part5
part5
«دخترِ خیابان بارونی – وقتی گذشته در زد»
صدای شکستن شیشه هنوز توی هوا بود…
ولی اون صدا مهمتر از شیشه بود:
اسم جونگکوک رو با اطمینان صدا زدند.
«بالاخره پیدات کردم…»
چراغها خاموش.
فقط نور بارون و خیابون.
جونگکوک جلوی آریا ایستاد.
آروم گفت:
«پشت من بمون.»
ولی آریا این بار عقب نرفت.
سایهای از تاریکی وارد خونه شد.
قد بلند… قدمهای مطمئن…
انگار از ترس ساخته نشده بود.
لی مینهو.
لبخند زد.
«هنوز هم زندهای… باورم نمیشد.»
جونگکوک اسلحه رو بالا آورد.
«اینجا چرا اومدی؟»
مینهو نگاهش رو به آریا انداخت.
«برای اون.»
آریا یخ کرد.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
«بهش نزدیک نشو.»
مینهو خندید.
«تو هنوز هم فکر میکنی میتونی از کسی محافظت کنی؟»
اون لحظه، فضا منفجر شد.
نه با گلوله…
با تنش.
مینهو چند قدم عقب رفت.
«این فقط شروعه…»
و بعد، خیلی آروم گفت:
«اون دختر انتخاب اشتباهیه… و تو اینو میدونی.»
و رفت.
همونقدر سریع که اومده بود.
سکوت برگشت…
ولی امن نبود.
آریا به جونگکوک نگاه کرد.
«اون منو میخواست… چرا؟»
جونگکوک جواب نداد.
چون حقیقت ساده نبود.
اون شب، برای اولین بار، جونگکوک در رو قفل کرد.
نه برای دشمنها…
برای ترس.
آریا آروم گفت:
«تو گفتی منو امن نگه میداری…»
جونگکوک بدون نگاه کردن جواب داد:
«و هنوز هم میدم.»
ولی صدایش مطمئن نبود.
همون شب…
آریا وقتی خوابش برد، خواب بد دید.
اما وقتی بیدار شد…
جونگکوک هنوز اونجا بود.
نشسته کنار تخت.
نگاهش بهش بود… نه سرد، نه گرم.
فقط… مراقب.
و برای اولین بار، آریا فهمید:
این مرد فقط خطرناک نیست…
خودش هم ترسیده.
✨ادامه✨
«دخترِ خیابان بارونی – وقتی گذشته در زد»
صدای شکستن شیشه هنوز توی هوا بود…
ولی اون صدا مهمتر از شیشه بود:
اسم جونگکوک رو با اطمینان صدا زدند.
«بالاخره پیدات کردم…»
چراغها خاموش.
فقط نور بارون و خیابون.
جونگکوک جلوی آریا ایستاد.
آروم گفت:
«پشت من بمون.»
ولی آریا این بار عقب نرفت.
سایهای از تاریکی وارد خونه شد.
قد بلند… قدمهای مطمئن…
انگار از ترس ساخته نشده بود.
لی مینهو.
لبخند زد.
«هنوز هم زندهای… باورم نمیشد.»
جونگکوک اسلحه رو بالا آورد.
«اینجا چرا اومدی؟»
مینهو نگاهش رو به آریا انداخت.
«برای اون.»
آریا یخ کرد.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
«بهش نزدیک نشو.»
مینهو خندید.
«تو هنوز هم فکر میکنی میتونی از کسی محافظت کنی؟»
اون لحظه، فضا منفجر شد.
نه با گلوله…
با تنش.
مینهو چند قدم عقب رفت.
«این فقط شروعه…»
و بعد، خیلی آروم گفت:
«اون دختر انتخاب اشتباهیه… و تو اینو میدونی.»
و رفت.
همونقدر سریع که اومده بود.
سکوت برگشت…
ولی امن نبود.
آریا به جونگکوک نگاه کرد.
«اون منو میخواست… چرا؟»
جونگکوک جواب نداد.
چون حقیقت ساده نبود.
اون شب، برای اولین بار، جونگکوک در رو قفل کرد.
نه برای دشمنها…
برای ترس.
آریا آروم گفت:
«تو گفتی منو امن نگه میداری…»
جونگکوک بدون نگاه کردن جواب داد:
«و هنوز هم میدم.»
ولی صدایش مطمئن نبود.
همون شب…
آریا وقتی خوابش برد، خواب بد دید.
اما وقتی بیدار شد…
جونگکوک هنوز اونجا بود.
نشسته کنار تخت.
نگاهش بهش بود… نه سرد، نه گرم.
فقط… مراقب.
و برای اولین بار، آریا فهمید:
این مرد فقط خطرناک نیست…
خودش هم ترسیده.
✨ادامه✨
- ۷۷
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط