی که دیر گفته میشوند»
نور سفید بیمارستان هنوز چشمها رو اذیت میکرد.
صدای دستگاهها آروم… ولی واقعی.
جونگکوک چشمهاش رو باز کرده بود.
اولین چیزی که حس کرد، درد نبود…
خلأ بود.
«کجاست…؟»
صدای خشدارش تو اتاق پیچید.
پرستار سریع گفت:
«بیرون اتاقه… حالش خوبه.»
اون لحظه، نفسش کمی آروم شد.
فقط کمی.
آریا پشت شیشه ایستاده بود.
نمیتونست داخل بره.
نمیدونست چی بگه.
وقتی نگاهشون به هم افتاد…
هیچکدوم اول حرف نزدن.
چون هر دو میدونستن:
این بار فقط گلوله نزده بود…
چیزهای بیشتری شکسته بود.
بالاخره آریا وارد شد.
آروم… سنگین.
جونگکوک نگاهش کرد.
«گریه کردی…»
آریا سریع نگاهش رو دزدید.
«نه.»
دروغ واضح.
لبخند خیلی کمرنگی روی لب جونگکوک نشست.
«مثل همیشه… دروغ بد میگی.»
سکوت.
آریا کنار تخت ایستاد.
«چرا خودتو جلو انداختی؟»
جونگکوک بدون فکر جواب نداد.
بعد آروم گفت:
«چون تو اونجا بودی.»
همین.
ساده.
سنگین.
آریا نفسش رو حبس کرد.
«این دلیل کافی نیست برای مردن.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«برای من هست.»
سکوت دوباره افتاد.
اما این یکی فرق داشت…
گرمتر بود.
بعد از چند ثانیه، آریا خیلی آروم گفت:
«من از دست دادنت ترسیدم…»
این جمله، همه چیز رو شکست.
جونگکوک چشمهاش رو بست.
«منم…»
مکث.
«از تنها گذاشتنت.»
برای اولین بار، هیچ دیواری بینشون نبود.
فقط حقیقت.
آریا آهسته گفت:
«من هنوزم عصبانیام… ولی…»
مکث.
«نمیخوام از دستت بدم.»
اون شب…
هیچکدوم کامل خوب نبودن.
اما فاصله کمتر شده بود.
✨ ادامه✨
- ۱۲۱
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط