{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۳۳

پارت۳۳

پنج روز بعد ...

از پنجره به بیرون نگاه میکردم... چند روز بود که از جونگکوک خبر نداشتم!
خیلی دلم براش تنگ شده بود!

گوشیمو برداشتم و بلاخره شماره جونگکوک رو گرفتم...

تا جونگکوک تماس رو جواب داد ،با خوشحالی گفتم:آقای جونگکوکککک!!!شما کجایید؟؟؟نمیشه همو ببینیم...؟؟؟

لحظه ای بعد جونگکوک با صدای خسته ای خندید:ای جانم! دلت تنگ شده؟

با خجالت گفتم:عااام.... خب....

جونگکوک گفت:ا. ت.... منم دوست دارم که همو ببینیم ولی... فعلا وقت ندارم!... کاری داری باهام؟؟

یهو گفتم:آره!

وای چرا دروغ گفتم!؟؟ من چکارش دارممم....!!؟؟؟

جونگکوک گفت:خیلی خب باشه... پس فردا خوبه؟؟

ناامیدگفتم:نه...
_پس کی؟
+الان...!
_نههه... من کار دارم! بعد بهت زنگ میزنم... خب؟

خواستم جوابه جونگکوک رو بدم که یهو خدمتکارم اومد و گفت: بانو؟ یه نفر اومده میخواد شمارو ببینه.... میگه کارش خصوصیه!!

با تعجب نگاهش کردم... برای لحظه ای مغزم هنگ کرد! کی میتونه باشه!؟؟ جونگکوک که الان پشت گوشی سرکاره! ب جز اون دیگه کس دیگه ای منو نمیشناسه و آدرس خونم رو نداره!

با جونگکوک خداحافظی کردم و گوشیو قطع کردم... درباره ی این مهمان ناشناخته هم چیزی بهش نگفتم!

اون فرد توی اتاق مهمان منتظرم بود... وارد اتاق شدم...
این... این مرد کیه!!؟؟؟
زمزمه کرد: مشتاق دیدار.... بانو جئون!!




خمارییییییی
دیدگاه ها (۴۱)

رولم رو عوض کردم... شدم همون رول اصلیم که دازای هست:)) گمم ن...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۳۲ به گل های روی ...

یکم آهنگ گوش بدید... پارت جدید در حال آماده سازی هستش. قراره...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۲۱ صدام میلرزید: ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part 30من من کرد: من!؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط