part
part
باد سرد به صورتش میخورد.
کلارا از کوچهای باریک پیچید.
دیگر توان دویدن نداشت.
یک ماشین مشکی کنار خیابان ترمز کرد.
کلارا برای لحظهای خشکش زد.
اما راننده فقط شیشه را پایین کشید و راهش را پرسید.
نفسش را با آسودگی بیرون داد.
گوشیاش را از جیبش درآورد.
دستانش میلرزید.
شمارهی مینهو را گرفت.
بعد از چند بوق...
«الو.»
کلارا با صدای بریده گفت:
«پرونده رو گرفتم... الان کجام بیام؟»
مینهو چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خندید.
«آفرین.»
«گفتم از پسش برمیای.»
کلارا با عصبانیت گفت:
«اگه چند دقیقه دیرتر میشد، جونم رو از دست میدادم!»
«اما زندهای.»
صدایش سرد بود.
«آدرس رو برات میفرستم. مستقیم بیا.»
تماس قطع شد.
کلارا با حرص به صفحهی خاموش گوشی خیره ماند.
---
داخل عمارت...
جونگکوک روی صندلی نشست.
انگشتهایش آرام روی میز ضرب گرفت.
تق...
تق...
تق...
نامجون وارد اتاق شد.
«پرونده نیست.»
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، لبخند زد.
«میدونستم.»
جیمین با تعجب گفت:
«یعنی عمداً گذاشتی ببره؟»
جونگکوک این بار سرش را بالا آورد.
چشمهایش آرام بود.
«بعضی موشها...»
لبخندش عمیقتر شد.
«باید فکر کنن فرار کردن.»
همه ساکت شدند.
جونگکوک به در خروجی خیره شد.
«هر جا بره... آخرش خودش برمیگرده پیش من.»
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
لایک و کامنت فراموش نشه(◍•ᴗ•◍)❤)
#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰****************
باد سرد به صورتش میخورد.
کلارا از کوچهای باریک پیچید.
دیگر توان دویدن نداشت.
یک ماشین مشکی کنار خیابان ترمز کرد.
کلارا برای لحظهای خشکش زد.
اما راننده فقط شیشه را پایین کشید و راهش را پرسید.
نفسش را با آسودگی بیرون داد.
گوشیاش را از جیبش درآورد.
دستانش میلرزید.
شمارهی مینهو را گرفت.
بعد از چند بوق...
«الو.»
کلارا با صدای بریده گفت:
«پرونده رو گرفتم... الان کجام بیام؟»
مینهو چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خندید.
«آفرین.»
«گفتم از پسش برمیای.»
کلارا با عصبانیت گفت:
«اگه چند دقیقه دیرتر میشد، جونم رو از دست میدادم!»
«اما زندهای.»
صدایش سرد بود.
«آدرس رو برات میفرستم. مستقیم بیا.»
تماس قطع شد.
کلارا با حرص به صفحهی خاموش گوشی خیره ماند.
---
داخل عمارت...
جونگکوک روی صندلی نشست.
انگشتهایش آرام روی میز ضرب گرفت.
تق...
تق...
تق...
نامجون وارد اتاق شد.
«پرونده نیست.»
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، لبخند زد.
«میدونستم.»
جیمین با تعجب گفت:
«یعنی عمداً گذاشتی ببره؟»
جونگکوک این بار سرش را بالا آورد.
چشمهایش آرام بود.
«بعضی موشها...»
لبخندش عمیقتر شد.
«باید فکر کنن فرار کردن.»
همه ساکت شدند.
جونگکوک به در خروجی خیره شد.
«هر جا بره... آخرش خودش برمیگرده پیش من.»
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
لایک و کامنت فراموش نشه(◍•ᴗ•◍)❤)
#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰****************
- ۷۴
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط